تصاویر جدید
آمار بازدید
آخرین بروز رسانی 1395/10/15 2017/01/04

حشر اجساد و داستان عزیر علیه السلام

تصویر کوچک شده
عزیر، یا (عزیز) یکی از انبیاء بنی اسرائیل بود. روزی به باغ خود رفت و یک سبد انگور را چید. سپس بر الاغش سوار شد و به سوی روستای خود حرکت کرد. گویا در مسیر خود، شهری یا روستایی، تا حدودی شلوغ در دیدرس ایشان بوده است. شلوغی شهر و آمد و رفت مردم را، که از نظر میگذراند، روز حشر و زنده کردن و جمع آوری مردم را به خاطر می آورد و در این گیر و دار خیالات و تفکرات، در مورد زنده کردن مردگان، شبهات شک و تردید، به طور ناخود آگاه از خاطرش خطور میکند. چون در دریای متلاطم خیالات و تفکرات خود فرو رفته، به طور کلی مستغرق و از خود بریده شده بود، متوجه نشد که از مسیر اصلی خود منحرف شده و به مسیر دیگر حرکت خود را ادامه داده است. وقتی که بیدار میشود و از این رؤیاهای خیالی، بدر می آید، میبیند که در کنار شهر اورشلیم (بیت المقدس) که به وسیله ی بخت النصر حاکم بابل ویران گردیده بود، الاغش در جلوی دیواری نیمه ویران ایستاده است.

از سواری خر پیاده میشود و افسار آن را به دیواری که بیشتر آن خراب شده است، میبندد و خود بر دیوار نیمه خرابه ای تکیه میدهد که مقداری استراحت کند. اما از فرط خستگی و ناراحتی اینکه راه را عوضی آمده است به خواب میرود. خوابی طولانی و عمیق. وقتی که بیدار میشود، احساس میکند که بدنش به طور کلی سست و ناتوان شده است و خیلی مشکل میتواند دست و پا را حرکت دهد. به اطراف خود نگاه میکند، اوضاع و احوال را متغیر می بیند مثل اینکه دنیا و یا فصل عوض شده است. و در این گیر و دار درونی در مدت خواب خود هم سردرگم و نمیداند چه مدت خوابیده است. خداوند بزرگ به او الهام میکند، یا به قول بعضی، ملائکه مأمور از او میپرسد، که چه قدر و چه مدت است که خوابیده ای؟ میگوید: روزی یا بعضی از روز خوابیده ام. به او گفته میشود که صد سال است خوابیده ای. نمیدانست که چقدر زمان گذشته است. کودکان زمان او پیر شده اند. همسالان او همگی مرده اند. جاهای آباد ویران، و جاهای ویران آباد شده است. اطراف خود را نگریست. سبد انگور و آبی که همراه داشت، به حال خود مانده و تازه تازه بودند. اما خرش را ندید. نگاهی جستجوگرانه تر را به اطراف انداخت. استخوان های خر را مشاهده کرد که در کنار ویرانه پراکنده شده است. در جلوی چشم های او خداوند بزرگ، تمام اعضای خر را به هم پیوند داد و گوشت را بر استخوان ها بوجود آورد و خون را در شریان و جان را در کالبد آن دماند. و عزیر این مراحل زنده شدن الاغ را با چشمان ظاهر خود مشاهده میکرد. عزیر پس از آنکه به حال عادی خود بازگردانده شد و قدرت خداوندی را دید، سوار خرش شد و به سوی خانه ی خود روان گشت. در طول راه هر چه میدید تغییر کرده بود و صورت های گذشته گاه و بی گاه در آینه ی خیالش مجسم می شدند به در خانه ی خود رسید. زن پیر و فرسوده ای که پوست صورتش چین و چروک عمیقی پیدا کرده و نور بینائی خود را از دست داده بود ولی گوشهایش میشنیدند، در کنار در، داخل حیاط نشسته بود. عزیر از او پرسید، این خانه ی عزیر است؟ زن به محض شنیدن نام عزیر، به گریه افتاد و گفت: بله کاری داری. منتظر جواب نماند و دوباره در حال گریستن گفت: خداوندا نام عزیر از سر زبان ها فراموش شده است این که باشد که از عزیر میپرسد و نام او را بر زبان می آورد. عزیر به زن گفت تو که هستی و نامت چیست؟ زن گفت: من کنیز عزیر و نامم «فلان» است. عزیر به یاد آورد که وقتی از خانه بیرون رفت این کنیز در دوران شباب نوجوانی بود اکنون به این صورت در آمده است. عزیر گفت من عزیر هستم. زن یکه ای خورد و به خود تکانی داد و از جای خود برخواست و گفت: که باور کند. عزیر نشانی هایی را از زمان قبل از مسافرت خود بازگو نمود. زن دید هر چه که میگوید درست میگوید. اما باور کردنش مشکل بود. زن گفت: آنچه که میگویی درست. ولی عزیر خصوصیاتی داشت. یکی آن بود، که دعایش فوری مستجاب می شد. اگه تو او هستی دعا کن چشم های من دوباره بینا شوند و از درد بیماری ای که رنجم میدهد، شفا یابم. عزیر دعا کرد و فوری دعایش قبول شد و چشم های زن بینا شدند. زن فوری برخواست و میان مردم رفت و فریاد برآورد، که عزیر نمرده و بازگشته و هم اکنون در حیاط خانه ایستاده است. مردم، زن و مرد، پیر و جوان، خرد و کلان به خانه ی عزیر روی آوردند. عزیر را مردی جوان پر قدرت دیدند و او را باور نکردند. یکی از پسرانش گفت: عزیر بر روی کتفش خالی بود. کتفش را لخت کردند درست خالی روی آن بود. یکی دیگر از پسرانش که پیرمردی فرسوده بود، گفت: خبر به ما رسیده و از دیگران شنیده ایم که وقتی تورات در حمله ی بخت النصر به بیت المقدس سوزانده شد، به جز چند نفری که یکی از آنان عزیر بوده است، کسی تورات را حفظ نداشته است. این اگر تورات را حفظ داشته باشد، با توجه به سایر نشانی هایی که دارد و چیزهایی که میگوید، عزیر است. در غیر اینصورت نمیتوانیم بپذیریم. وقتی که تورات را از وی می پرسند. تمام آیه های هر پنج کتاب (اسفار خمسه) را حفظ دارد و باز میگوید بدون اینکه یک کلمه را غلط بگوید. قرآن کریم مرگ و حیات عزیر پیامبر علیه السلام را اینچنین بیان میکند: «اَوَ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَریَةٍ وَ هِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ اَنَّی یُحی هَذِهِ اللهُ بَعدَ مَوتِهَا فَاَمَاتَهُ اللهُ مِأةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَم لَبِثتَ قَالَ لَبِثتُ یَومَاً اَو بَعضَ یَومٍ قَالَ بَل لَبِثتَ مِأةَ عَامٍ فَانظُر اِلَی طَعَامِکَ و شَرَابِکَ لَم یَتَسَنّه وَ انظُر اِلَی حِمَارِکَ وَ لِنَجعَلَکَ اَیَةً للنَّاسِ وَ انظُر اِلَی العِظَامِ کَیفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکسُوها لَحماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ اَعلَمُوا اَنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَئٍ قَدِیر.» سوره بقره آیه ی 259. ترجمه: یا مانند آن کسی که (عزیر) بر روستایی، (یا شهری) گذر کرد، در حالی که آن شهر بر پایه های دیوارش فرو ریخته و ویران شده بود، گفت: خداوندا مردمان این شهر را، پس از مردنشان چگونه زنده می کنید؟ خداوند صد سال او را به خواب برد سپس زنده اش گردانید، گفت چند سال ماندگار (خوابیده، یا مرده) ماندی؟ گفت: روزی یا بعضی از روز. گفت بلکه صد سال است که خوابیده ای، غذا و آبت را بنگر که سالم مانده است. و به خرت نگاه کن. برای اینکه تو را نشانه و آثاری برای زنده گردانیدن مردم بعد از مرگ برای مردم قرار دهیم. به استخوان ها بنگر که چگونه آنها را به هم پیوند میدهیم. سپس روی آنها را به گوشت می پوشانیم. وقتی آن (زنده گردانیدن خر) روشن گردید، گفت: میدانم و ایمان دارم خداوند به همه چیز توانایی دارد.

توشه راه نجات ص 193
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
تصویر اتفاقی
اهدای جوایز به شاگردان ممتاز توسط استاد تنگلی

اهدای جوایز به شاگردان ممتاز توسط استاد تنگلی

استاد تنگلی در مسجد النبی

استاد تنگلی در مسجد النبی

اعضای دارای بیشترین پیام
1 mohammad2
mohammad2
172
2 elyas 130
3 SAHABI 111
4 sahneh 91
5 gapist 56
6 neghab
neghab
30
7 nurahmed
nurahmed
25
8 alten 21
9 men 19
10 IBB
IBB
19
جدول اوقات شرعی