تصاویر جدید
آمار بازدید
آخرین بروز رسانی 1395/10/15 2017/01/04

سرپیچی از فرمان مادر

تصویر کوچک شده
در میان ناز و نعمت بزرگ شد و پدر و مادرش هیچ چیز را از او دریغ نمیکردند، پدرش مرد، و مادرش سرپرستی اش را بر عهده گرفت تا کم کم بزرگ شد و روی پای خودش ایستاد، او برای خودش مردی شد و تجارت را پیشه ساخت، پدرش مقدار قابل توجهی پول و ثروت برایش ارث گذاشته بود، از طرفی دعاهای خیر، همه جا او را بدرقه میکرد مادرش در هر قدمی که بر میداشت برایش آرزوی موفقیت میکرد تا این که تجارتش رونق یافت و توسعه پیدا کرد و مادرش هم چنان از او مراقبت مینمود و با خوشحالی اش مسرور و از ناراحتی اش غمگین میشد، او پسرش را به زندگی و کار پر تلاش تشویق میکرد و بعد از خداوند عَزَّوَجَل او بود که باعث ثروتمند شدن و شهرت پسرش در میان مردم شده بود؛ ولی خوشحالی مادر وقتی تکمیل میشد که ببیند پسرش ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده است. پس به دنبال دختری خوب گشت

ولی پسر با دخترهایی که مادر انتخاب کرده بود، موافقت نمیکرد. او خودش برای خود همسری انتخاب کرد و با او ازدواج نمود و از این بسیار خوشحال بود؛ ولی خوشحالی مادرش از او خیلی بیشتر بود. مادر همیشه دعا میکرد که پسرش صاحب فرزندان صالحی شود تا با آن ها خوشبخت گردد. خداوند نیز دعایش را مستجاب نمود و او صاحب دو پسر مطیع شد. او پسرانش را حتی بیشتر از خودش دوست میداشت و به خوبی از آنان مراقبت میکرد تا این که بزرگ شدند و به سن جوانی رسیدند، مادر هم کم کم پیر شد و محتاج کسی بود تا از او نگهداری کند و به کارهایش رسیدگی نماید، ولی پسرش از این کار سرباز زد. با وجود این که او مردی ثروتمند بود و دارای جاه و مقام، ولی نسبت به مادرش بخل ورزید و برایش خدمت کاری نگرفت تا از او نگهداری کند، او از مادرش خسته شده بود، به همین سبب به دنبال راه چاره ای میگشت که خود را از شر مادرش خلاص کند، چون او حتی نمیتوانست به او نگاه کند، پس به فکرش رسید که او را به خانه ی سالمندان ببرد. ای داد از این پسر نافرمان، چگونه میتوانست مادرش را به خانه ی سالمندان ببرد، پس چه شد آن همه شب بیداری؟ کجاست آن همه سختی و مشقت؟ کجاست صبر و عطوفت و مراقبت؟ همه ی آن ها باد هوا شد، مادرت که هر چه از دستش بر می آمد برای خوشبختیت انجام داد، آیا تنها پسرش باید با او چنین کند؟! پس وای بر تو، هزاران بار وای بر تو. یک بار به دیدن یکی از دوستانش رفت تا کمی با او درد دل کند، او در حالی که از بخت بدش می نالید گفت: تصور کن؛ به محض این که مادرم را به خانه ی سالمندان بردم، همه ی دوستان و آشنایان و نزدیکان مرا ملامت کردند. دوستش با شگفتی پرسید: منظورت از این که مادرت را به خانه سالمندان برده ای چیست؟ آیا او مادری است که تو را حمل کرده است؟ همان مادری که تو را از کودکی تربیت کرده و در بزرگی از تو نگهداری نموده است؟ آیا منظورت اوست یا کسی دیگر؟ او گفت: منظورم همان مادر است، چرا تعجب کردی؟ دولت، خانه سالمندان را برای امثال او دایر کرده است. دوستش گفت: سبحان الله، خدایا خشم و غضب را از ما دور بدار، آیا نتوانستی از مادرت نگهداری کنی؟ این همه مال و ثروت و منزلت که داری همه نتیجه ی دعاهای خیر اوست. به خود بیا ای مرد و از خدا طلب مغفرت کن، نزد مادرت برو و پاهایش را ببوس و از خدا بخواه که توبه ات را بپذیرد و از مادرت نیز طلب عفو و حلالیت کن و سعی کن تا موجبات راحتی اش را فراهم سازی، امکان ندارد این کار را به خاطر رضایت همسرت کرده باشی، چون تو حاضر نیستی منت هیچ کس را بکشی و من تو را به عنوان یک مرد می شناسم. پسر وقتی این سخنان بر حق دوستش را شنید، ناراحت و گرفته و عصبانی شد و گفت: ببین برادرجان، اگر میخواهی درد و رنج مرا بیشتر کنی پس من هیچ احتیاجی به آشنایی و دوستی با تو ندارم. دوستش در جواب گفت: من هم مفتخر نیستم که با فرزندی نافرمان مثل تو دوست باشم، چون دوستی با افرادی مثل تو ننگ و عار است. روزها گذشت و مادر هم چنان در گوشه ی خانه ی سالمندان افتاده بود و با وجود درد و رنج های پیری و مریضی که به سراغش آمده بود، هیچ کس به دیدنش نمیرفت، کم کم بیماریش شدت گرفت و پسرش حتی یک بار هم به دیدارش نرفت، مادر به بیمارستان منتقل شد، ولی با این وجود باز هم دل پسر به حال مادرش نسوخت، دوستان و آشنایان او را به زیارت مادرش در بیمارستان تشویق مینمودند، اما او از این کار سرباز میزد و بر گناه اسرار میورزید و عزت و غرور کاذبش او را وادار به گناه میکرد. بیماری مادرش هم چنان سخت و سخت تر میشد و دیدار پروردگارش به او نزدیک شد و پسر نیز دانست که مرگ مادرش نزدیک است، اما آیا بی تاب شد و پشیمان، هرگز، نه تنها این امر در او هیچ تأثیری نگذاشت بلکه چمدانش را بست و بدون این که کسی مطلع شود به خارج از کشور مسافرت کرد و بعد از این که از مرگ مادرش مطمئن شد بازگشت، او تخم نافرمانی و سرکشی را کاشته بود، پس چه چیزی برداشت می کند؟ نتیجه چه خواهد شد؟ بدون شک او فلاکت و شقاوت را خواهد چشید. هنوز چند روزی از مرگ مادرش نگذشته بود که جگر گوشه و دلبندش و دوست داشتنی ترین فرزندانش در حادثه ی رانندگی کشته شد. این حادثه همچون خنجری در قلبش فرو رفت، یک سال از این حادثه ی دردناک نگذشته بود که پسر دومش و بازوی راستش در تجارت مبتلا به بیماری سخت و خسته کننده ای شد که او را روی تخت بیمارستان ماندگار ساخت، پدرش در جست و جوی درمانی برای درد پسرش گوشه و کنار دنیا را زیر پا گذاشت ولی همه ی این تلاش ها بدون فایده بود، پسر دوم هم به برادرش پیوست و پدر تک و تنها ماند، چون هر دو بالش شکسته شد و روح و روانش سخت آزرده گشت، تجارتش کساد شد و کارمندانش از او میدزدیدند و او شروع کرده بود به برداشت آن چه کاشته بود. او زندگی اش را میدید که در جلوی چشمانش از هم میپاشید، تمام آن چه که در طی این همه سال ساخته بود جلوی دیدگانش فرو ریخت، بدون این که بتواند کاری انجام بدهد. این است عذابی که هر روز و هر ساعت و هر لحظه بر او نازل میشد و خداوند از سرنوشت او در آخرت آگاه تر است این حکمت خداوندی و عدل الهی است. پس هر چه کنی کشت، همان بدروی.

برگرفته از کتاب هر چه کنی به خود کنی داستان های واقعی
گردآورنده: عبدالرحیم آتابای
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
تصویر اتفاقی
مولدخوانی در مراسم با حضور اساتید برجسته ی  ترکمان صحرا

مولدخوانی در مراسم با حضور اساتید برجسته ی ترکمان صحرا

بالای سر بردن فارغ التحصیلان جدید

بالای سر بردن فارغ التحصیلان جدید

اعضای دارای بیشترین پیام
1 mohammad2
mohammad2
172
2 elyas 130
3 SAHABI 111
4 sahneh 91
5 gapist 56
6 neghab
neghab
30
7 nurahmed
nurahmed
25
8 alten 21
9 men 19
10 IBB
IBB
19
جدول اوقات شرعی