تصاویر جدید
آمار بازدید
آخرین بروز رسانی 1395/10/15 2017/01/04

تاریخچه ی وهابیت (قسمت اول)

تصویر کوچک شده
مقدمه مترجم:
سپاس ذات لایزالی را که یگانگی او مبرّا از شک و شبهات است. و معبودی که آثار وجودش نمایان در تمام ذرات بی کران خوان جهان گستر اوست. جهانی که هر ورقش دفتری است موهبت کردگار، خلاصه کلام اینکه شکر و سپاس فقط او را رواست که قلم در گویایی کمالات وجودش قاصر است و نیز با سپاس و قدردانی به میمنت وجود یگانه دفتر زندگانی و مهتر جهانی حبیب درگاه ربّانی محمد بن عبدالله قریشی نگین جهان تاب و نایاب و با سپاس بی پایان بر صاحت مقدس اصحاب و اهل بیت ایشان که سلاله های چشمه سار نبوت اند و مربیان امت، پرورده ی نبوت و صاحبان همت که جملگی گوی یکتا پرستی و بندگی را ربوده و در سباق معنوی جلو زده اند، و با عرض ادب و قدردانی از صاحت حضرات ائمه مذاهب و پیران طریقت که هر یک نمونه ی همت اند و محنت ، محنت دین داشته اند و زحمت امت برداشته اند و راهی فراخ در پیش روی ما امت بگذاشته اند ، آری قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهری . چه شبها و چه روزها که برای تبین راه مذهب و سلوک خون دل خورده اند و وقت گران بگذاشته اند آری سخن کوتاه کنیم و شما را به ترجمه کتاب تحذیر الاخوان عن مکاید حزب الشیطان و یا (تاریخچه وهابیت) نوشته استاد فرزانه الحاج عبدالرحمن آخوند تنگلی جلب می نماییم، اما لازم بذکر است که در ترجمه کتاب فوق الذکر الفاظی را که در بین [ ] قرار داده ایم برای ادای مطلب اضافه نموده ایم و در بعضی جاها الفاظ را با کمی تغییر نگاشته ایم تا تنوعی در روش نگارش حاصل آید. اما بهر حال انسان مشتق از نسیان است و این نوشته هم ممکن است دارای کمی و کاستی هایی باشد لذا از شما خواننده گرامی امید داریم در هر چه بهتر شدن نوشته کمک و همکاری نمایید.

مقدمه نویسنده:
(اَلحَمدُ لله رَبِّ العلَمِینَ وَ الصَّلوه وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمّدٍ سَیِّدِ الاَوَّلِینَ وَ الاَخِرِینَ وَ عَلی الِهِ الطَّیِبینَ وَ الطّاهِرِینَ و عَلی قاطِبَهِ اَصحَابِهِ وَ اتباعِهِ اِلی یَومِ الدِّینِ) سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر سرورمان، سرور اولین و آخرین، محمد (ص) و بر اهل بیت ایشان باد، ارباب جمال ظاهر و کمال باطن، و همچنین بر جمیع یاران و تابعین ایشان تا روز جزاء. اما بعد : ای برادر مسلمان بدانید و آگاه باشید، و از فرقه مخالف دینتان شناخت حاصل نمائید و از وهابیه فرقه ای که مذهبتان را از بین خواهد برد بترسید. مؤسس وهابیت محمد نجدی فرزند عبدالوهاب و عبدالوهاب فرزند سلیمان تمیمی می باشد. چنین شد که محمد نجدی با نام ابن عبدالوهاب شهرت یافت. راهی را که او تأسیس نمود بایستی منسوب به ابن عبدالوهاب کرده و مرام ابن عبدالوهابی گفته شود اما آن را مخفف نموده و مرام وهّابی گفته شده است این نام را مسلمانان بر آنها گذاشته اند. اما آنان لاف سلفیه زده و خود را تابعین سلف نامیده و سلفی معرفی می کنند. محل نشأت گیری وهابیت نجد، مکان مدعی دروغین پیامبری (مُسَیلِمَه الکَذّاب) است. محلّی که پیامبر (ص) در مورد آنجا فرموده : هُنَاکَ الزَلازِلُ وَ الفِتَنُ وَ بِهَا یَطلُعُ قَرنُ الشَّیطَانِ یعنی : در سرزمین نجد بلاها و فتنه هایی بوجود خواهد آمد و از آنجا شاخ شیطان آشکار خواهد گشت. مرام وهابیت در سال (1143) هجری قمری تازه پا گرفته بود.

اصل پیدایش وهابیت :
پدر بزرگ محمدبن عبدالوهاب، سلیمان تمیمی چوپانی فقیر بوده وی شبی از شبها در خواب دیده که از او شعله های آتش خارج، و بر روی زمین پخش شده و هرکس که در مقابلش آمده می سوزاند، سلیمان تمیمی جویای تعبیر خواب خود شده و از عالمی پرسید. آن عالم گفت : از [نسل] تو پسری بدنیا خواهد آمد که قدرتمند شده و مردمان بی شماری را آتش خواهد زد (هلاک خواهدکرد) آن تعبیر به حقیقت پیوست، سلیمان تمیمی دارای نوه ای شد. آن نوه در سرزمین نجد در شهر عُیَینَه به سال (1111) ه. ق بدنیا آمد. نامش محمد گذاشته شد و پدر او عبدالوهاب مردی متقی و عابد و بر مذهب حنبلی بوده و یکی از علمای برجسته زمان خود بشمار می آمد. محمد بعد از اینکه عاقل و بالغ شد شروع به یادگیری علم از پدرش نمود و بعد از مدتی از شهر عیینه خارج و رهسپار مکه شد پس از به جای آوردن مراسم حج به مدینه رفت. در آنجا از شیخ عبدالله بن ابراهیم تلمذ نمود و در آن مکان شروع به عیبجوئی از زائرین پیامبر نمود سپس به نجد برگشت و بار دیگر از آنجا جدا و ساکن بصره گشت و چند صباحی از شیخ محمد مجموعی درس گرفت و در آن زمان بر مردم بصره خرده گرفته و بر آنها عیب نمود. مسلمانان او را دنبال کرده ازشهر خارج نمودند و او از آنجا فرار کرده و به شهر حریمله از سرزمین نجد آمد. اما در نجد هم شروع به خرده گیری از عقاید مسلمانان نمود که باعث عتاب پدرش شد، عبدالوهاب او را بسیار نصیحت نمود اما او هرگز باز نماند و به سخنان پدرش گوش نمی داد. اوقات بسیاری را با پدرش در نزاع بود. شیخ عبدالوهاب به سال 1153هجری قمری وفات نمود و بعد از وی محمد عقاید خویش را بین مردم شایع نمود و بسیاری را گمراه کرد.

ساماندهی وهابیت بدست انگلیس :
در سال(1710) میلادی وزارت مستعمرات انگلیس به 9 نفر از افراد کاردان و زیرک مأموریت داده و برای جاسوسی در دولتهای اسلامی فرستاد پنج نفر از 9 نفر به لندن بازگشتند اما 4 نفر بازنگشتند، شخصی که به مصر رفته بود مسلمان شده و در آنجا ماند و مأمور دوم که به یمن رفته بود مفقود الاثر شد. و نفر سوم به روسیه رفته و چون اصلیت روسی داشت در آنجا ساکن شده و ماند. جاسوس چهارم که به عراق گسیل شده بود در شهر عمّاره به بیماری وبا مبتلا شده و فوت کرد یکی از آن پنج جاسوسی که به انگلیس برگشتند، فرد خبره ای به نام همفر بود، او را برای کشف ضعف های حکومت عثمانی به ترکیه فرستادند. همفر به استانبول آمده و نامش را محمد گذاشت و در منزل احمد افندی بمدت دو سال ماند، در آن دو سال زبان ترک را فرا گرفت و قرآن را به همراه معنایش آموخت. احوال امپراطوری عثمانی را ماه به ماه به اداره مستعمرات بریتانیا خبر می داد. بعد از دو سال که همفر به لندن بازگشت، وزیر مستعمرات او را ارج نهاده و از کارهایش اظهار خرسندی نمود. دومین بار نیز او را به عنوان جاسوس به عراق گسیل داشتند. در آن سفر همفر با محمد بن عبدالوهاب ملاقاتی داشته و با او آشنا شد و با وی گرم گرفت و از علم و عقیده اش مطلع گشت. دانست که [محمد] یک جوان جاه طلب و مقام پرست و از خود راضی است و مخالف شدید حکومت عثمانی می باشد و تعصب مذهبی ندارد، بلکه متکبر و عیبجو از مجتهدین پیشین می باشد. همفر از ملاقات با او بسیار خرسند گشته و اطمینان یافت که دو وظیفه ای را که دولت بریتانیا بر وی امر کرده می تواند به وسیله او عملی نماید، اولین دستور، شوراندن مردم در مقابل امپراطوری عثمانی و مهیا نمودن شخصی برای رهبری، دومین دستور، فتنه انگیزی بین مسلمانان با تأسیس مذهبی جدید. حاصل کلام، همفر [محمدبن عبدالوهاب] را بدون اینکه او بداند در جمع خود کشید و با وی در مسائل بسیاری بحث نمود. هر وقت که محمدبن عبدالوهاب برخلاف مذاهب نظری می داد، همفر او را بخوبی تحویل می گرفت و او را تشویق می نمود. و هر کجا که می رفت همفر نیز با او بود. زمانی که محمدبن عبدالوهاب شروع به خرده گیری از ائمه مذاهب کرد، همفر بدروغ گفت که خواب دیده [و از عالم رؤیا او را بشارتی آورده] گفت : ای محمد من در خواب پیغمبر (ص) را دیدم که بر منبری نشسته و بر مردم سخنرانی می کرد و تمام علماء در چهار طرف ایشان جمع شده بودند و من هیچ کدام را نشناختم در آن هنگام گویا که خورشید طلوع کرده باشد تو با سیمایی نورانی وارد مجلس شدی و پیامبر(ص) برای بزرگداشت تو از جایش برخواست و تو را به آغوش کشیده و بر پیشانی ات بوسه زدند و گفتند : ای همنام من تو وارث حقیقی من در تمام امورات دینی و دنیوی مسلمین می باشی، در آن لحظه تو گفتی یا رسول الله من نمی توانم علم و عقیده خود را برای مردم بر ملا سازم و از شر مردم می ترسم. پیامبر(ص) فرمودند : ای همنام من تو از شناختی که بر خویش داری، برتر هستی، هیچ ترس به دل راه مده. محمد بن عبدالوهاب بعد از شنیدن این خواب از شدت خوشحالی بالا و پائین می پرید و نزدیک بود پرواز کند و بعد از آن [واقعه] بر تأسیس مذهبی مصمم گشت. بعد از اینکه همفر محمدبن عبدالوهاب را به آن حالت [مطلوب] رسانید دوباره از وزارت مستعمرات انگلستان کسب تکلیف نموده و ادامه دستور را خواستار شد. وزارت مستعمرات بریتانیا فرمان گنجاندن 6 ماده در مغز محمد بن عبدالوهاب را صادر نمود تا مفاد آنرا دیر یا زود بین مردم به اجرا در آورد : 1ـ فتوا دهد کسی که مذهب محمد بن عبدالوهاب را نپذیرد کافر شده و جهاد با او فرض خواهد شد. 2ـ تخریب خانه خدا به بهانه [پاکسازی] اثرات بت پرستی. 3ـ شوراندن اعراب بر علیه امپراتوری عثمانی. 4ـ انهدام گنبدهای بارگاه اولیاء و مسطح نمودن آنها و لو اینکه مکه یا مدینه هم باشد. 5ـ ایجاد هرج و مرج در سرزمین های اسلامی 6ـ چاپ قرآنی جدید با کمی دست یازی بر آن و نشر آن بین مردم. همفر بدون عجله دنبال فرصت بود و توانست 4 ماده از شش ماده وزارت مستعمرات را در عقل محمد بن عبدالوهاب جای دهد و برای اجرای آن مواد قول حتمی گرفت، اما محمد بن عبدالوهاب با انهدام خانه خدا و تغییر قرآن موافقت نکرد و به شدت می ترسید. می گفت که اگر ما این عقیده را اظهار نماییم حکومت عثمانی لشکرکشی کرده تمامی ما را نابود خواهدکرد.

فعالیتهای محمد بن عبدالوهاب برای ایجاد مذهب جدید :
محمدبن عبدالوهاب از سال(1143) هجری قمری به بعد مذهب تازه ای را تأسیس کرده و در فکر دعوت مردم به آن شد. آخر الامر محمد بن عبدالوهاب با رئیس درعیه (محمدبن سعود) متحد شده و توغ بدعت را در جزیره العرب بر افراشت. محمد بن سعود اولین امیر وهابیون بوده و از سال 1158 تا 1178 هجری قمری امارات را تصاحب کرد. به سال 1765 میلادی امیر وهابیون محمد بن سعود از دنیا رفت و به جای او فرزند ارشدش عبدالعزیز نشست. دولت انگلیس این دو محمد را تحت حمایت قرار داد و تمام امکانات را مهیا ساخت و این دو را بر جان امراء عرب انداخت. توسط آنها بر اهداف عالیه خویش نائل گشت. به سال1206ه.ق محمد بن عبدالوهاب فوت کرد. در آن وقت علماء جمله (بَدَا هَلاکُ الخَبِیثِ) یعنی ( نابودی خبیث آشکار شد) را تاریخ [فوت] او ساخته اند، اگر حروف این جمله بنا بر حساب ابجد جمع کرده شود 1206بدست می آید. هنوز سرزمین های وهابیون توسعه نیافته و شرارت آنها زیاد در اطراف شیوع پیدا نکرده بود که آنها30 نفر از علماء خود را به حرمین گسیل داشتند تا عقاید علماء حرمین را تغییر داده و با نیرنگ، فتنه انگیزی نمایند. اهل حرمین نیز می شنیدند که در مشرق فرقه ای بوجود آمده اما حقیقت آنرا نمی دانستند در آن زمان امیر و گماشته دولت عثمانی در مکه شریف مسعود بود او بین دو طرف، علماء حرمین و علماء وهابی جلسه مناظره ای تشکیل داد که علماي وهابی از علماي حرمین شکست خوردند و چون خرانی که از شیر رمیده اند فرارکرده و متفرق شدند در آن زمان در کوچه های مکه جار زدند، هرکس در عقیده وهابی باشد جان و مال او حلال است. در سال1168ه.ق شریف مسعود از دنیا رحلت نمود و بجای او شریف مساعد منصوب شد.شریف مساعد در دوران امارت خویش وهابیون را وارد حرمین نکرد. به سال 1184ه.ق دولت شریف مساعد نیز خاتمه یافت و به جای او احمد بن سعید [برمنصب امارت] نشست و در آن زمان امیر وهابیون عبدالعزیز بود. او دوباره مثل دوره شریف مسعود جماعتی از علماء وهابی را به مکه فرستاد و علماء مکه آنها را امتحان کرده و بر عقاید آنها مطلع شدند و از آن به بعد حکم دادندکه پا نهادن شخص وهابی بر خاک حرم جایز نمی باشد. درسال1185ه.ق شریف سرور امارت مکه را بدست گرفت در دوره امارت وی وهابیون از حج محروم شدند. به سال 1202ه.ق شریف غالب بر منصب امارت نشست و در زمان او نیز وهابیون را وارد مکه نکردند، بلکه شریف غالب 15سال با آنها در نبرد بود و در آن 15سال،56 بار با آنها جنگیده بود. درشعبان سال1207 ه.ق شریف غالب برای اطلاع رسانی از فتنه وهابیت به دولت مرکزی عثمانی، سید محسن بن عبدالله و سید حسین، مفتی مذهب مالکی را فرستاد وقتی این دو رفته و ماهیت وهابیت را تشریح نمودند دولت مرکزی بر گفتارشان اهمیتی نداد. در سال 1212 ه.ق شریف غالب برای حفاظت از [شر] وهابیت از دولت مرکزی کمک طلبید و شیخ احمد ترکی را فرستاد. آنها بر اخبار او اعتنائی نکردند. گفته های او را اهمیتی ندادند و به ناچار خودش مشغول دفاع شد و به سال1213ه.ق در اواخرماه جمادی الاولی بین شریف غالب و امیر وهابیون عبدالعزیز بن محمد بعد از نامه نگاری صلح شد. و در آن سال از جمله علمای وهابیون احمدبن ناصر به همراه چند تن به حج آمدند، اما امیر وهابیون نتوانست بیاید. در سال 1214ه.ق امیر وهابیون عبدالعزیز از صلح استفاده کرده و به همراه افراد زیادی به حج آمدند و با شریف غالب در چادری که در ابطح زده بودند، نشسته و صحبت کردند. در سنه 1218ه.ق امیر وهابیون عبدالعزیز فوت کرد و به جای او پسرش سعود را جانشین کردند، امارت او تا 1229ه.ق دوام پیدا کرد.

تسلط وهابیون بر طائف :
در زمان امارت سعود جنگهای بسیاری شده و در آن زمان وهابیون بر طائف هجوم آورده و مسلمانان طائف را قتل عام کردند. حتی کودکان شیرخواره را هم کشتند و نمازگذاران درون مسجد را هم از دم تیغ گذراندند.کتابها را در چاه ها انداختند و یا به کوچه ها ریختند و هزاران نسخه از کتاب های قرآن و احادیث، حدیث صحیح بخاری و صحیح مسلم و دیگر کتب فقهی و فنون مختلف را نابود کردند و تمام خانه های آن شهر را زیر و رو کرده و طلا و نقره و اموال و متاع های آنان را جمع کرده و خمس آن را درآورده و باقیمانده را بین خود تقسیم نمودند ،گویا که مال غنیمت از کفار گرفته باشند. اعمال وحشیانه وهابیون بیشمار است.

تسلط وهابیون بر مکه :
قبل از ظهر هشتم عاشورای سال 1218 ه.ق روز شنبه بود که سعود به همراه لشکر خود داخل مکه شد و روز دوم دستور داد تمامی اهل مکه را کنار کوه صفا جمع کنند بعد از اجتماع تمام مردم کنار کوه صفا، خطاب به آنها گفت : ای جماعت من شما را از شرک بازداشته و به راه راست دعوت می نمایم بیایید و با من بیعت کنید. مردم از ترس با او بیعت کردند و بعد سعود دستور داد تمام قبور را با زمین یکسان کنند مردم کلنگ و تیشه به دست گرفته مرقدهای بلند را تخریب نمودند. گنبدهای ساخته شده بر روی قبر حضرات ام المؤمنین خدیجه (رض) و علامه علی القاری و حضرت آمنه و عبدالمطلب و ابوطالب را تخریب و گنبد بالای زمزم را ویران و بقعه های ساخته شده بر روی سایر اشخاص بزرگ را نیز نابود کردند. وهابیون به هنگام تخریب هرگنبدی شادمانه ترانه می خواندند و موسیقی می نواختند، بر قبور اشخاص بزرگ بی احترامی می کردند حتی بر روی قبر حضرت سید محجوب ، قدس سره ادرار کردند و تا 3 روز تمام قبور را در مکه مسطح نمودند و آثار اولیاء را به کلی نابود کردند امیر وهابیون ، سعود با شریف غالب جنگ های بیشماری کرد و خون مسلمین زیادی را ریخت و از افراد خود هم بسیاری را به کام مرگ فرستاد و این چنین بر مکه و مدینه مسلط شد و مدتی چند بر حرمین حکومت کرد و در آن زمان مردم را از زیارت پیامبر (ص) منع نمود در ینبع و مدینه منوره و اطراف، هر گنبدی را که بر روی اولیاء و اصحاب ساخته شده بود تخریب می کرد و گنبدهای بنا شده بر روی مزار ابراهیم فرزند رسول خدا (ص) دختران ایشان حضرت فاطمه، رقیه ،به غیر از حضرت خدیجه و میمونه را ویران و گنبد قبر عموهای ایشان حضرت عباس و حضرت حمزه و عمه ی ایشان صفیّه را به همراه برادر رضاعی ایشان عثمان بن مظعون و گنبد نوه ی ایشان حضرت امام حسن و بارگاه پدر رسول خدا حضرت عبدالله و نتیجه ی وی امام زین العابدین را تخریب نموده و گنبد نوه ی زین العابدین امام جعفر و بارگاه حضرات عقیل، عبدالله بن مسعود، عبدالرحمن بن عوف، سفیان بن حرث، عبدالله بن جعفر طیار، فاطمه بنت اسد، سعد بن معاذ، نافع غلام آزاد کرده شده ابن عمر، و اسماعیل بن جعفر الصادق، امام مالک(رهبر مذهب)، مالک بن سنان ، پدر ابی سعید خدری و سایر اشخاص والا مقام را خرد و ویران نمودند.

اخراج وهابیون از حرمین :
در سال 1807 میلادی برابر با 1222 هجری قمری پادشاه دولت عثمانی (سلطان سلیم خان) به امیر مصر (محمد علی باشا) دستور لشکر کشی و اخراج وهابیون از حرمین را صادر کرد. محمد علی باشا برای نبرد با وهابیون لشکری را مهیا کرد و پسر خود طوسون باشا را رئیس آن لشکر قرار داد و به همراه او (شیخ مهدی) و (سید احمد طحطاوی) و دیگر متبحرین از هر طبقات را جمع کرده و به حجاز فرستاد، لشکر محمد علی باشا از وهابیون شکست خورد و تار و مار شده، برگشت. محمد علی باشا در ماه عاشورا سال 1227 هجری قمری دوباره تدارک زیادی دیده و لشکر انبوهی را فراهم آورد. این لشکر در ماه ذیقعده به مدینه منوره رسید. امیر وقت وهابیون (ابن مضیان) را دستگیر و به مصر روانه داشتند. در این سفر لشکر محمد علی باشا وهابیون را از حرمین فراری و خارج کردند. در آن ایام مفتی مکه عالم برجسته زمان خود (شیخ عبدالملک قلعی) بود. در آن سال شریف غالب به او گفت : امسال سال ریشه کنی وهابیت است آیا می توانی تاریخی را تهیه نمایی؟ شیخ عبدالملک بلافاصله گفت (قُطِعَ دَابِرَالخَوَارِج) یعنی ریشه خوارج قطع شد. آری تاریخ آن جمله به حساب ابجدی سال 1227 می باشد لشکر مصر در مکه و طائف ساکن شده و در مدت باقیمانده، شریف غالب خود رهبری لشکر را به عهده گرفت و کم کم به از بین بردن وهابیون پرداخت و افراد زیادی از آنها را کشت و روسای وهابیون را دستگیر کرد و از آن جمله عثمان مضایفی را با سیم فلزی بسته و روانه مصر کرد. روزی از روزها از طرف حکومت عثمانی دستوری رسید محتوی دستور چنین بود : که شریف غالب دستگیر و روانه دارالسلطنه شود. محمد علی باشا با هزار ترفند شریف غالب را دستگیر کرده و به دارالسلطنه فرستاد...و بعداً به دستور حکومت عثمانی شریف غالب را به همراه اهل و اولاد و جمیع اموالش به شهر سالونیک یونان تبعید کردند. شریف غالب به سال 1231ه.ق در آن شهر فرمان خدا را لبیک گفته و دار فانی را وداع گفت. مدت امارت وی در مکه 27 سال بود. چون محمد علی باشا شریف غالب را با حیله و نیرنگ دستگیر و به دارالسلطنه فرستاده بود. افراد زیادی از او رنجیدند و عقیده اکثر اعراب و اشراف از او برگشت. معتمدین و دوستداران او از کنارش رفتند و به دشمنانش پیوستند لذا حامیان وی کم شده و تورم حاکم شد. برای حمل بارها شتر پیدا نمی شد و محمد علی باشا آذوقه هایی را که از مصر می آمد فقط برای لشکر خود ذخیره می کرد و به سایر افراد نمی داد، بنابر این در مکه تورم و گرانی بوجود آمد.

وقایع پیش آمده بعد از امیر سعود :
در ماه ربیع الاول سال 1229 ه.ق امیر درعیه ، رئیس وهابیون سعود بن عبدالعزیز فوت کرد. که او را سعود کبیر هم می گفتند زیرا بعد از او چهار سعود می باشد. به جای سعود پسرش عبدالله را امیر کردند محمد علی باشا برای نبرد با وهابیون لشکر عظیمی فرستاد. وهابیون آب را بر لشکریان بستند و آنها ناچار به مبارزه با وهابیون شدند. لشکر محمد علی باشا مغلوب شد و وهابیون افراد زیادی از آنها را شهید کردند. در ماه جمادی الثانی سال 1229 ه.ق از مصر لشکر و اسلحه و اموال و پولهای هنگفتی برای محمد علی باشا رسید که او آن پولها را خرج کرده و تمام دشمنانش را مغلوب کرد. به سال1230ه.ق طوسون باشا را به همراه لشکرش در حجاز گذاشته و خود روانه مصر شد و در ماه رجب به خانه اش رسید. در شعبان همان سال بین طوسون باشا و عبدالله بن سعود صحبت صلح و آتش بس شد. عبدالله بن سعود مردی نرم خو بود که جنگ و خونریزی را دوست نمی داشت این چنین شد که بین وهابیون و مسلمانان صلح برقرار شد. طوسون باشا تا رسیدن ذی الحجه در حجاز ماند و سپس به مصر باز گشت و به سال 1231 مبتلا به طاعون شده و از دنیا رفت. در سال 1232 ه.ق محمد علی باشا فرزند خود ابراهیم باشا را برای مبارزه با وهابیون گسیل داشت. ابراهیم باشا با لشکری انبوه و تدارکی فراوان به حجاز رفت و با وهابیون به مبارزه پرداخت. پول های هنگفتی خرج کرده و به هر شهر که می رسید بدون جنگ تسلیم او می شدند. اما در ماه جمادی الاول وقتی به موتان رسید. وهابیون به جنگ با او آمدند، جنگ سنگینی درگرفت که تعداد بی شماری از وهابیون کشته و اسیر شدند و اموال آنها به غنیمت گرفته شد. ابراهیم باشا به هر شهر که می رسید با آنها می جنگید در این بین افراد زیادی شهید و ثروت هنگفتی خرج شد. در ذیقعده سال1233 ه.ق درعیه را تصرف نمود و امیر درعیه و رئیس وهابیون عبدالله بن سعود را به همراه تمام یارانش و اهل اولادش دستگیر و به مصر فرستاد و از آنجا به دار السلطنه فرستاده شدند و حکومت مرکزی آنان را برای عبرت مردم در میدان ایا صوفیه استانبول کشت. به این ترتیب حکومت عبدالله بن سعود که در سال 1229 شروع شده بود در سال 1234 خاتمه یافت. اولین سعود وهابی پدر همان عبدالله می باشد،که چهارمین جدش هم، سعود نام داشت. اما آن سعود وهابی نبود و قبل از وهابیت می زیست. شجره عبدالله بن سعود به این ترتیب است : ابراهیم پدر مرخان، مرخان پدر مُقرِن ، مُقرِن پدر سعود، سعود پدر محمد، محمد پدر عبدالعزیز، عبدالعزیز پدر سعود کبیر، سعود کبیر پدر عبدالله. ابراهیم باشا بعد از تصرف درعیه اموال آل سعود و آل محمد بن عبدالوهاب را مصادره کرده و درعیه را ویران نمود. تمام مردان و زنان وکودکان آنها را به مصر تبعید کرد که در بین راه تعدادی از آنها در روستای حمراء گریختند. مشاری بن سعود عموی عبدالعزیز از جمله این افراد بود که فراری ها را جمع کرده و شروع به بازسازی درعیه نمود، وهابیون مشاری بن سعود را به عنوان رئیس انتخاب کردند. در نتیجه قدرت او زیاد شده و دولتش وسعت یافت و افراد زیادی مطیع او گشتند، وقتی این اخبار به محمد علی باشا رسید، بلافاصله لشکری را به فرماندهی حسین بیگ فرستاد. و حسین بیگ به همراه لشکرش ، مشاری را دستگیر و به مصر فرستاد. مشاری در بین راه فوت کرد. پس از مشاری برادر زاده وی ترکی، ریاست وهابیون را بدست گرفت.

تغییر پایتخت سعودی ها :
در سال 1235 ه.ق ترکی پسر عبدالله شهر ریاض را به تصرف خود در آورده و پایتخت سعودی ها از درعیه به ریاض منتقل گشت. ترکی بن عبدالله خواهر زاده ای به نام مشاری بن عبدالرحمن داشت که نتیجه مشاری بن سعود بود، بین دایی و خواهر زاده اختلاف افتاد و مشاری دایی خود ، ترکی را کشت و مقام او را تصاحب کرد. اما ترکی پسری به نام فیصل داشت که در سال 1249 ه.ق مشاری را کشته و تخت پدر را صاحب شد. حکومت ترکی از سال 1235 تا 1249 دوام یافته بود و فیصل بن ترکی بعد از پدرش حکومت سرزمین نجد را به دست گرفت و کارش روز به روز رواج پیدا کرد و شروع به دعوی سرزمین های آباء و اجدادش نمود. خبر کارهای فیصل بن ترکی به محمد علی باشا رسید و او لشکری برای نبرد با فیصل تجهیز کرد و فرماندهی آن را به خورشید باشا سپرد، خورشید باشا با فیصل جنگید و خون های زیادی ریخته شد و آخر الامر خورشید باشا در رمضان سال 1255 ه.ق فیصل و دو پسرش عبدالله و محمد و برادرش جَلوِی را دستگیر و به مصر فرستاد و به جای فیصل خالد بن سعود را امیر قرار داد، خالد بن سعود بن عبدالعزیز بن محمد بن سعود از جمله کسانی بود که ابراهیم باشا آن ها را به مصر تبعید کرده بود، خالد در آن زمان کودکی بود و چون نزد محمد علی باشا تربیت یافته بود عقیده ی سالمی داشت لذا محمد علی باشا او را برای امارت سرزمین آباء و اجدادیش همراه لشکر خورشید باشا فرستاده بود. بعد از اینکه خورشید باشا حکومت فیصل را بر انداخت. حکومت را به خالد بن سعود وا گذار کرد و به همراه لشکریانش به مصر باز گشت. پس از دو سال امارت خالد بن سعود ، عبدالله بن ثنیان بن ابراهیم بن سعود قد علم کرد . وهابیون که از خالد بن سعود چشمشان آب نمی خورد، عبدالله بن ثنیان را شوراندند. خالدبن سعود فرار کرده و به مکه آمد و تا زمان فوتش بین جده و مکه سرگردان گشت و این گونه شد که حکومت نجد بدست عبدالله بن ثنیان افتاد این خبر در زندان مصر به گوش فیصل بن ترکی. رسید او با مکر و حیله از زندان گریخت و به سرزمین خود بازگشت و یاران خود را جمع کرد و به سال 1258 ه.ق به مدت بیست روز عبدالله بن ثنیان را محاصره کرده و او را اسیر کرد. در زندان خفه اش نمود و این چنین حکومت نجد را تصاحب کرد. فیصل 24 سال حکومت کرد و در اواخر عمر کور شد و درسال 1282 از دنیا رفت. درسنه 1264 ه.ق باشای مصر ، محمد علی باشا بیمار شده و حکومت را به فرزند خود ابراهیم باشا سپرد. ابراهیم باشا یازده ماه حکومت کرده و در اثر بیماری در ماه ذی الحجه فوت کرد. پس از او عباس باشا پسر طوسون باشا حکومت را به دست گرفت. در ماه رمضان سال 1265 ه.ق محمد علی باشا امر حق را لبیک گفته و از دنیا رحلت کرد. فیصل قبل از مردن پسرش عبدالله را ولیعهد گذاشت و او پس از فیصل امیر شد اما برادران عبدالله به مخالفت با او پرداختند و دعوی امارت کردند. و در نهایت امارت را از دست او گرفته و به سعود سپردند که دومین سعود از روسای آل سعود می باشد. در سال 1290 ه.ق رئیس وهابیون سعود بن فیصل در شهر ریاض در گذشت و امارت دوباره به عبدالله بن فیصل رسید اما مدیریت او بسیار ضعیف بود. مالکیت احساء و قطیف به دست حکومت عثمانی افتاد و امرای آن جا را حکومت عثمانی تعیین می کردند. ابن رشید امارت جبل شمر را به عهده گرفت. بعد از این که باشای مصر از نجد دست کشید. دو نوع حکومت بر پا شد 1. حکومت آل سعود که محلش قصیم و پایتختش ریاض بود 2.حکومت آل رشید که محل حکومت جبل شمر بوده و در قدیم معروف به جبل طی و پایتختش حائل بوده است. دولت انگلیس برای تضعیف دولت عثمانی آل سعود را تقویت می کرد زیرا ساخته ی خود انگلیس علیه مسلمانان بود. دولت عثمانی حکومت آل رشید را تقویت می کرد اما متأسفانه رعایای آل رشید همگی وهابی بودند، و در سال 1307 ه.ق عبدالله بن فیصل مرد و برادرش عبدالرحمن بن فیصل جانشین او شد بعد از پنج ماه ابن رشید به ریاض لشکر کشی کرد. اما مردم ریاض در مقابل او سخت ایستادند و اجازه ی ورود به شهر را ندادند. جنگ بین عبدالرشید و عبدالرحمن بالا گرفت ، عبدالرحمن قدرت ابن رشید را زیاد می دانست لذا چاره ای غیر از دو راه نداشت : 1.در مقابل ابن رشید بایستد و مقابله کند 2. یا نوکر او شود. او فکر کرد اگر بخواهم مبارزه کنم قدرتم برابر نیست چون دولت عثمانی حامی اوست و اگر نوکری او را کرده و زندگی کنم غیرتم اجازه نمی دهد چون راه آنها با راه اجدادم مخالف است، بنابراین چاره ای جز ترک آن دیار نیافت و در سال 1309ه.ق به همراه خانواده اش ریاض را ترک کرد. اول در احساء و بعد در بین طایفه بنی مره و سپس به قطر و بعد از آنجا به بحرین رفت و بعد به کویت کوچ کرد و در آنجا به مدت ده سال ماند ، در آن سرزمین پسرش عبدالعزیز بزرگ شده و مستقل شد. اما حکومت در اختیار ابن رشید بود و از دست روسای وهابیون ، آل سعود خارج شده بود.

بازگشت حکومت بدست آل سعود :
عبدالعزیز وقتی بزرگ شد به فکر تصاحب سرزمین اجدادش و نیز احیای وهابیت افتاد و از امیر کویت کمک طلب کرد، امیر کویت چهل شتر، سی تفنگ و دویست ریال پول به او داد. او با این کمک عده ای راهزن و قلچماق اطراف خود جمع کرد، به همراه قریب به چهل نفر به طرف ریاض حرکت نمود. پس از مدتی به ریاض حمله کرد. در سوم شعبان سال 1319 ه ق شهر را تصرف كرد و در آن روز امارت آل سعود تجدید شد. از روستاها و طوایف اطراف ریاض، خرج ، محمل ، شعیب ، وشم، حوطه، افلاج و وادی الدواسر را تصاحب کرد. در سال 1324ه.ق قصیم را به تصرفات خود اضافه نمود و به سال 1330 ه.ق شهرهای احساء و قطیف را تصرف کرد و نوکران دولت عثمانی را فراری داد و در سال 1343 ه.ق مکه مکرمه پایتخت آل سعود گشت و از آن به بعد عبدالعزیز پادشاه حجاز و نجد خوانده شد. قبل از آن او را امیر، سلطان و امام می خواندند. درسال 1932 میلادی (1351ه.ق) آن سرزمین، (المَملِکَه العَربیَّه السُّعودیَّه) مملکت عربی سعودی نامگذاری شد با تقدیر الهی و نیز به علت اینکه پای حاکم بزرگ این سرزمین ها، دولت عثمانی به جنگ جهانی کشیده شده بود. آتش در حال خاموش شدن وهابیون دوباره شعله ور شد باد بدعت وزید و رشد لامذهبیت بیشتر شد میدان برای منافقین وسیع و برای مسلمانان تنگ گشت. دشمنان غالب شده و توغ گمراهی گذاشته شد دولت انگلیس، حامی مخفی پیشین اکنون حمایت آشکار خود را از آل سعود اعلام کرده و دولت عبدالعزیز را به رسمیت شناخته و مرام وهابیت را به دولتی مخالف مسلمانان مبدل ساخت و ملک عبدالعزیز تمام عهد و پیمان ها را با انگلیس بست. پادشاه وهابیون عبدالعزیز در سال 1362 ه.ق در خطبه ای که در مکه مکرمه ایراد نمود از انگلیس تقدیر کرده و حدیث پیامبر (ص) مَن لَم یَشکُرِالنَّاسَ لَم یَشکُرِالله را این گونه تفسیر کرد (مَن لَم یَشکُرِ الاِنگِلیز لَم یَشکُرِالله) یعنی هر کس از دولت انگلیس قدردانی نکند از خداوند قدردانی نکرده، ای مسلمانان عزیز این است راه وهابیت، عبدالعزیزی که حکم کفر کسی را که نام مبارک رسول خدا را به زبان آورد و یا رسول گوید صادر می کرد اینک شکر انگلیس کافر را فرض اعلام کرده حکم صادر می کند. به سال 1928 میلادی پدر عبدالعزیز، عبدالرحمن بن فیصل 78 ساله فوت کرد. قبل از مردن توسعه مملکت پسرش از خلیج فارس تا دریای احمر را دید، ملک عبدالعزیز اولین پادشاه وهابیون می باشد، حکومت او از سال 1309 تا سال 1373 ه.ق تداوم یافت و پس از 64 سال حکومت در ربیع الاول سال 1373 ه.ق از دنیا رفت، عبدالعزیز 36 پسرداشت و پس از مرگ او فرزندش سعود بر تخت پدر نشسته و دومین پادشاه وهابیون شد. وی به خاطر سیاست های ناروای داخلی و خارجی قبل از مردن در ماه جمادی الثانی سال 1384ه.ق پادشاهی را به برادر و ولیعهدش، فیصل سپرد و باقی عمر را در یونان گذراند و بعد از مرگ جنازه اش را به ریاض آورده و دفن کردند تاریخ فوت او سال 1388 ه.ق است سومین پادشاه وهابیون ملک فیصل می باشد ملک فیصل پسر سوم عبدالعزیز است 13ساله بود که به کشورهای خارجه همچون انگلستان، فرانسه، بلژیک و سایر کشورها سفر کرد و در زمان پادشاهی برادرش سعود نخست وزیر، وزرای اجرایی دولت شد. به سال 1343هجری شمسی سعود را از پادشاهی بر کنار و بر جای او نشست. در سال 1395 ه.ق بدست برادر زاده خود فیصل بن مساعد کشته شد بعد از کشته شدن ملک فیصل برادرش خالد بن عبدالعزیز بر جای او نشست. ملک خالد چهارمین پادشاه وهابیون می باشد. این پادشاه هم به سال 1402ه.ق از دنیا رفت پس از مرگ ملک خالد به جای او فهد بن عبدالعزیز پنجمین پادشاه وهابیون حکومت را بدست گرفت. و ملک فهد در سال 1374 ه.ش سکته کرده و این حال ادامه داشت تا اینکه در اول مرداد 1384ه.ش وفات کرد و به جای او ولیعهدش ملک امیر عبدالله ابن عبدالعزیز در آن تاریخ جانشین شد.

نتایج تاریخ آل سعود :
کسی که بر تاریخ آل سعود نظر کرده و بر نحوه ی تشکیل حکومت آنها واقف باشد و بر چگونگی پیدایش محمد بن عبدالوهاب و اساس کارهایی که با همدستی ابن سعود انجام داده آگاه باشد و بداند آنها با نظردید کفار و برای تفرقه افکنی بین مسلمین و ریختن خون مسلمانان دولت تشکیل داده اند، حتماً خواهد فهمید که راه وهابیت فقط یک مرام سیاسی است، نه یک مذهب اسلامی. تاریخ گویای فرموده ی رسول خداست که : شاخ شیطان از نجد خارج خواهد شد. نیز تاریخ مبین طرد شدن و نفی بلد گشتن مؤسس وهابیت محمد بن عبدالوهاب بدست علمای زمانش می باشد. زمانی که محمد بن عبدالوهاب از دنیا رفت جمله ی (بَدَا هَلاکُ الخَبیثِ) را برای تاریخ مرگش درست کردند و این تاریخ است که از آمدن همفر و آشنایی او با محمد بن عبدالوهاب و ایجاد مرامی علیه مسلمانان پرده بر می دارد. جریان جلسه مباحثه بین علمای اسلام و وهابیون در زمان شریف مسعود ، محکوم شدن آنها و جار زدن در کوچه ها که خون و مال وهابی حلال است، همه را تاریخ فریاد می زند، این تاریخ است که 56 بار لشکرکشی شریف غالب و جنگ ، خونریزی و تخریب گنبدهای ساخته شده بر روی اولیاء بدست وهابیون در مکه و مدینه و سایر جاها و انهدام و دور ریخته شدن تمام آثار متبرکه، جریان سال 1227ه.ق که وهابیون به زور از حرمین شریفین اخراج شدند، جمله ی (قُطِعَ دَابِرُالخَوارِجِ) را تاریخ به گوش ما می رساند. واقعه کشته شدن قریب به چهار صد نفر از حاجیان در مکه مکرمه در سال 1407ه.ق را اشخاص با چشم خود دیدند و به گوششان شنیدند.

تغییر شکل ظاهری وهابیون :
از آنجا که وهابیون بند بر سر نمی بندند و عمامه ی سنتی را بر سر نمی کنند و مانند زنان چارقد بر سر گذاشته اند معلوم می شود که آنها از سیرت رسول اکرم (ص)خارج شده و از سنت ایشان دور افتاده اند بغیر از آل سعود کسی وجود ندارد که مرد باشد و از چارقد استفاده کند و اگر عربهای دیگر هم استفاده نمایند به تقلید از آنها پوشیده اند و در اصل مدنیّت آنها استفاده از چارقد وجود ندارد. عربهای اصیل از عمامه استفاده می کنند. پیامبر اکرم (ص) در حدیث صحیح خود آشکارا می فرمایند : العَمَائِمُ تِیجَانُ العَرَبِ یعنی عمامه تاج ملت عرب است و در بعضی طرق حدیث شریف آ مده : فَاِذا وَضَعُو العَمَائِمَ وَضَعُو عِزَّهُم یعنی اگرعربها عمامه های خود را ترک نمایند عزت و آبروی خود را ترک کرده اند و در طرق دیگری این حدیث شریف آمده : اَلعِمَامَه عَلَی القُلَنسُوَهِ فَصلٌ مَا بَینَنَا وَ بَینَ المُشرِکینَ یُعطی یَومَ القِیَامَه بِکُلِّ کَورَهٍ یُدَوِّرُهَا عَلی رَأسِهِ نُوراً یعنی علامت [ظاهری] مسلمانان و کفار در استفاده عمامه به همراه کلاه می باشد. بدین معنا که مسلمانان بر روی کلاه از عمامه استفاده می کنند اما کفار فقط کلاه می پوشند. کسی که عمامه و دستار بر سر می کنند روز قیامت در قبال هر دور از عمامه نوری بر او داده می شود آل سعود از نور عمامه محروم اند بخاطر تمایز از دیگران در دنیا، چارقد بر سر کردن را وجه تمایز برای خود حساب کرده و آبروی اخروی خود را از دست داده اند الحاصل وهابیت مرامی است سیاسی و مبتنی بر ضد اسلام و در مقابل مذاهب ساخته شده مذهبی اسلامی و یا مسلکی اجتهادی نمی باشد. مرام وهابیون همیشه عیبجویی از اهل اسلام، خرده گیری از مجتهدین و اولیاء گذشته و مشرک پنداشتن مسلمانانی که وهابی نشده اند باطل و خرافات دانستن راهی که 1400سال جریان دارد ، تضعیف مسلمانان را در بر دارد. وهابیون دشمنانی بغیر از مسلمانان ندارند چون که مسلمانان به نزد آنها مشرک اند.

ادامه دارد...
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
arman
فرستاده‌شده در تاریخ: 2011/10/11 3:16  به روز‌شده در تاریخ: 2011/10/18 16:22
یه تازه وارد
عضویت از: 2011/3/21
از: ايران_کردستان
پیام: 13
 پاسخ به: تاریخچه ی وهابیت (قسمت اول)
با سلام.آیا منظور محمد بن عبدالوهاب از اولین پیامبر نبی بودن یا رسول بودن آنهاست یا منظورش بالکل اولین فرستاده خداست؟ لطفا جواب بدهید؟

فرستنده شاخه
ErfanAbad
فرستاده‌شده در تاریخ: 2011/10/18 16:25  به روز‌شده در تاریخ: 2011/10/18 16:25
مدیر
عضویت از: 2008/7/16
از:
پیام: 793
 پاسخ به: تاریخچه ی وهابیت (قسمت اول)
محمد بن عبدالوهاب در کتاب خود «ثلاثة الاصول و ادلتها ص 14» گفته است: اَوَّلُهُم نُوحٌ وَ آخِرُهُم مُحَمَّدٌ عَلَیهِ السَّلام» یعنی اولین پیامبر، آدم و آخرین پیامبر حضرت محمد علیه السلام است. منظور وی هر چه که باشد، نبوت و پیامبری حضرت آدم و حضرت شیث علیهما السلام را انکار کرده است.
تصویر اتفاقی
حضور بی سابقه مردم در نماز جمعه

حضور بی سابقه مردم در نماز جمعه

پذیرایی از مهمانان در محوطه ی حوزه

پذیرایی از مهمانان در محوطه ی حوزه

اعضای دارای بیشترین پیام
1 mohammad2
mohammad2
172
2 elyas 130
3 SAHABI 111
4 sahneh 91
5 gapist 56
6 neghab
neghab
30
7 nurahmed
nurahmed
25
8 alten 21
9 men 19
10 IBB
IBB
19
جدول اوقات شرعی
سیستم گرمایشی هیتر تابشی گرمایش تابشی تنور گازی