تصاویر جدید
آمار بازدید
آخرین بروز رسانی 1395/10/15 2017/01/04

شيخ ابوالحسن خرقاني

بسم الله الرحمن الرحیم

شیخ ابوالحسن خرقانی

شيخ ابوالحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقاني «يا علي بن احمد» عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجري از چهره هاي بسيار درخشان عرفان است که در آزاد انديشي و مردم گرائي جهاني و وسعت نظر انساني و تفکر والاي عرفاني ممتاز و کم نظير است. گفتار و کردار اين عارف بزرگ که در نيمه دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري در خرقان قومس «کومش» استان کنوني سمنان ميزيسته است در طي گذشت نزديک به يکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان بوده است. وي در سال 351 يا 352 هجري در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجري در هفتاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر همشهري وي يعني بايزيد بسطامي عارف بزرگوار و عالي مرتبه قرن دوم و سوم هجري که شيخ و مقتداي حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شيخ ابوسعيد ابوالخير خرقه ارشاد و طريقت از شيخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکريم قصاب آملي داشته است.

در منقولات و حکايات باقي مانده، آمده است که شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهور و ابوعلي سينا فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني علوي، شاعر که معاصر شيخ ابوالحسن خرقاني بوده اند به خرقان رفته و با وي صحبت داشته و مقام معنوي او را ستوده اند. و نيز گفته اند که سلطان محمود غزنوي پادشاه مقتدر بديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رفته و از وي کسب فيض کرده و نصيحت خواسته است. از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ ابوالحسن خرقاني، خواجه عبدالله انصاري عارف قرن پنجم هجري است که سالها در خرقان زيسته و از انفاس پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض کرده است. در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري با شيخ ابوالحسن خرقاني که از وفات بايزيد 234 هجري تا تولد شيخ ابوالحسن 351 يا 352 هجري، يکصد و هفده يا هجده سال فاصله است مطالب زيادي در آثار نويسندگان و محققان به ويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل ميباشد. بديهي است اينگونه ارتباطات آشکارا مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان از چشم ظاهر بين بشري است که فهم ضعيف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هايي از آن ميباشد. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجري در اينباره مينويسد: نقل است که شيخ بايزيد هر سال يک نوبت بزيارت دهستان شدي بسر ريگ که آنجا قبور شهداست، چون بر خرقان گذر کردي باستادي و نفس برکشيدي، مريدان از وي سئوال کردند: که شيخا ما هيچ نميشنويم؛ گفت: آري که از اين ديه دزدان بوي مردي ميشنوم، مردي بود نام او علي و کنيت او ابوالحسن؛ به درجه از من پيش بود، بار عيال کشد و کشت کند و درخت نشاند. هم چنين در مورد توجه و ارتباط متقابل شيخ ابوالحسن خرقاني به بايزيد بسطامي و مدد جستن از تربت او شيخ فريد الدين عطار نيشابوري مينويسد: نقل است که شيخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت کردي و روي بخاک بايزيد نهادي و بسطام آمدي، 3 فرسنگ و باستادي و گفتي بار خدايا از آن خلعت که بايزيد را داده اي ابوالحسن را بويي ده و آنگاه باز گشتي، وقت صبح را بخرقان باز آمدي و نماز بامداد بجماعت به خرقان دريافتي بر طهارت وضوي نماز خفتن. او هر چند خود و خلق را در خالق محو میديد اما در سلوک خويش از هر فرصتی برای شکستن ديوارهای تفرقه و قوم گرايی و هرنوع برتری انسانی بر انسان ديگر استفاده کرده است و طريق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده است. او به انسانها خدمت میکند و غمخوار آدميان است نه به خاطر خدا، نه به خاطر عبادت، نه برای رسيدن به بهشت موعود و گريز از جهنم، بلکه به خاطر نفس انسانيت، او که چنين صميمانه میسرايد :
بی ديدنش از گريه نياسايد چشم
آن دوست که ديدنش بيارايد چشم
گر دوست نبيند به چه کار آيد چشم
ما را ز برای ديدنش بايد چشم
با همين چشم که غير از دوست را نمیبيند از شيخ پرسيدند که جوانمردی چيست؟ گفت آن سه چيز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی نيازی از خلق .و اوج اين انساندوستی شعاری است که گويند در خانقاه شيخ نوشته بود: هرکه در اين سرا درآيد نانش دهيد و از نامش مپرسيد چه آنکس که به درگاه باريتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.
شیخ ابوالحسن خرقانی از زبان مولانا

جلال الدين محمد بلخي مولوي عارف بزرگ قرن هفتم هجري، در دفتر چهارم مثنوي، نظريه و گفتار شيخ ابوالحسن خرقاني را درباره پيش بيني جزئيات وجود و ظهور خود توسط بايزيد بسطامي در يکصد و تقريبا بيست سال چنين سروده است:
آن شنيدي داستان بايزيد
كه ز حال بوالحسن پيشين چه ديد
روزي آن سلطان تقوا ميگذشت
با مريدان جانب صحرا و دشت
بوي خوش آمد مر او را ناگهان
در سـوادري ز سـوي خـارقـان
هم بدانجا ناله‌ي مشتاق كرد
بـوي را از باد استنشاق كـرد
بوي خوش را عاشقانه ميكشيد
جان او از باد باده ميچشـيد
كوزه‌اي كو از يخابه پر بود
چون عرق بر ظاهرش پيدا شود
آن ز سردي هوا آبي شدست
از درون كوزه نم بيرون بجست
باد بوي آور مرو را آب گشت
آب هم او را شراب ناب گشت
چون درو آثار مستي شد پديد
يك مريد او را از آن دم بر رسيد
پس بپرسيدش كه اين احوال‌ خوش
كه برون است از حجاب پنج و شش
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد
مي‌شود رويت چه حالست و نويد
ميكشي بوي و به ظاهر نيست گل
بي‌ شك از غيبست و از گلزار گل
اي تو كام جان هر خود كامه‌ي
هـر دم از غيـبت پيام و نــامه
هر دمي يعقوب بار از يوسفي
مـيرسـد انـدر مـشام تو شفي
قطره‌اي بر ريز بر ما از آن سبو
شمه ‌اي از آن گلستان با ما بگو
حـو نـدارم اي جمال مهتري
كه لب ما خشك و تو تنها خوري
اي فلك پيمان چست چست خيز
ز آنچ خوردي جرعه‌اي بر ما بريز
مير مجلس نيست در دوران دگر
جز تو اي شه، در حريفان در نگر
كي توان نوشيد اين مي زير دست
مي يقين مر مرد را رسواگر است
بوي را پوشيده و مكنون كند
چشم مست خويشتن را چون كند
خود نه آن بويست اين كاندر جهان
صد هزاران پرده‌اش دارد نهان
پر شد از تيزي او صحرا و دشت
دشت چه كز نه فلك هم درگذشت
اين سر خم را به كهگل در مگير
كين برهنه نيست خود پوشش‌ پذير
لـطف كـن اي راز دان رازگـو
آنـچ بازت صيد كـردش باز گو
گـفت بوي بوالعجب آمد بـه مـن
هـم‌ چـنانكه مر نبـي را از يـمن
گفت: زين سو بوي ياري ميرسد
كـاندرين ده شهر ياري ميرسد
بعـد چندين سال ميزايد شهي
مــيزنـد بـر آسـمانها خرگهي
رويش از گلزار حق گلگون بود
از من او اندر مـقام افـزون بـود
چيست نامش؟گفت: نامش بوالحسن
حـليه‌اش وا گفـت ز ابرو و ذقن
قـد او و رنـگ او و شـكل او
يك بيك وا گفت از گيسو و رو
حليه‌هاي روح او را هم نمود
از صفات و از طريق و جاو بود
حليه‌ي تن همچوتن عاريتي است
دل‌ بر‌آن ‌كم نه ‌كه آن‌ يك‌ ساعتي ‌است
حليه‌ي روح طبيعي هم فناست
حليه‌ي آن جان طلب كان بر سماست
جسم او همچون چراغي بر زمين
نـور او بـالاي سـقف هـفـتمـين
آن شـعـاع آفتـاب انـدر وثـاق
قرص او انـدر چـهارم چــار طاق
نقش گل در زير بينـي بـهر لاغ
بوي گل بر سقف و ايوان دماغ
مرد خفته در عدن ديده فرق
عكس آن بر جسم افتاده عرق
پيرهن در مصر رهن يك حريص
پر شده کنعان ز بوی آن قمیص
بر نبشتند آن زمان تاريخ را
از کباب آراستند آن سیخ را
چون رسيد آن ‌وقت وآن‌ تاريخ ‌راست
زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت
از پس آن سالها آمـد پـديــد
بوالحسن بعد وفات بایزید
جمله خوبيهاي او ز امساك وجود
آن چنان آمد که آن شه گفته بود
لــوح محفوظست او را پيشـوا
از چه محفوظ است محفوظ از خطا
نه ‌نجومست و نه ‌رمل است و نه‌ خواب
وحی حق الله اعلم بالصواب
از پـي روپـوش عـامـه در بـيان
وحی دل گویند آن را صوفیان
وحي دل گيرش كه منظرگاه اوست
چون خطا باشد چو دل آگاه اوست.

ديدار شيخ الرئیس ابوعلی سینا با شیخ ابوالحسن خرقاني

درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني عارف و ابو علي سينا فيلسوف و طبيب مشهور داستانها در کتابها آورده اند. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ الرئيس ابوعلي سينا چنين نوشته است: «نقلست که بوعلي سينا به آوازه شيخ عزم خرقان کرد چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد که شيخ کجاست؟ زنش گفت: آن زنديق کذاب را چه کني؟ همچنين بسيار جفا گفت شيخ را که زنش منکر او بودي حالش چه بودي! بوعلي عزم صحرا کرد تا شيخ را بيند، شيخ را ديد که همي آمد و خرواري درمنه بر شيري نهاده، بوعلي از دست برفت گفت: شيخا اين چه حالتست؟ گفت: آري تا ما بار چنان "ماده" گرگي نکشيم "يعني زن" شيري بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد. بوعلي بنشست و سخن آغاز کرد و بسي گفت. شيخ پاره اي گل در آب کرده بود تا ديواري عمارت کند، دلش بگرفت برخاست و گفت: مرا معذور دار که اين ديوار را عمارت ميبايد کرد و بر سر ديوار شد ناگاه تبر از دستش بيفتاد بوعلي برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد پيش از آنکه بوعلي آنجا رسيد آن تبر برخاست و بدست شيخ باز شد. بوعلي يکبارگي اينجا از دست برفت و تصديقي عظيم بدين حديثش پديد آمد تا بعد از آن طريقت به فلسفه کشيد.



ناصر خسرو قبادياني در مکتب خرقان

در بين ملاقات کنندگان نامي با شيخ ابوالحسن خرقاني، عارف آزاد انديش قرن چهارم و پنجم هجري، ناصر خسرو قبادياني شاعر و نويسنده و متفکر، محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شيخ بزرگ خرقان راه يافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پي برده است. امير دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندي در کتاب تذکرة الشعرا در ضمن بيان شرح احوال ناصر خسرو قبادياني مينويسد: «در اثناي عزيمت از مازندران بجانب خراسان به صحبت شيخ المشايخ ابوالحسن خرقاني قدس الله روحه العزيز رسيد و شيخ را از روي کرامت، احوال او معلوم شده بود. به اصحاب گفت: که فردا مردي حجتي بدين شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسيد، او را اعزاز و اکرام نمائيد و اگر امتحاني از علوم ظاهر در ميان آورد بگوئيد شيخ ما مردي دهقان و امي است و آن شخص را پيش من آريد. چون حکيم ناصر خسرو بدر خانقاه رسيد، مريدان بفرموده شيخ عمل کرده، او را بخدمت شيخ بردند. شيخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکيم ناصر خسرو گفت: اي شيخ بزرگوار ميخواهم که از اين قيل و قال درگذرم و پناه به اهل حال آورم. شيخ تبسمي کرد و گفت: که اي ساده دل بيچاره! تو چگونه با من همصحبتي تواني کرد که سالها است اسير عقل ناقص مانده اي؟ و من اول روز که قدم بدرجه مردان نهاده ام سه طلاق به اين بر گوشه چادر اين مکاره بسته ام. حکيم گفت: که چگونه شيخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق الله العقل گفته اند. شيخ فرمود: اي حکيم آن عقل انبياست دليري در آن ميدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسينا است. که هر دو بدان مغرور شده ايد و دليل بر آن قصيده است که دوش گفته و پنداشته اي که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده اي آن که گوهر عشق است و في الحال مطلع آن قصيده را شيخ به زبان مبارک گذرانيد برين منوال که:
بالاي هفت طاق مقرنس دو گوهرند
کز کاينات و هر چه در او هست برترند
حکيم ناصر خسرو چون آن کرامت از شيخ بديد مبهوت شد، چه اين قصيده را هم در آن شب نظم کرده بود و هيچ آفريده را بر آن اطلاعي نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانهً شيخ درجه عالي يافت و چند وقت در خدمت شيخ روزگار گذرانيد و به رياضت و تصفيه باطن مشغول شد. اما شيخ او را اجازت به سفر داد و او به جانب خراسان آمد و از علوم غريبه و تسخير سخن گفت. علماي خراسان بقصد او برخاستند و در آن حين اقضي القضاة ابوسهيل صعلوکي که امام و بزرگ خراسان بود و در نيشابور بودي حکيم را گفت: تو مردي فاضل و بزرگي، چون امتحانات بسيار ميکني و سخن تو بلندتر واقع شده چنين مشاهده ميکنم که علماي ظاهري خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که ازين ديار سفر اختيار کني. حکيم از نيشابور فرار نموده بجانب بلخ افتاد و آنجا نيز متواري بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد. با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي و اينکه وفات شيخ ابوالحسن خرقاني در سال 425 هجري اتفاق افتاده، بايد اين ملاقات معنوي در دوران جواني ناصر خسرو به وقوع پيوسته باشد.



سلطان محمود غزنوي در خانقاه شيخ ابوالحسن خرقاني

بطوريکه نوشته اند سلطان محمود غزنوي در سفري که به تسخير شهرهاي مرکزي ايران «ري و اصفهان» و انقراض سلسله آل بويه "ديلميان" منجر گرديد (420 هجري) چند روزي در ولايت قومس "کومش" توقف کرده و با شيخ ابوالحسن خرقاني در قصبه خرقان بسطام ملاقات نموده است. بررسي جوانب مختلف اين ديدار تاريخي و معنوي و طرز برخورد و سئوال و جواب دلنشين اين عارف جليل القدر با سلطان محمود مقتدر، و همچنين تأثير عميق و شگرف افکار بلند و وسعت نظر بي انتها و وارستگي و بي نيازي و بي هراسي حيرت انگيز شيخ در سلطان وقت و فرد شاخص عرصه سياست مشرق ايران که بي ارزشي جلال و جبروت و قدرت و مال و مقام دنيائي را در مقابل حقيقت عرفان و معنويت مجسم ميکند، از نظر اخلاقي و اجتماعي و عقيدتي بسيار جالب توجه و از لحاظ تاريخي ارزنده و آموزنده است. شيخ فريدالدين عطار نيشابوري عارف محقق قرن ششم و هفتم هجري جزئيات اين ديدار تاريخي را چنين بيان داشته است: «نقل است که وقتي سلطان محمود وعده داده بود، اياز را خلعت خويش را در تو خواهيم پوشيدن و تيغ برهنه بالاي سر تو برسم غلامان من خواهم داشت. چون محمود به زيارت شيخ "ابوالحسن خرقاني" رسول فرستاد که شيخ را بگوئيد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد، تو نيز براي او از خانقاه به خيمه او درآي و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت برخوانيد: قوله تعالي: "واطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامرمنکم." رسول پيغام بگزارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند شيخ گفت: محمود را بگوئيد که: چنان در اطيعو الله مستغرقم که در اطيعو الرسول خجالتها دارم تا به اولي الامر چه رسد؟! رسول بيامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده و گفت: برخيزيد که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بوديم. پس جامه خويش را به اياز داد و در پوشيد، و ده کنيزک را جامه غلامان در بر کرده و خود به سلاح داري اياز پيش و پس ميآمد، امتحان را رو به صومعه شيخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شيخ جواب داد اما برپا نخاست. پس روي به محمود کرد و در اياز ننگريد محمود گفت: برپا نخاستي سلطان را و اين همه دام بود شيخ گفت: دام است اما مرغش تو نه اي پس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پيش آي، چون ترا فرا پيش داشته اند. محمود گفت: سخني بگو. گفت: اين نامحرمان را بيرون فرست، محمود اشارت کرد تا نامحرمان همه بيرون رفتند محمود گفت: مرا از بايزيد حکايتي برگو. شيخ گفت: بايزيد چنين گفته است: که هر که مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد. محمود گفت: از قدم پيغامبر زيادتست؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همي ديدند و از اهل شقاوت. شيخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولايت خويش کن که مصطفي را عليه السلام نديد جز چهار يار او و صحابه او و دليل بر اين چيست؟ قوله تعالي "و تراهم ينظرون اليک و هم لايبصرون". محمود را از اين سخن خوش آمد گفت: مرا پندي ده. گفت: چهار چيز نگه دار اول پرهيز از مناهي و نماز بجماعت، سخاوت و شفقت بر خلق خدا. محمود گفت: مرا دعا کن گفت: خود در اين گه دعا ميکنم "اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات" گفت: دعاء خاص بگو. گفت: اي محمود عاقبتت محمود باد. پس محمود بدره اي زر پيش شيخ نهاد. شيخ قرص جوين پيش نهاد و گفت: بخور! محمود همي خاويد و در گلويش ميگرفت. شيخ گفت: مگر حلقت ميگيرد؟ گفت: آري. گفت: ميخواهي که ما را اين بدره زر تو گلوي بگيرد؟ برگير که اين را " اشاره به زر " سه طلاق داده ايم. محمود گفت: در چيزي کن البته. گفت: نکنم. گفت: پس مرا از آن خود يادگاري بده شيخ پيراهن عودي از آن خود بدو داد. محمود چون باز همي گشت گفت: شيخا خوش صومعه اي داري. گفت: آنهمه داري اين نيز همي بايدت؟ پس در وقت رفتن شيخ او را بر پا خواست. محمود گفت: اول که آمدم التفات نکردي اکنون بر پاي ميخيزي. اين همه کرامت از چيست آن چه بود؟ شيخ گفت: اول در رعونت پادشاهي و امتحان درآمدي و به آخر در انکسار و درويشي ميروي که آفتاب دولت درويشي بر تو تافته است. اول براي پادشاهي تو برنخاستم، اکنون براي درويشي تو برمي خيزم.



ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ ابوسعيد ابوالخير

از معاصران نامي شيخ ابوالحسن خرقاني، شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف و شاعر مبتکر رباعيات عرفاني است. بطوريکه نوشته اند شيخ ابوسعيد بارها به خرقان سفر کرده و با شيخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجراي آنها در کتاب نورالعلوم و اسرار التوحيد و تذکرة الاولياء و ديگر کتابهاي مربوط به شرح احوال عارفان به تفضيل آمده است. عطار مينويسد که: شيخ ابوسعيد ابوالخير گفته است: من خشت بودم چون به خرقان رسيدم، گوهر بازگشتم. محمد منور در کتاب اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابوالخير نوشته است: «چون شيخ ما ابوسعيد به خرقان رسيد و در خانقاه شد، در خانقاه شيخ ابوالحسن مسجد خانه اي است. شيخ ابوالحسن در آنجا بود بر پاي خواست و تا ميان مسجد خانه پيش شيخ باز آمد و آنجا دست به گردن يکديگر فرا کردند. شيخ ابوالحسن ميگفت: چنان داغ را مرهم چنين نهند و چنين قدم را قربان جان ابوالقاسم سازند. پس شيخ ابوالحسن، شيخ ابوسعيد را دست گرفت که بر جاي من بنشين. شيخ ما ننشست. شيخ ابوالحسن را گفت: تو بر جاي خويش بنشين. او ننشست. هر دو در ميانه خانه بنشستند و هر دو ميگريستند. شيخ ابوالحسن، شيخ ابوسعيد را گفت: سخن بواژ مرا نصيحتي کن. شيخ ابوسعيد گفت: او را بايد گفت. پس مقريان با شيخ ابوسعيد بودند اشارت کرد که قرآن برخوانيد. قرآن برخواندند و صوفيان بسيار بگريستند و نعره ها زدند و هر دو شيخ بسيار بگريستند. شيخ ابوالحسن خرقه از سر زاويه خود به مقريان انداخت. شيخ ابوسعيد سه شبانروز پيش شيخ ابوالحسن بود. و درين سه شبانروز هيچ سخن نگفت. شيخ ابوالحسن وي را معارضه سخن مي کرد. شيخ ابوسعيد گفت: ما را بدان آورده اند تا سخن شنويم. او را بايد گفت. پس شيخ ابوالحسن گفت: تو حاجت مايي از خداي تعالي. ما از خداي تعالي به حاجت خواسته ايم که دوستي از دوستان خويش بفرست تا ما اين سرهاي تو بدو هوژ گوئيم (بدو هويدا گوئيم). تو آن حاجت مايي. من پير بودم و ضعيف به تو نتوانستم آمدن ترا قوت بود و عدت ترا به ما آوردند. ترا به مکه نگذارند. تو عزيز تر از آني که ترا به مکه برند. کعبه را به تو آرند تا ترا طواف کند.



خواجه عبدالله انصاري شاگرد و مريد ممتاز شيخ ابوالحسن خرقاني

خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجري و گوينده رسائل مقالات و مناجاتهاي خوش آهنگ و دلنشين و سوزناک و سراپا هنر عرفاني از شاگردان و مريدان خاص شيخ ابوالحسن خرقاني بوده است. وي سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض کرده تا بسر حد کمالات معنوي نائل شده است. چنانکه خود گفته است: مشايخ من در حديث و علم و شريعت بسيارند. اما پير من در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است و اگر او را نديدمي کجا حقيقت دانستمي. خواجه عبدالله انصاري در مناجات و مقالات خود درباره درک فيض از مکتب شيخ بزرگ خرقان چنين آورده است: عبدالله مردي بود بياباني، ميرفت بطلب آب زندگاني، ناگاه رسيد به شيخ ابوالحسن خرقاني، ديد چشمه آب زندگاني، چندان خورد که از خود گشت فاني، که نه عبدالله ماند و نه شيخ ابوالحسن خرقاني، اگر چيزي ميداني من گنجي بودم نهاني، کليد او شيخ ابوالحسن خرقاني.



از سخنان شيخ ابوالحسن خرقاني

عالم بامداد برخيز طلب زيادتي علم کند، و زاهد طلب زيادتي زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروري بدل برادري رساند. اگر به ترکستان تا به در شام کسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است. همچنين از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آن من است.کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد. کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد. اگر سرودي بگويد و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه براي خدا کني اخلاص است و هرچه براي خلق کني ريا. هر که عاشق شد خداي را يافت و هر که خداي را يافت خود را فراموش کرد. او براستي مريد و شاگرد روحاني سلطان العارفين بايزيد بسطامي است که گفته است: مريد من آنست که بر کنار دوزخ بايستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود بجاي او بدوزخ رود.



حکایت شیخ ابوالحسن خرقانی

شبي بعد از عبادت و اوراد به خداوند سبحانه و تعالي شيخ ابوالحسن خرقاني مناجات كرد و گفت: خداوندا، فرداي قيامت به وقت آنكه نامه اعمال هر يكي به دست دهند و كردار هر يكي بر ايشان نمايند چون به من آيد و فرصت يابم من دانم كه چه جواب معقول گويم. پس در حال به سرش ندا آمد كه يا ابا الحسن آنچه روز حشر خواهي گفتن در اين وقت بگو. گفت: خداوندا چون مرا در رحم مادر بيآفريدي در ظلمات عجزم بخوابانيدي و چون در وجود آوردي معده گرسنه را با من همراه كردي تا چون در وجودم از گرسنگي ميگريستم و چون مرا در گهواره نهادندي پنداشتم كه فرج آمد پس دست و پايم ببستند و خسته كردند و چون عاقل و سخنگوي شدم گفتم بعد ا ز اين آسوده مانم به معلمم به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند و از وي ترسان ميبودم و چون ازآن در گذشتم شهوت بر من مسلط كردي تا از تيزي شهوت به چيزي ديگر نميپرداختم و چون از بيم زنا و عقوبت فساد زني را در نكاح آوردم فرزندانم در وجود آوردي و شفقت ايشان در درونم گماشته و در غم خورش و لباس ايشان عمرم ضايع كردي و چون از آن در گذشتم پيري و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادي و چون از آن در گذشتم گفتم مگر چون وفات من برسد بياسايم به دست ملك الموت مرا گرفتار كردي تا به تيغ بي دريغ به صد سختي جان من قبض كرد و چون از آن در گذشتم در لحد تاريكم نهادي و در آن تاريكي و عاجزي دو شخص مكرم فرستادي كه "خداي تو كيست و ملت تو چيست؟" و چون از آن جواب برستم از گورم برانگيختي و در اين وقت كه حشر كردي در گرماي قيامت و جاي حسرت و ندامت نامه ام به دستم دادي كه اقرا كتابك! خداوندا كتاب من اين است كه گفتم اين همه مانع من بود از طاعت و از براي چندين تعب و رنج شرط خدمت تو كه خداوندي بجاي نياوردم ترا از آمرزيدن و گناه عفو كردن من مانع كيست؟ ندا آمد كه" اي ابوالحسن ترا بيامرزيدم به فضل و كرم خود".



آثار شيخ ابوالحسن خرقاني

1- رسالة الخائف الهائم من لومة اللائم.
2- فواتح الجمال.
3- نورالعلوم که شامل ذکر مباني عرفاني و رواياتي است که با نام شيخ ابوالحسن خرقاني بستگي دارد و نمونه هايي از سخنان اوست که بوسيله يکي از شاگردان و پيروان شيخ در ده باب تدوين شده است.



منبع: سایت فرهنگسرا با اندکی تصرف
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
تصویر اتفاقی
داخل کعبه شریفه

داخل کعبه شریفه

حضور زنان مشتاق در نماز جمعه

حضور زنان مشتاق در نماز جمعه

اعضای دارای بیشترین پیام
1 mohammad2
mohammad2
172
2 elyas 130
3 SAHABI 111
4 sahneh 91
5 gapist 56
6 neghab
neghab
30
7 nurahmed
nurahmed
25
8 alten 21
9 men 19
10 IBB
IBB
19
جدول اوقات شرعی
بج سینه برندسازی گرمایش تابشی تنور گازی