* الحمد لله رب العالمين و العاقبه للمتقين و الصلوه و السلام علي خير خلقه محمد و آله و اصحابه اجمعين اما بعد: نقشبنديه عجب قافله سالارانند که برند از ره پنهان به حرم قافله را از دل سالک ره جاذبه صحبتشان می برد وسوسه خلوت و فکر چله را
سيد المرسلين فخر عالم ابو القاسم محمد رسول الله صلی الله عليه و سلم
روزگاری که تاريکی جهل و بت پرستي بر همه جا سايه افکنده بود عالم هستي در انتظار باران رحمت الهي ميسوخت تا دست آفرينش ارزنده ترين گوهر دريای خلقت را به جهان بشريت عطا فرمود و با تولد پيامبر اين انسان کامل، عالم انسانيت، راه کمال پيمود. نام شريفش محمد فرزند عبدالله است و به قول اکثر تاريخ نويسان در سحرگاه روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال عام الفيل که برابر با چهل و دومين سال سلطنت انوشيروان، شهريار ساساني است در مکه تولد يافت. مادرش آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب مره، از سادات قريش، قائد و پيشوای بني زهره بود. پيامبر وقتی که چشم به جهان گشود، نگاهش بسوی آسمان بود، مادرش نوری ديد که همه جا را روشن کرد. پدرش عبدالله پيش از تولد پيامبر وفات يافته بود. جد وی عبدالمطلب، نام شريفش را محمد گذاشت که محبوب خدای بود، نخستين بار ثويبه کنيزک عمويش ابولهب و پس از وی حليمه دختر ابوذؤيب سعديه او را شير دادند و رسول گرامی صلی الله عليه و سلم چهار سال نزد حليمه در ميان قبيله بنی سعد به سر برد. آنگاه حليمه وی را به مکه و نزد مادرش بازگردانيد. آمنه، يگانه فرزندش را به قصد ديدار دايي های پدرش به عبدالله که در مدينه بودند، بدانجا برد و ام ايمن در اين سفر همراه آنان بود و هنگام مراجعت به مکه، آمنه بيمار شد و در «ابواء» وفات يافت و حبيب خدا را در حالی که بيش از شش سال از سن شريفش نمي گذشت، تنها گذاشت. ام ايمن پيامبر را به مکه باز گردانيد و به جد بزرگوارش، عبدالمطلب سپرد و رسول گرامی تا سن هفت سالگی تحت سرپرستی وی قرار گرفت و چون عبد المطلب چشم از جهان فرو بست، ابوطالب عموی پيامبر بدين شرف بزرگ نايل گرديد و چون به کار تجارت اشتغال داشت، در سفرهايش به شام، حضرت محمد صلی الله عليه و سلم را به همراه خويش می برد. چون آن حضرت، نه يا دوازدهمين بهار زندگی را آغاز کرد، در يکی از اين سفرها هنگامی که کاروان به محلی به نام «بصری» رسيد ، بحيرای راهب علامات پيامبری را در سيمايش مشاهده کرد. آنگاه رو به عمويش نموده گفت: « از او بسيار مواظبت کنيد که پيامبر است» و همواره پاره ابری بر بالای سرش سايه گستر بود. سالها گذشت و پيامبر بارها به شام سفر کرد و چون يکی از زنان اصيل و توانگر مکه به نام خديجه دختر خويلد بن سعدبن عبدالعزی بن قصی شهرت امانت داری آن حضرت را که به محمدامين معروف شده بود، شنيد، کارهای تجارتی خويش را بدو سپرد و در سفرهايش به شام، ميسره غلام خويش را همراه او کرد. ميسره درستکاری و امانت داری آن حضرت را مشاهده کرد و چون ماجرای را به بانوی خويش باز گفت، خديجه خواهان ازدواج با او شد و در سن جهل سالگی به عقد ازدواج پيامبر که 25 سال و اندی از سن مبارکش می گذشت، در آمد. در سن 35 سالگی رسول اکرم صلی الله عليه و سلم، قبيله ی قريش به تعمير خانه ی کعبه پرداختند. و در قرار دادن حجرالاسود در محل مناسب، اختلاف پيدا کردند، تا عقيده بر اين قرار گرفت که حضرت رسول صلی الله عليه و سلم آن را در ديوار کعبه نصب نمايد و پيامبر به دست خود حجرالاسود را در محل فعلی قرار دادند. پيامبر، همواره خلوت می گزيد و با خدای بی همتا به راز و نياز می پرداخت. اغلب اوقات به جبل نور می رفت و در غار «حرا » به عبادت مشغول می شد و چون زمان وحی نزديکتر می گشت بر هر سنگ و درختی که گذارش می افتاد، او را مخاطب ساخته به زبان فصيح می گفت درود بر تو باد اي پيامبر خدا و چون باز پس می نگريست، شبح يا نقش خيالی به چشمش نمی آمد. گاه آوازی می شنيد و نوری مشاهده مي فرمود ولی کسی را نمي ديد، سالهای حياتش به چهل رسيده بود تا اينکه شبی که سياهی آن به فروغ سپيده دم می پيوست، ناگاه آبشاری از نور به درون غار حرا فرو ريخت و شخصی بر وی ظاهر شده گفت: «يارسول الله، من جبرئيلم و تو پيامبر خدائي، اقرأ باسم ربک...» فرمود من خواندن نمی دانم. باز گفت بخوان، بخوان قرآن را به نام پروردگارت که آفريننده ی جهان است و انسان را از خون بسته آفريد. بخوان که پروردگارت کريمترين کريمان است، خدائی که انسان را به وسيله ی قلم نوشتن آموخت وبه او آنچه را که نمی دانست ياد داد. پيامبر به نزد خديجه باز گشت و آنچه را که بر وی گذشته بود با او در ميان نهاد، او نيز فرموده ی حضرت را تصديق کرد و نخستين کسی بود که ايمان آورد و با آن حضرت به نزد پسر عمويش ورقه بن نوفل رفت و او را از ماجرا آگاه ساخت. نوفل فرموده ی پيامبر را تصديق کرد گفت آن شخص جبرئيل امين است که بر حضرت موسي هم نازل شده است. نخستين کسانی که بعثت پيامبر را پذيرفته اسلام آوردند از بانوان خديجه، از پير مردان ابوبکر رضی الله عنه، از جوانان علی رضی الله عنه واز موالی زيد بن حارثه وپس از آنان بلال و چند نفر ديگرنيز بودند. در سيزدهمين سال بعثت گروهی از اهالی مکه به مخالفت پيامبر بر خاستند تا آنکه حضرت رسول صلی الله عليه وسلم ناچار به ترک مکه شد وبه يثرب مهاجرت فرمود وآنجا را از اين تاريخ «مدينه النبي» يا «مدينه الرسول» و به اختصار مدينه ناميدندواين تاريخ که برابر با سال 622 ميلادی بود رسماً مبداء تاريخ مسلمين قرار گرفت، پس ازهجرت قبله ی مسلمين تغيير کرد وبجای بيت المقدس،کعبه قبله گاه گرديد. پيامبر پس از ورود به مدينه با کفار به جنگ ومبارزه پرداخت.در سال اول هجرت گفتن اذان در مساجد آغاز شد و در سالهای بعد، جنگ های احد، خندق، حديبيه، حنين، و تبوک به وقوع پيوست که در نتيجه آنها مسلمين به فتوحاتی از جمله فتح مکه در سال هشتم هجری نائل شدند و به فرمان پيامبر بت ها را شکستند و به تدريج قبائل عرب به اسلام گرويدند و دين مبين اسلام سراسر عربستان را فرا گرفت. در دهمين سال هجرت، حضرت با گروهي از ياران برای آخرين بار به زيارت کعبه رفت، اين حج را «حجه الوداع» ناميدند. در اواخر صفر سال يازدهم هجری رسول گرامی در خانه ی زينب دختر جحش که همسرش بود بيمار شد و به خانه ی ميمونه همسر ديگرش انتقال يافت. در آنجا همسران ديگر پيامبر صلی الله عليه و سلم گرد آمدند و با موافقت يکديگر آن حضرت را به خانه ی عايشه انتقال دادند و سرانجام به گفته ی اکثر مورخين پس از دوازده روز بيماری، در روز دوشنبه 12 ربيع الاول سال يازدهم هجری رحلت فرمود. و پس از انجام مراسم غسل و تکفين در همانجا که روزهای بيماری را گذرانده بود، بستر بيماريش را برداشته و تن پاکش را به خاک سپردند و به علت گسيختن رشته ی وحی جهان در ماتمش سوگوار شد.
ابوبکر صديق رضی الله عنه
افضل البشر بعد از رسول اکرم صلی الله عليه و سلم ملقب به صديق اکبر و عتيق، پدر عايشه رضی الله عنها که مدت چهل سال شرف مصاحبت پيامبر صلی الله عليه و سلم را داشت، چون او رحلت فرمود، وی اندوهگين بر بالين رسول گرامی صلی الله عليه و سلم آمد و در حالی که می گريست، گفت: « عشت طيباً و مت طيباً، ما اطيبک حياً و ميتاً، آمنت بک ميتاً کما آمنت بک حياً ». در قرآن کريم آيه ی «فسوف يأتی الله بقوم يحبهم و يحبونه» در شأن حضرت ابوبکر رضی الله عنه شرف نزول يافته است. وی دو سال و چهار ماه پس از واقعه ی عامل الفيل ولادت يافت، مادرش ام الخير سلمی دختر صخربن عمربن کعب بن تميم بن مرّه است و دخترعم ابوقحافه(پدر ابوبکر ) بود. از پيران ابوبکر رضی الله عنه نخستين کسی است که به پيامبر صلی الله عليه و سلم ايمان آورد، زيرا در سيمايش نوری مشاهده کرد که بيش از پيش بود و به فراست در يافت که وحی بدو نازل شده است. ابوبکر رضی الله عنه نخستين خليفه از خلفای راشدين می باشد و تنها کسی است که در مهاجرت پيامبر صلی الله عليه و سلم به مدينه همراه وی و در غار ثور يار او بوده و آيه ی « ثانی اثنين اذهما فی الغار » در باره ی اوست و از اين رو ابوبکر رضی الله عنه به يار غار معروف شده است و از عشره مبشّره است، هم اوست که در محضر رسول گرامی صلی الله عليه و سلم به سبب کمال فضيلت و درايت و احاطه اش بر علوم، می توانست فتوی دهد، چنانکه حضرت درباره ی وی فرموده است: «ما طلعت الشمس ولا غربت علی احد افضل من ابی بکر الا ان يکون نبی». ابوبکر رضی الله عنه سخنان جبرئيل را با پيامبر می شنيد، اما او را نمی ديد و چون تمام اموالش را در راه خدا بخشيد و چيزی از آن برای خود باقی نگذاشت، جبرئيل فرود آمد و پيامبر را گفت: « يا محمد از سوی حق تعالی ابوبکر را سلام برسان و او را بگوی که پروردگارت می فرمايد آيا در اين فقر و مسکنت از من راضی هستی يا نه؟». ابوبکر رضی الله عنه گريست و گفت: «من از خدا راضی باشم يا نه؟، من از او راضيم، آری، از او راضيم». وی قرآن را جمع آوری کرد و آن را به حفصه دختر عمر رضی الله عنه سپرد و در بسياری از غزوات همراه پيامبر صلی الله عليه و سلم بود. ابوبکر رضی الله عنه در يازدهمين سال هجرت پس از رحلت پيامبر صلی الله عليه و سلم به خلافت رسيد و در سيزدهم شب سه شنبه 22 جمادی الاخری، بين نماز مغرب و عشاء در سن 63 سالگی وفات يافت. مدت خلافتش دو سال و چهار ماه بود و آرامگاهش به حرمت رسول اکرم صلی الله عليه و سلم فرودتر از مرقد پاک و منور اوست.
سلمان فارسی رضی الله عنه
ابو عبدالله سلمان از اصحاب بزرگ پيامبر، به سلمان الخير مشهور بود. وی اصلش از اصفهان بود، از قريه ای به نام «جی» و مانند نياکان خويش دين مجوسی داشت. پدرش دهقان بود، روزی وی را به طلب کاری به مزرعه فرستاد، در آنجا گذارش به کليسای نصاری افتاد که جمعی در آنجا به عبادت مشغول بودند، سلمان چنان تحت تأثير اين نيايش قرار گرفت که با آنان به عبادت پرداخت و پرسيد منشاء و ريشه ی اين دين کجاست؟ گفتند در شام، آنگاه راهی آن ديار شد و در جستجوی کسی بود که وی را رهبری کند، از شهرهای موصل و نصيبين ديدن کرد و در کليسا های نصاری به خدمت مشغول شد ولی مطلوب خويش را نمی يافت سرانجام به عموريه رفت و در آنجا از راهبی که در حال احتضار بود شنيد که در سرزمينی که دارای نخلستان است پيامبری بر دين ابراهيم مبعوث خواهد شد که صدقه نمی ستاند ولی هديه می پزيرد و نشان مهر نبوت در ميان دو کتف اوست. سلمان همراه قبايلی از بنی کلب راهی سرزمين عربستان شد و چون به وادی القری رسيد، وی را اسير کرده به مردی يهودی فروختند و او در نخلستان به کار مشغول شد تا اينکه مردی از بنی قريظه از مدينه بدانجا آمد و او را از صاحبش خريده با خود به مدينه برد. سلمان نشانه هائی را که در عموريه از آن راهب نصرانی شنيده بود در پيامبرصلی الله عليه و سلم يافت و به دين اسلام گرويد. رسول اکرم وی را از صاحبش خريد و آزاد کرد. اگرچه حضرت عمر رضی الله عنه وی را والی مدينه ساخت، اما سلمان از دسترنج خويش می زيست، از کسی چيزی نمی گرفت و خانه و کاشانه ای نداشت، همواره در سايه ديوارها و نخلستانها بسر می برد و با زنی از اهالی کنده ازدواج کرد و در اغلب غزوات در التزام پيامبر بود و در غزوه ای به دستور او برگرد مدينه خندقی کندند که بعدها به غزوه ی خندق معروف شد. سلمان تا زمان رحلت پيامبر صلی الله عليه و سلم در خدمت او بود و بسال 35 يا 36 هجری در اواخر زمان خلافت عثمان رضی الله عنه در مدائن وفات يافت و در همانجا به خاک سپرده شد و به قولی در عهد خلافت عمر رضی الله عنه در گذشت.
قاسم بن محمد بن ابی بکر رضی الله عنه
وی از تابعين بزرگ و کنيه اش ابو محمد است و پسر خاله ی امام زين العابدين رضی الله عنه بوده است. مادرش يکی از دختران يزدگرد ساسانی است. گويند در مدينه از او فاضلتر کسي نبود و احاديث بسياری بدو نسبت داده اند و يکی از فقهای هفتگانه اين شهر بوده است. سال وفاتش به درستی معلوم نيست و گويا در يکی از سالهای 102 تا 112 هجری به سن 70 سالگی در حالی که بينائی خويش را از دست داده در محلی به نام قديد وفات يافته و وصيت کرده بود با همان جامه ای که نماز می خوانده است به خاکش بسپارند. مؤلف شذرات تاريخ وفاتش را سال 101 و 102 و 108 هجری ذکر نموده است.
امام جعفر صادق رضی الله عنه
جعفر بن محمد باقر بن علی بن حسين بن علی بن ابي طالب رضی الله عنه، مکنی به ابو عبدالله و ابو اسماعيل و ملقب به صادق در سال 80 هجری در مدينه ديده به جهان گشود. مادرش «فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر صديق است. امام جعفر صادق رضی الله عنه، در زهد و تقوی و علوم متداول يگانه ی روزگار بود، و او را به سبب امانت داری و صدق گفتارش «صادق» لقب داده اند و از تابعين بزرگ بود و در علوم پايگاهی بلند داشت. بسياری از بزرگان عصر بخصوص امام ابوحنيفه و امام مالک از محضرش استفاده بردند و نيز جابر بن حيّان طرسوسی کيمياگر معروف و دانشمند بزرگ اسلامی افتخار شاگردی او را داشت. او رسائل استاد خويش را در مجموعه ای گرد آورده که در کشف الظنون از آن سخن به ميان آمده است. وفات امام جعفر صادق رضی الله عنه به سال 148 هجری اتفاق افتاده و در گورستان بقيع مدفون است.
بايزيد بسطامی قدّس سرّه
ابو يزيد طيفور بن عيسی بن آدم بن سروشان ملقب به «سلطان العارفين» در عصر خويش يگانه ی روزگار و از خلفای بزرگ امام جعفر صادق بوده است. جدش از آتش پرستی به دين اسلام گرويده و از اقران يحيی بن معاذ رازی از فضلای قرن سوم بود. بايزيد مدت سی سال به مجاهدت و رياضت مشغول بود و پيران بسياری را خدمت کرد تا بدانجا رسيد که جنيد در باره ی وی گفت: بايزيد در ميان ما چون جبرئيل در ميان فرشتگان است. يحيی بن معاذ بدو نوشت که من از بسيار نوشيدن باده ی محبت مست شده ام، بايزيد در پاسخ نوشت ديگری را جز تو چاره چيست که دريا دريا از اين باده نوشيده و هنوز تشنه کام است. خود چنين گويد که شبی در محراب پايم را دراز کرده بودم، آوازی شنيدم که هر که با پادشاهان نشيند، شايسته است شرط ادب نگاهدارد. وفاتش در سال 261 و به قولی 264 هجری اتفاق افتاده است. و به قول صاحب شذرات هنگام وفات 73 ساله بوده است. از سخنان اوست: خدا را به خدا و جز وی را به نور او شناختم و نيز گويد: « الدنيا لاهلها غرور فی غرور و الآخره لاهلها سرور فی سرور و محبت الله لاهل محبته نور علی نور».
شيخ ابوالحسن خرقانی قدّس سرّه
ابو الحسن علی بن جعفرخرقانی، سلطان المشايخ و قطب روزگار در عصر خود بود و بر حسب ظاهر تربيت و اجازه ی ارشاد از شيخ ابوالعباس قصاب آملی يافته ولی به طريق اويسی از روحانيت بايزيد بسطامی بهره مند بوده است و فاصله ی زمانی اين دو عارف بزرگوار حدود يک قرن است. نقل است که بايزيد ياران را از ولادت وی خبر داده و گفته بود: چون من در گذرم، سالها پس از من عارفی بزرگ ظهور کند و من اينک بوی او را استشمام می کنم و مولانا جلال الدين رومی نيز بدان اشاره می کند. چون از اين بشارت روزگاری دراز گذشت و سالهای هجرت نبوی به حدود 348 و به قولی 352 رسيد، ابوالحسن در خرقان از قراء بسطام قدم به عرصه ی وجود گذاشت. پدرش مردی دهقان بود و به کار زراعت اشتغال داشت، اما ابوالحسن از همان آغاز کودکی، آثار هوش و ذکاوت از سيمايش آشکار بود و همزمان با تحصيل در راه تصوف و عرفان گام برداشت تا به سرحد کمال رسيد و دارای کرامات بسيار شد و سلطان محمود غزنوی برای زيارت او از غزنين به خرقان رفت، اما با کبر شهرياری در آمد و با دولت فقر از نزد وی برخاست.تاريخ وفات شيخ را دهم محرم سال 425 هجری در سن 75 سالگی ثبت کرده اند.
ابو علی فارمدی قدّس سرّه
فضل يا فضيل بن محمد، شيخ الشيوخ خراسان در قرن پنجم، پيرو مذهب شافعی و محل اقامتش فارمد بوده است. وی ابتدا در نيشابور از محضر شيخ ابوسعيد ابی الخير کسب فيض کرده و چون از نيشابور به ميهنه باز گشته به شاگردی نزد شيخ ابوالقاسم قشيری شده است. ابو علی در طريقت به دو سوی انتساب دارد، يکی ابوالقاسم گرگانی(متوفی 450هـ ) و ديگری شيخ ابوالحسن خرقانی و نيز همزمان با خليفه القادر بالله عباسی است و از سلاطين معاصر طغرل بيگ و الب ارسلان سلجوقی و سلطان ملکشاه می باشد. همچنين شيخ طريقت امام محمد غزالی است. وفات ابوعلی به سال 477 هجری اتفاق افتاده است.
خواجه يوسف همدانی قدّس سرّه
امام ابو يعقوب يوسف بن ايوب بن يوسف بن حسين و هره ی بوزنجردی همدانی، «پير بنيان گذاران طريقت نقشبندی» است که به سال 440 يا 441 هجری در بوزنجرد همدان ديده به جهان گشود. در آغاز جوانی برای کسب علوم و معارف اسلامی به سال 458 يا 459 در سن 18 سالگی راهی بغداد شد و فقه شافعی را در نزد شيخ ابراهيم بن علی بن يوسف فيروز آبادی فرا گرفت و نيز از محضر شيخ ابو اسحق شيرازی(متوفی 476) فقيه معروف شافعی که در آن روزگار رياست نظاميه را به عهده داشت،کسب فيض کرد. تازه جوان بوزنجردی از اقران پيشی گرفت و به اصفهان و بخارا و سمرقند و خراسان و خوارزم و ماواء النهر سفر کرد و در سال 506 به بغداد باز گشت و در همان مدرسه نظاميه که روزگاری شاگرد آنجا بود، مجلس وعظ و تدريس تشکيل داد. وی طبق نوشته جامی در تصوف به ابو علی فارمدی(متوفی 477) دست ارادت داد و با شيخ عبدالله جوينی و شيخ حسن سمنانی صحبت داشته است. خواجه يوسف مرو را برای اقامت خويش برگزيده و در آنجا خانقاهی بنا کرده بود که از نظر تکريم آن را «کعبه ی خراسان » می گفتند و در سالهای آخر زندگی برای ارشاد و هدايت سالکان، اغلب به هرات سفر می کرد و در آخرين بار که از اين شهر به مرو می رفت در ميان راه در شهر باميين به سال 535 وفات يافت و جنازه ی او را در همانجا به خاک سپردند اما پس از مدتی يکی از شاگردانش به نام ابن النجار جسدش را به مرو انتقال داد و اينک آرامگاه او در محلی به نام بيرام علی در 30 کيلومتری شمال مرو مطاف اهل دل است. يکی از آثار ارزنده ی خواجه يوسف کتاب «رتبه الحيات» است که گنجينه ای گرانقدر از نثر کهن فارسی به شمار می رود.
خواجه عبدالخالق غجدوانی قدّس سرّه
عارف بزرگوار خواجه عبدالخالق بن عبدالجميل غجدوانی از خلفای خواجه يوسف همدانی و سر سلسله ی طريقت خواجگانيه است که طريقت نقشبنديه دنباله ی آن است. شيخ عبدالجميل که نسبش به امام مالک می رسد، به عبدالجميل امام معروف بود و در علوم ظاهر و باطن دست داشت. وی ابتداء در ملطيه ی روم می زيست و به همراه خانواده جلای وطن نموده به ماوراءالنهر مهاجرت کرد و در آنجا اقامت گزيد. عبدالخالق به سال 493 در قريه ی غجدوان بخارا چشم به جهان گشود و در آغاز جوانی عارفی وارسته می نمود و چون خواجه يوسف همدانی به بخارا آمد، خواجه عبدالخالق در سلک مريدان او در آمد و خرقه از دست وی گرفت و در طول مدت اقامت پير در بخارا با وی همصحبت بود و چون او به خراسان عزيمت کرد، عبدالخالق خليفه و جانشين استاد شد. وی آداب و سنن نقشبنديه و قواعد سير و سلوک اين طريقت را به زبان فارسی بر مبانی و اصولی هشتگانه برقرار ساخت که پيش از وی سابقه نداشت و خواجه بهاء الدين نقشبند بعدها سه اصل ديگر را بدان افزود و اصول اين طريقت جمعاً بر يازده اصل قرار گرفت. وفات خواجه عبدالخالق به سال 575 در همان زادگاهش ده غجدوان اتفاق افتاد و تاريخ رحلتش در خزينه الاصفيا يکی «آفتاب کامل» و ديگری «مطلع نور يقين». و در قدسيه سال 617 نيز آماده است.
عارف ريوگری قدّس سرّه
اين عارف بزرگوار يکی از خلفای خواجه عبدالخالق غجدوانی است که در قريه ی ريوگر قدم به عرصه ی وجود گذاشت ودر تصوف نسبت ارادت خواجه بهاء الدين نقشبند بدو می رسد. خواجه عارف تا پايان حيات در خدمت پير و مراد خويش خواجه عبدالخالق باقی بود و پس از وفات او بر مسند ارشاد نشست و در سال 649 و به قولی 715 چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در زادگاه او ريوگر است.
خواجه محمود انجير فغنوی قدّس سرّه وی از خلفای بزرگ و جانشين خواجه عارف ريوگری و زادگاهش ده انجير فغنی است و در قصبه ی وابکنی مقيم بود، در مسجد آنجا وعظ می کرد و به شغل گل کاری اشتغال داشت. او بر خلاف اصول طريقت خويش به ذکر جهر تمايل داشت و چون دليل آن را از وی پرسيدند، پاسخ داد: تا خفتگان بيدار و غافلان هشيار شوند. اما اين ذکر در زمان خواجه بهاءالدين بکلی بر افتاد و ذکر خفی جای آن را گرفت. وفات خواجه محمود به سال 685 يا 710 روی داده و به قول صاحب خزينه الاصفياء سال 715 يا 717 بوده است.
خواجه علی رامتينی قدّس سرّه
وی از مشايخ بزرگ طريقت نقشبندی و ملقب به «حضرت عزيزان» است و از خلفای خواجه محمود انجير فغنوی و پيشه اش بافندگی بوده است. خواجه علی در قريه ی رامتين چشم به جهان گشود و در همانجا پرورش يافته، به تحصيل علوم دينی پرداخت و در محضر خواجه محمود زانوی تلمذ بر زمين زد و به مقام ارشاد رسيد. نقل است که از وی پرسيدند ايمان چيست؟ به تناسب شغل خود فرمود: گسستن و پيوستن، يعنی گسستن از جهان و پيوستن به حق تعالی. حضرت عزيزان سالهای آخر حيات را در خوارزم سپری کرد و در همانجا به سال 715 يا 721 در گذشت و مزارش در همانجاست. بدو اشعاری هم نسبت می دهند و اين دو بيت از او نقل شده است: با هــر کـه نشستی و نشد جمع دلت و زتو نرميد زحمت آب و گلت زنهار زصحبتش گريزان می باشی ورنه، نکند روح عزيزان بحلت
خواجه محمد بابای سماسی قدّس سرّه
اين عارف بزرگ در قريه ی سماس تولد يافت و از خلفای حضرت عزيزان بود و آداب طريقت را از وی کسب کرد و پس از وی به مقام ارشاد رسيد. خواجه محمد پيش از تولد شيخ بهاءالدين محمد نقشبند از ولادت او ياران را بشارت داد و در سال 755 در زادگاه خويش چشم از جهان فرو بست و آرامگاه اش در همانجا است.
سيد امير کلال قدّس سرّه
امير کلال بن حمزه کاملترين خلفای محمد بابا سماسی است که در قريه ی سوخار ولادت يافته است. وی در آغاز، کشتی می گرفته و کشتی گيران و پهلوانان به تماشايش جمع می شده اند و پيشه اش کوزه گری بوده است. گويند روزی هنگام کشتی شيخ محمد بابا سماسی در ميان اصحاب به تماشايش ايستاده بود، ناگاه نگاه امير کلال بر وی افتاده و چنان مجزوب او شده که تاب از دست داده و به دنبال شيخ روان شده است تا به خانه اش رسيده و در شمار مريدان و شاگردانش قرار گرفته است. دو عارف بزرگ و نامی از خلفای او بوده اند، يکی شيخ محمد بهاءالدين شاه نقشبند و ديگری مولانا شيخ عارف ديگ گرانی که هر دو از عارفان بزرگ روزگار و بلندپايگان علمای طريقت بشمار می روند. وفات سيد امير کلال به سال 772 هجری اتفاق افتاده و در همان ده سوخار به خاکش سپرده اند.
شيخ بهاءالدين محمد اويسی نقشبند بخاری (شاه نقشبند)قدّس سرّه
خواجه بهاءالدين محمد بن محمد بن محمد شاه نقشبند اويسی بخاری از اولياء و خلفای بزرگ سيد کلال است و به سال 717 يا 718 در قصر عارفان ديده به جهان گشود. صاحب خزينه الاصفياء نام جدش را جلال الدين نوشته است و نسب او را به چندين واسطه به امام جعفر صادق می رساند، او بهاءالدين را در حالی که نوزادی سه روزه بود، به قصد تبرک به حضور خواجه محمد بابای سماسی برد و او بهاءالدين را به فرزندی پذيرفت و به سيد امير کلال سفارش تربيت او را کرد تا آنجا که امام طريقت و پيشوای اهل سنت و جماعت گرديد و بهاءالدين با وجودی که به ظاهر دست پرورده ی سيد امير کلال است، اما در حقيقت اويسی است و از روحانيت عالم ربّانی شيخ عبدالخالق غجدوانی کسب فيض نموده و چون در عالم سير و سلوک از سوی اين پير مأمور تلقين ذکر خفيه شده، ذکر جهر را منسوخ کرده است. امير کلال پس از مجاهدتهای لازم در پرورش بهاءالدين، چون شايستگی او را برای درک مراتب والای عرفان تشخيص داد ، وی را اجازه فرمود که برای حصول به مرحله ی کمال نزد هر شيخی که خود می خواهد، برود. سپس بهاءالدين مدت هفت سال در نزد مولانا عارف ديگ گرانی به ريا ضت مشغول شد و در سفر حجاز مولانا زين الدين ابوبکر تايب آبادی عارف نامی را ملاقات نمود و از محضر فثم شيخ و خليل آتا که هر دو از مشايخ بزرگ ترک بودند، کسب فيض کرد و برای ديدار مشايخ و عارفان ديگر، بار سفر بست و راهی شهرها و آباديها شد، دو بار به زيارت خانه ی خدا رفت و از شهرهای ماوراءالنهر مرو، سمرقند، نسف، توس، مشهد، تايباد ديدن کرد و در طريقت به مرتبه ای رسيد که «شاه نقشبند» ناميده شد. وی بر اصول هشتگانه خواجه عبدالخالق غجدوانی سه اصل افزود. خواجه بهاءالدين در شب دوشنبه سوم ربيع الاول سال 791 در سن 73 يا 74 سالگی وفات يافت و مزار شريفش در همان «قصر عارفان» زادگاه اوست. صاحب رشحات اين دو بيت را در تاريخ رحلتش آورده است: رفت شاه نقشبند آن خواجه ی دنيا و دين آنکه بودی شاهراه دين و دولت ملتش مسکن و مأوای او چون بود قصر عارفان «قصر عارفان» زين سبب آمد حساب رحلتش
شيخ محمد علاءالدين عطار بخاری قدّس سرّه
محمد بن محمد علاءالدين بخاری از اصحاب بزرگ خواجه بهاءالدين نقشبند بود و در مسير عرفان به دستياری پدرش گام بر می داشت و چون او درگذشت، شيخ محمد برای تحصيل علم و کسب فضائل معنوی راهی بخارا شد و به خدمت بهاءالدين شاه نقشبند رسيد و در سلک مريدان او قرار گرفت تا آنجا که يار و مصاحب پير خود گشت و در زمان حيات بهاءالدين تربيت بسياری از سالکان به وی واگذار شد و بعد از او جانشين استاد شد و سمت ارشاد يافت. خواجه بهاءالدين نقشبند چنان به شيخ علاءالدين الفت گرفته بود که خود برای ديدنش از قصر عارفان به سوی بخارا عزيمت کرد و به زاويه ی شيخ در مدرسه ی او رفت. و چون علاءالدين را ديد که در حجره ی خويش پای قناعت بر حصير و سر استغنا بر افلاک دارد دختر خود را به عقد ازدواج او درآورد و حاصل اين پيوند شيخ حسن عطار از مشايخ نامدار بود. خواجه علاءالدين بيانی شيرين، خوئي نرم و زبانی گرم داشت، از خود رفتن و حضور در خلوت خانه ی شکوه را، آنجا که خدا باشد و ديگر هيچ، کمال محبت می دانست و در شدت بيماری در بستر مرگ با روحانيت شاه نقشبند در سخن بود و مريدان را به اتحاد سفارش می فرمود و اغلب اين بيت را تکرار می کرد: ذواتنا القصب الزاوی و حبکم نار فمنوا بها تحرق لذا القصب ما نيستانيم و عشقت آتش است منتظر کان آتش اندر نی رسد وفاتش به سال 802 هجری اتفاق افتاده و مزارش در ده چغانيان زيارتگاه اهل دل است. «شمس عارفان» تاريخ در گذشت اوست.
مولانا يعقوب چرخی حصاری قدّس سرّه
وی از اهالی چرخ و دست پرورده ی خواجه علاءالدين است و از محضر علمای بزرگ هرات و بخارا کسب فيض کرد و برای ادامه تحصيل به مصر رفت و از محضر علمای آنجا هم بهره بر گرفت و در علوم ظاهر به سرحد کمال رسيد، آنگاه به وطن باز گذشت و کمر خدمت خواجه بهاءالدين نقشبند را بر ميان بست و از محضر خواجه علاءالدين عطار، خليفه ی او استفاده کرد و نيز به امر خواجه بهاءالدين به حضور شيخ تاج الدين کولکی که از اولياء الله بود رفت و پس از درک صحبت و ی ديگر بار ملازمت شاه نقشبند اختيار کرده، به هدايت او در علوم ظاهر و باطن بهره ی تمام يافت. وفات خواجه يعقوب به سال 851 در قريه ی هُلغَتو اتفاق افتاده و آرامگاهش در همانجاست و تاريخ رحلت او «شمس الهدايت» است.
خواجه ناصرالدين عبيدالله احرار تاشکندی قدّس سرّه
شيخ ناصرالدين خواجه عبيدالله احرار بن محمود بن شهاب الدين چاچی سمرقندی از عرفای بزرگ و ياران يعقوب چرخی است که به سال 806 در چاچ متولد شد و از همان آغاز کودکی در دامان تربيت خال بزرگوار خود علامه شيخ ابراهيم چاچی پرورش يافت و نيز از محضر شيخ نظام الدين خاموش(متوفی860) عارف بزرگ کسب فيض کرد و برای ديدن اولياء طريقت بخصوص اصحاب بهاءالدين نقشبند سفرها کرد و در ماواءالنهر و هرات علماء و بزرگان آن عهد را ملاقات نمود و در سن هفتاد سالگی به زيارت مرقد شاه نقشبند نائل گشت. عبيدالله سالهای آخر حيات را در زادگاه خويش اقامت گزيد و سرانجام در روز شنبه ی آخر ربيع الاول سال 895 هنگام نماز عشاء به سرای باقی شتافت. وی سخنان دارای حکمت آموز بسيار در آداب طريقت و سير و سلوک است.
شيخ محمد زاهد سمرقندی قدّس سرّه
شيخ جلال الدين محمد زاهد معروف به «قاضی سمرقندی» و «قاضی نقشبندی» نواده ی دختری يعقوب چرخی و از خلفای بزرگ خواجه عبيدالله احرار بوده و ساليان دراز در سمرقند سکونت داشته و به شغل قضاوت روزگار می گذرانيده است. شيخ محمد قاضی در علوم الهی و شرعی متبحر بوده و کتابی درباره ی فضائل خواجه عبيدالله احرار به نام « سلسه العارفين و تذکره الصديقين فی مناقب شيخ احرار» تأليف کرده است و درباره ی تمسک خود چنين حکايت می کند که وقتی با طلبه ای به نام نعمت الله برای کسب علوم از سمرقند به هرات می رفته و در بين راه به قريه ای بنام «شادمان» می رسند و چند روز در آنجا توقف می کنند. اتفاقاً روزی گذار شيخ عبيدالله بدين قريه افتاده، هر دو به حضورش می روند و مجذوب او می شوند. شيخ محمد زاهد دوازده سال به خدمت شيخ عبيدالله اشتغال داشته و در سال 936 وفات يافته و زادگاهش در وخش است و «فيض الهی» ماده تاريخ اوست و به قول صاحب هديه العارفين در سال 926 وفات يافته است.
شيخ محمد درويش سمرقندی قدّس سرّه
وی خواهر زاده ی شيخ محمد زاهد سمرقندی و از اصحاب او بود. در علوم ظاهری و باطنی توانا و به «درويش محمد» معروف بود. درويش محمد دست ارادت به خواجه ی احرار داده و اجازه ی خلافت را از شيخ محمد زاهد گرفته بود و در قريه ی امکنه سکونت داشت و در کنج عزلت مشغول رياضت بود. وی ساليان دراز در خدمت شيخ محمد زاهد بود و پس از در گذشت اين پير خليفه و جانشين او شد و دارای پيروان بسيار بود، از جمله ی آنان شيخ محمد خواجگی امکنگی است. وفات شيخ محمد درويش در سال 970 هجری اتفاق افتاده و آرامگاهش به قول صاحب خزينه الاصفياء در اسفزار و به گفته ی مؤلف خيط السبحات در امکنه است.
مولانا محمد خواجگی امکنگی سمرقندی قدّس سرّه
مولانا محمد خواجگی امکنگی دست پرورده و جانشين پدرش درويش محمد بوده و با مولانا محمد زاهد بيعت نموده است. وی مدتی را در خدمت مولانا مخدوم اعظم خليفه ی شيخ محمد قاضی در «ده بيد» به سر برده و چندی پس از درگذشت او به وطن مألوف مراجعت کرده است و خود نيز پيروان بسيار داشته و ازجمله خلفای او شيخ محمدباقی را می توان نام برد. او هنگام وفات 90 سال داشته و سال وفاتش بنا به نوشته ی خزينه الاصفياء 1008 بوده و به قول مؤلف خيط السبحات در سال 1010 مرگش اتفاق افتاده و آرامگاهش در همان قريه ی امکنه زادگاه اوست.
شيخ مؤيد الدين محمد باقی قدّس سرّه
وی از اکابر و بزرگان سلسله ی نقشبنديه بود. و امام ربانی مجدد الف ثانی بلندی پايه و علو مقامش را ستوده است. زادگاهش کابل بوده که به سال 971 يا 972 در آنجا قدم در عرصه ی وجود گذاشته پدرش قاضی عبدالسلام نام داشته است. خواجه محمد باقی در زادگاه خويش پرورش يافت و همراه پدرش به ماوراءالنهر رفت و از محضر علمای عصر بخصوص مولانا محمد صادق حلوائی کسب فيض کرد و در سفری که به هند رفت، در آنجا به درک جذبات تصوف و عرفان نائل گشته و از مقامات و ارباب دنيوی روی برتافته است. محمد باقی به جذبات عشق و محبت آراسته بود، درطريقت، نسبت اويسي به خواجه بهاءالدين داشت و نيز از روحانيت خواجه عبيدالله بهره می گرفت. و در سفری که به سمرقند رفته به خدمت خواجه امکنگی پيوسته، مجذوب وی شده و طريقت را از وی کسب کرده است. شيخ عبيدالله در عالم سير و مقامات معنوی عرفان، ضمن اجازه ی ارشاد و اقامت در هند، مژده ی تربيت روحانی خورشيد درخشان سهرند امام ربانی را هم به وی داده است. شيخ مؤيد الدين به دهلی رفت و در آنجا رحل اقامت افکند و آوازه ی شهرتش در سراسر هند گسترد. طريقه ی نقشبندی در عهد وی رواج يافت و خلفا و پيروان بسياری داشته که از جمله ی آنان شيخ تاج الدين عثمانی هندی است که نفحات الانس جامی و کتاب رشحات را از فارسی به زبان عربی برگردانده و عارف ديگر امام ربانی شيخ احمد فاروقی(رضی الله عنهم) بوده است. وفات خواجه محمد باقی در ماه جمادی الثانی سال 1012 و يا 1014 هجری اتفاق افتاده و در خيط السبحات سال وفاتش 1026 هجری و مرقد پاکش در دهلی است.
امام ربانی شيخ احمد فاروقی سهرندی (مجدد الف ثانی) قدّس سرّه
مرشد کامل مولانا شيخ احمد فاروقی سهرندی(سرهندی) ملقب به «مجدد الف ثانی» بعد از خواجه بهاء الدين نقشبند، بزرگترين پيشوای اهل سنت و جماعت است، چنانکه او را مصلح و تجديد کننده ی هزاره ی دوم لقب داده اند و نسبش به بيست وهشت واسطه به عمر بن خطاب رضی الله عنه خليفه ثانی می رسد. پدرش در قصبه ی اسکندره از بلاد هند با زنی عفيف و با تقوی ازدواج کرد و حاصل اين پيوند ولادت امام ربانی به سال 971 در سهرند بود و کلمه ی «خاشع» تاريخ ميلاد اوست. وی علوم متداول زمان را از والد ماجدش فرا گرفت و هنوز نوجوان بود که در مسير تصوف و عرفان گام برداشت و از سوی او غير از طريقت نقشبنديه به اجازه ی ارشاد سه طريقه ی قادريه و سهرورديه و چشتيه نائل گشت. امام ربانی از محضر مولانا محمد خواجگی امکنگی کسب فيض کرد و علاقه ی شديدش به طريقت نقشبنديه سبب شد که به سفارش اين پير به حضور شيخ محمد باقی بار يابد و در مدت کوتاهی به سرحد کمال رسد و اجازه ی تربيت سالکان و مريدان را با اجازه ی وی به عهده گيرد. وی علاوه بر آن از محضر مولانا محمد کمال کشميری در ولايت سيالکوت و مولانا يعقوب کشميری که هر دو از علمای بزرگ سرزمين هند بودند، استفاده ی شايان برد. امام ربانی در حکمت الهی و معارف اسلامی تأليفاتی دارد و از جمله ی آنها رسالات «التهليليه»، «اثبات الواجب»، «اثبات النبوه»، «المبداء والمعاد»، «المکاشفات الغيبيه»، «آداب المريدين»، «المعارف اللدنيه»، تعليقاتی بر «عوارف المعارف» سهروردی و شرحی بر «رباعيات خواجه عبدالباقی» را می توان نام برد. وی سرانجام به سال 1034 پس از يک سال بيماری در 27 ماه صفر دعوت حق را لبيک گفت. آرامگاهش در سهرند است و «رفيع المراتب» در بيت ذيل تاريخ وفات اوست. الامام ربانـــی توفی جاء تاريخه «رفيع المراتب»
شيخ محمد معصوم عروه الوثقی قدّس سرّه
مولانا محمد معصوم ملقب به «عروه الوثقی» فرزند امام ربانی از پيشوايان و عارفان بزرگ عصر خويش است و نسبش به عمر فاروق رضی الله عنه می رسد. وی به سال 1007 يا 1009 هجری چشم به جهان گشود و مقامات طريقت و عرفان را در محضر پدر بزرگوارش آموخت و از نخستين سالهای جوانی در علوم ظاهری و باطنی بهره ی کافی يافت و در زمان حيات او تربيت بسياری از سالکان را به عهده داشت و يک روز پدر را گفت: نوری در وجود خويش می بينم که بر هر ذره ای از ذرات جهان می تابد و همچون خورشيد جهان از فروغ آن روشنائی می گيرد. وی در پاسخ گفت: فرزندم! تو قطب روزگار خواهی شد، اين سخن را از من به خاطر داشته باش. محمد معصوم به کسب فيض از محضر مولانا محمد باقی نيز نائل گشت. درباره ی او نوشته اند که چون متولد شد، در روزهای ماه رمضان شير مادرش را نمی نوشيد و در کودکی سخن از توحيد می گفت و قرآن را حفظ کرد، در 26 سالگی آوازه ی شهرتش در جهان اسلامی گسترد و پيشنهاد مناصب درباری را از سوی اورنگ زيب عالمگير شهريار هند نپذيرفت. وی در سن 71 سالگی در نهم ربيع الاول سال 1079 جهان را وداع گفت و آرامگاهش در سهرند است. صاحب الانوار القدسيه سال وفاتش در 1099 يادآور شده است.
شيخ محمد سيف الدين فاروقی قدّس سرّه
اين عارف بزرگ فرزند محمد معصوم عروه الوثقی است و به سال 1055 در سهرند متولد شد. آموزش اوليه را همراه با روش و آئين طريقت از محضر پدر بزرگوار خويش آموخت و به دستور وی برای امر ارشاد به دهلی رفت، در آنجا سلطان محمد اورنگ زيب عالمگير در سلک مريدان او قرار گرفت. شيخ محمد سيف الدين چنان در امر به معروف و نهی از منکر مبالغه می فرمود که «محتسب امت» لقب يافت و خانقاهش محل اجتماع خلفاء و مريدان بسيار گشت. گويند چون در مجلس می نشست، حالتی انتظار گونه بدو دست می داد، پنداشتی که عاشقی بود در انتظار معشوق و چون نام خدای را می شنيد، چنان حالتی می يافت که بيخود از خويش می گشت. سال وفاتش 1095 ثبت شد و آرامگاهش در سهرند است.
سيد نور محمد بدوانی قدّس سرّه
وی شاخه ی برومند از شجره ی نبوت است و در سرزمين هند نشو و نما يافت. سيد نور محمد از خلفای شيخ محمد معصوم بود و نيز از محضر شيخ سيف الدين کسب فيض کرده است. گويند بر اثر کثرت عبادت پشتش خميده بود و در سال 1135 وفات يافته است.
مولانا شمس الدين حبيب الله جان جانان مظهر قدّس سرّه
پيشرفت معنوی و گسترش دامنه ی تصوف و عرفان در عهد مولانا جان جانان مظهر چنان بود که می توان وی را احياء کننده ی طريقت نقشبنديه به شمار آورد. وی در سال 1111 يا 1113 ولادت يافت و از همان آغاز تولدت نور هدايت و آثار نجابت از سيمايش آشکار بود، نسبش به حضرت علی رضی الله عنه می رسد. جان جانان در سنين جوانی از علمای متبحر بود و از توشه ی دانش بهره ی فراوان داشت. در محضر سيد نور محمد به طريقت نقشبنديه گرويد و از وی اجازه ی ارشاد يافت و تربيت بسياری از سالکان را به عهده داشت. او برای خلوت گزينی دامن صحرا را برگزيده بود و چهار سال بيابانها را پشت سر نهاده، انواع رياضتها را بر تن خود هموار کرد تا در طريقت منصبی والا يافت و نسيم جزبات عشق شاهد ازلی بر مشام جانش وزيدن گرفت و به سرحد کمال رسيد تا آنجا که روزی در آئينه نگريست و به جای تصوير خويش، صورت شيخ را ديد و چون پير طريقت وی سيد نورمحمد وفات يافت، جان جانان مدت دو سال بر آرامگاه وی اعتکاف ورزيد و از روحانيت او بهره گرفت و از او اين اجازه را يافت که از مشايخ زنده کسب فيض کند. سپس جان جانان به محضر شيخ محمد افضل يکی از خلفای شيخ محمد معصوم پيوست، همچنين به نزد شيخ عبدالاحد معروف به «دليل الرحمن» فرزند شيخ محمد خازن الرحمه رفت و کتابهای حديث نبوی را از وی فرا گرفت و به نزد شيخ محمد عابد سنامی بزرگترين خليفه ی شيخ عبدالاحد مذکور شد و مراتب سير و سلوک را در محضرش به پيايان رسانيد و در طريقت قادريه و سهرورديه و چشتيّه هم پير و مرشد کامل گشت. محفلش کانون گرم سالکان طريقت و مرکز اجتماع دلدادگان و عاشقان طريقت شد و کرامات بسيار از وی به ظهور رسيد. جان جانان علاقه ی سرشاری به ديدار اولياء الله و مشايخ بزرگ، خصوصاً امام ربانی داشت. سرانجام اين شمع فروزان عالم هستی پس از 82 سال زندگی در شب عاشورای 1195 به شهادت رسيد و در دهلی به خاک سپرده شد. ماده ی تاريخ شهادتش را به صورتهای مختلف ثبت کرده اند که بهترين آنها يکی آيه ی شريفه ی«اولئک مع الذين انعم الله» و ديگری اين حديث نبوی است درباره ی يکی از اصحاب: «عاش حميداً، مات شهيداً» = (371+63+441+320).
مولانا شاه عبدالله دهلوی قدّس سرّه
شاه عبدالله غلامعلی دهلوی قدس سره شاه عارفان و سلطان مرشدان کامل و مظهر هدايت و يقين، شيخ المشايخ ديار هند و وارث معارف و اسرار مرشد بزرگوار خويش مظهر جان جانان و زنده کننده ی همه ی طريقه های قادريه، سهرورديه، کبرويه، چشتيه و نقشبنديه است. وی به سال 1158 در قصبه ی «تباله» از توابع پنجاب متولد شد و نسبش به حضرت علی رضی الله عنه می رسد. پدرش شاه عبداللطيف، عارف و زاهد عظيم الشأن طريقه ی قادری بود که از شاه ناصرالدين قادری قدس سره کسب طريقت کرده بود و چه بسا در حال ذکر و تسبيح خدای تعالی، سر به صحرا نهاده از گياه تغذيه می کرد، يک بار مدت چهل روز خواب به چشمش راه نيافت و جز مقدار کمی غذا چيزی نمی خورد، با وجود اين قصد روزه هم نکرده بود. اين عارف ربانی به سلسله ی چشتيه هم انتساب داشت و پيش از تولد شيخ عبدالله در خواب حضرت علی رضی الله عنه را ديده و به وی فرموده بود: خداوند، تو را پسری عطا خواهد فرمود نامش را «علی» بگذار. لذا پدرش پس از تولد وی او را علی نام نهاد و خود او چون به حد رشد رسيد، از نظر تکريم و احترام آن حضرت خويشتن را «غلامعلی» ناميد و پدرش در عالم روحانی پيامبر بزرگوار صلی الله عليه و سلم را هم ديده بود که به وی فرموده بود : فرزندت را عبدالله نام بگذار. از اين رو وی را عبدالله می ناميد. شاه عبدالله بسيار با ذکاوت و هوشيار بود، چنانکه قرآن مجيد را در مدت بسيار کوتاه حفظ کرد و چون به سيزده سالگی رسيد، پدرش او را به دهلی فرستاد تا وی را به مرشد خويش، شاه ناصرالدين معرفی نمايد، ولی او هنگامی به دهلی رسيد که شاه ناصرالدين چهره در نقاب خاک کشيده بود. وی آنگاه به حضور شاه ضياءالله و شاه عبدالعدل از خلفای خواجه محمد زبير نائل گشت سپس به حضور خواجه می رود فرزند شاه ناصرالدين و مولانا فخرالدين فخر جهان چشتی دهلوی و شاه غلام از سادات چشتی و ديگر مشايخ دهلی رفت و از محضر آنان کسب فيض کرد، تا در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار شد. شاه عبدالله در سن 22 سالگی در خانقاه حضرت جان جانان قدس سره به خدمت اين شيخ پيوست و در حضور وی به طريقه قادری گرويد و چون در عالم روحانی شاه نقشبند را هم ديده بود، به طريقت نقشبندی هم گرايش پيدا کرده و به خاطرش گذشته بود که بايد شيخ عبدالقادر (غوث الاعظم) هم راضی باشد، در همان حال وی را هم مشاهده نموده که فرموده بود. مقصود خدای تعالی است، برو دريغی نيست. وی پس از رحلت جان جانان به جای او منصوب شد و به ارشاد پرداخت. شاه عبدالله عاشق پيامبر صلی الله عليه وسلم بود و در وجود شريفش چنان فانی شده بود که هرگاه نام مبارکش را می شنيد، مضطرب گشته از خود بيخود می گشت و علاقه ی زيادی به پيروانش و گفتار و کردار آن حضرت نشان می داد و به سنت های پسنديده و خصال نيکويش رغبت و گرايش فراوان داشت. از سخاوتمندی و کرم چنان بود که در خانقاهش کمتر از دويست نفر ديده نمی شدند از غايت شرم به حدی بود که هنگام خفتن هرگز پاهايش را دراز نمی کرد. همواره لباس خشن می پوشيد و اگر هم جامه ای گرانبها برايش می آوردند، آن را می فروخت و از بهايش چند جامه خريده به نيازمندان می بخشيد. همواره بوی خوش از محفلش به مشام می رسيد و هر که از محضرش بيرون می آمد می گفت اين رايحه ی روحانيت رسول يا يکی از عزيزانی است که بدو منسوب است. شاه عبدالله در سال 1240 وفات يافت، گروه بسياری از ممالک دور دست چون ترکيه، شام، عراق، حجاز، ماوراءالنهر حتی از دورترين نقاط چين و مغولستان و کشورهای مغرب زمين در تشييع جنازه اش شرکت داشتند و مولانا خالد نيز در اين مراسم حضور داشت. آرامگاه مطهرش در مسجد جامع دهلی و ماده تاريخ رحلتش در اين بيت است: «مظهر جود» جاء مــده عيشه «امام» قضی، قل «نورالله مضجعه» مدت زندگانی او عبارت از «مظهر جود= سال 1158تولد» و کلمه ی «امام» = 82 سال عمر» و جمله ی «نورالله مضجعه= 1240سال وفات اوست»، بگوی امامی که درگذشت خداوند خوابگاهش را نورانی کند حضره القطب الدهلوی رغب الحق مرجعه فلــهذا اذ ارخــوا نـورالله مضجعه 1240=256+66+918 حضرت قطب دهلوی که ذات حق مايل به بازگذشت او بود، بهمين دليل تاريخ وفات او «نور الله مضجعه» است. الدهلوی الشاه عبدالله ذا الغوث العظيم ارخه «فی روح و ريحان و جنات النعيم» شاه عبدالله دهلوی، آن فرياد رس بزرگ، تاريخ وفاتش را چنين بنگار: فی روح... آنجا در آسايش و نعمت بهشت ابدی است.
مولانا خالد ذو الجناحين قدّس سرّه
مولانا خالد به قول اکثر نويسندگان در سال 1193 هجری (1779م) يا نزديک بهمين تاريخ در قصبه ی قره داغ چشم به جهان گشود. وی تحصيلات اوليه را در کانون گرم خانواده ودر کنار پدر بزرگوارش مولانا احمدبن حسين عثمانی شروع کرد، قرآن مجيد و مقدماتی از صرف و نحو را در قره داغ آموخت و برای ادامه ی درس و استفاده از محضر استادان بزرگ راهی سليمانيه شد. استادان وی عبارتند از: سيد عبدالکريم برزنجی، سيد عبدالرحيم برادر سيد عبدالکريم، شيخ عبدالله خرپانی، ملا ابراهيم بياره ای، ملا جلال الدين خورمالی، ملا محمود غزائی، ملا صالح تره ماری، ملا عبدالرحيم زيارتی، ملا محمد بالکی مشهور به ابن آدم،شيخ محمد قسيم سنه ای (سنندجی) متوفی به سال 1236هجری که اجازه ی اجتهاد از وی دريافت کرده است. مولانا در همه ی علوم عقلی و نقلی آن عهد چون صرف و نحو، معانی و بيان و بديع، منطق و آداب بحث و مناظره، حکمت، هيئت، حساب و هندسه، عروض و قافيه، اصول فقه و اصول دين، حديث و تفسير و تصوف دارای مرتبه ای بلند و عاليمقام بوده تا آنجا که به هر مسأله دشوار و مشکل پاسخ می داده و چنان به سرحد کمال رسيده که در ميان علما و دانشمندان عصر خويش نظير و همتائی نداشته است. مولانا در سال 1220هـ - 1805م به شوق زيارت خانه ی خدا و مدينه منوره راهی حجاز می شود. پس از زيارت مرقد سرور کائنات برای يافتن يکی از اولياء که از او کسب فيض کند به جستجو می پردازد و هنگام مراجعت از مدينه، با دانشمندی يمنی بر خورد می کند و او نشانه ی کسی را در مکه می دهد و می گويدکه گشايش کارت به دست اوست . مولانا در مکه آن شخص را پيدا می کند و از وی در خواست می کند که تحت تعليم او قرار گيرد. اما او با دست اشاره می کند که گشايش کارش در هندوستان است و بايد منتظر کسی باشد که وی را بدان ديار رهنمائی کند. تا اينکه يک روز درويشی از مريدان و نمايندگان قطب روزگار شاه عبدالله دهلوی قدس سره آمده و مولانا را با خود به هندوستان برد. مولانا از طريق ايران و افغانستان و پاکستان در مدت يک سال به هندوستان می رسد و به حضور شيخ عبدالله دهلوی شرفياب می شود و چنان مورد توجه قرار می گيرد که مدت پنج ماه مقام قرب حضور و مشاهده را دريافت می نمايد. سينه اش طور تجلی انوار حق می گردد و در طريقت و عرفان به مقام «فنا» و «بقا» ارتقاء پيدا می کند و شاه عبدالله با اشاره ای روحانی از اولياء کرام و بزرگوار نقشبندی قدس الله اسرارهم ضمن اجازه ی ارشاد هر پنج طريقه ی معروف از: نقشبندی، قادری، سهروردی، کبروی و چشتی اجازه ی تدريس حديث و تفسير و تصوف، اوراد و ادعيه را به او می دهد. مولانا خالد پس از يک سال توقف در دهلی و طی مراتب عاليه ی کمال و اجازه ی ارشاد در طريقت از پير بزرگوار خود، شاه عبدالله وی را امر به بازگشت کردستان می فرمايد تا در آنجا به ارشاد طالبان حق و حقيقت بپردازد. مولانا پس از مراجعت از هندوستان، درسنندج و سليمانيه و بغداد و سپس در شام به ارشاد مشغول می شود. وسرانجام شب جمعه سيزدهم ذی القعده سال 1242 هجری چشم از جهان فرو می بندد. همان شب جنازه ی او را به مدرسه اش انتقال داده، مراسم غسل و تکفين را بجای می آورند و بنا بر وصيتش تا صبحگاه بر جنازه اش قرآن می خوانند. سپس خلفا و مريدان پيکرش را برسر دست به مسجد «يلبغا» انتقال می دهند و پس از ادای نماز به وسيله ی سيد محمدامين عابدين، پيکر پاکش را در «تل نور» جبل قاسيون به خاک می سپارند. ماده تاريخش را در کلمه ی «مغرب» ثبت کرده اند، خدايش بيامرزد.
شيخ عثمان سراج الدين نقشبندی قدّس سرّه
پس از مولانا خالد، شيخ عثمان ملقب به سراج الدين نخسين جانشين وی در مناطق کردستان است که به سال 1195 در قريه ی «ته ويلی» در بخش حلبچه از استان سليمانيه متولد شد. پدرش خالد بن عبدالله بن سيد محمد بن سيد درويش بن سيد مشرف بن سيد جمعه بن سيد طاهر از سادات حسينی است. سيد طاهر از تيره ی سادات نعيمی است که در کوهستان «حمرين» در حوالی بغداد سکونت داشته است و بعدها به اورامان کوچ کرده و در قريه ی «ته ويلی» ماندگار شده است. مادر شيخ عثمان «حليمه» نام داشته و دختر فقيه ابوبکر ته ويله ئی مشهور به «فقي هی بکر» نواده ی فقيه احمد غزائی بغدادی بوده که از فرزندان شيخ زکريای کاکو زکريائی است و نسبشان به ابوالحسن شاذلی می رسد و از سادات حسنی است. فقيه احمد نيز در کودکی برای تحصيل بغداد را پشت سر نهاده و رهسپار کردستان شده و سرانجام در ته ويلی ماندگار می شود ودر همانجا تشکيل خانواده می دهد. شيخ عثمان از همان آغاز کودکی آثار هوش و ذکاوت از سيمايش آشکار بوده و در کودکی به تحصيلات مقدماتی و خواندن قرآن و بعضی از کتابهای دينی می پردازد و آن را در نواحی «بياره» و «خرپانی» و «خرمال» و سليمانيه ادامه می دهد. سپس به بغداد رفته، چهار سال در مسجد غوث الاعظم (شيخ عبدالقادر گيلانی) اقامت می گزيند و به خواندن صرف و نحو و منطق و کلام و ديگر علوم ادبی متداول آن زمان می پردازد. در همين خانقاه بوده است که از حسن اتفاق با مولانا خالد نقشبندی آشنا شده به سلک مريدان او می پيوندد و همچون يار غار نديم اين پير طريقت و عارف روشن ضمير می گردد و در سفرهای مولانا به اطراف سليمانيه و اورامان و چشمه سارهای زيبای «سرچنار» و حلبچه و خرمال و شهرزور همراه وی بوده است. و هنگامی که مولانا خالد در آخرين باری که بغداد را ترک نموده و از آنجا به شام مهاجرت می نمايد، شيخ عثمان را که اجازه ی ارشاد يافته به عنوان خليفه و جانشين خويش روانه ی کردستان می گرداند. شيخ عثمان به اورامان باز می گردد و بجز دوسالی را که در سليمانيه به سر میبرد، بقيه ی اوقات را گاه در «بياره» و گاهی در ته ويلی اقامت می کرده است، به سال 1272 در ته ويلی خانقاهی ساخته ودر همانجا ماندگار شده به امر ارشاد می پردازد و خانقاهش محفل انس عارفان و ياران اهل طريقت می گردد و چون رفته رفته در خويش رنج بيماری و زمين گيری را حس می کند، ناچار امور ارشاد و رهبری را به فرزندان شايسته ی خويش می سپارد و سرانجام در شب سه شنبه ی سيزدهم شوّال سنه ی 1283 هجری در سن 88 سالگی به جوار رحمت حق می پيوندد ودر سايه ی درختان سرسبز ته ويلی به خاک سپرده می شود. ملا حامد بيسارانی معروف به «کاتب الاسرار» قصيده ای رسا در سوگ وی ساخته که دو بيت مقطع آن چنين است: در فـــکر شدم کـايا تاريخ چــه بنويسم ناگاه خــرد گفتا «قطب ره ارشاد» است تاريخ ظهورش نيز چون «مظهر کل» باشد پس سن شريف او هشت از پس هشتاد است
شيخ محمد بهاءالدين نقشبندی قدّس سرّه
وی پسر ارشد شيخ عثمان سراج الدين است که در هشتم ربيع الثانی سال 1252هجری در قريه ی ته ويلی چشم به جهان گشوده است. مادرش «خورشيد خاتون» نام داشته و از بيگ زادگان سليمانيه بوده است. حضرت بهاءالدين در آغاز هفت سالگی قرآن و دروس ابتدائی و صرف و نحو عربی را در نزد ملا محمود دشی و ملا حامد بيسارانی کاتب و نديم مخصوص شيخ سراج الدين فرا گرفت و در سن 15 سالگی در محضر پدر بزرگوار خويش به کسب آداب طريقت پرداخت و در کمترين مدت بر اثر لياقت و استعداد خدا دادی از طرف والد ماجدش به سر پرستی امور خانقاه و نيز راهنمائی مريدان منصوب شد، چنانکه در روزگار وی، خانقاه گرمی و صفای تازه ای پيدا کرده و مجمع دانشمندان بزرگ آن عهد و عارفان گشت. شيخ محمد بهاءالدين به زيارت خانه ی خدا نائل شد و پس از انجام مناسک حج ديگر بار به زادگاه خويش ته ويلی باز گشته امر ارشاد را از سر گرفت. وی چهار همسر داشته است که نخستين آنها «طيبه خاتون» دختر شيخ عبدالرحمن از سادات «چور» مريوان و از نوادگان ملا ابوبکر مصنف بوده است. اين بانوی بزرگوار مادر پير عالی مقام طريقت، شيخ علی حسام الدين می باشد. شيخ محمد بهاءالدين پس از 15 سال ارشاد و رهبری مسلمانان در سير و سلوک طريقت، سرانجام در صبح جمعه ی پنجم ربيع الاول سال 1298هجری در قريه ی «گولپ» از روستاهای کردستان عراق به سرای باقی شتافت و پيکر پاکش را به «ته ويلی» حمل کرده، و در نزديکی آرامگاه پدر بزرگوارش به خاک سپردند.
شيخ عبدالرحمن (ابوالوفا) نقشبندی قدّس سرّه
وی دومين پسر شيخ عثمان سراج الدين است که در پنجم محرم سال 1253 ولادت يافته و مشهور است که مادرش برادر زاده ی مولانا خالد بوده است. شيخ عبدالرحمن در آغاز کودکی به اتفاق شيخ محمد بهاءالدين علوم مقدماتی را در نزد ملا محمود دشی و ملاحامد کاتب و نيز ساير علمای آن روزگار فرا گرفته ودر جهان ادب شاعری توانا بوده و «وفا» تخلص می کرده است. همسرش «ليلی خاتون» نام داشته و نام پسرش تاج الدين بوده که بعدها به مقام ارشاد می رسد و در هه ولير(اربل) به ارشاد می پردازد. شيخ عبدالرحمن در سال 1271 بنا به تقاضای علمای کردستان به سنندج می رود، در اين سفر امان الله خان اردلان والی کردستان را ملاقات می کند و سپس عزيمت بغداد نموده، در مسجد غوث الاعظم اقامت می گزيند و به زيارت خانه ی خدا و انجام مناسک حج نائل می گردد و پس از بازگشت به بغداد در سال 1284 يا 1285 هجری پس از مدتی بيماری دعوت حق را لبيک می گويد و در گورستان غزالی مدفون می گردد. بعدها پيکر پاکش را با احترام خاص، طبق وصيت خودش در حياط جنوبی مرقد شيخ عبدالقادر گيلانی به خاک می سپارند.
شيخ عمر ضياءالدين نقشبندی قدّس سرّه
وی نيز سومين فرزند شيخ عثمان سراج الدين است که در شب دوشنبه 26 جمادی الاولی سال 1255 هجری قمری در ده بياره چشم به جهان گشوده و چون برادران خويش علوم متداول را در محيط گرم و عرفانی خانواده و استادان عصر فرا گرفت و در خانقاه «بياره» به امر ارشاد پرداخت. وی نيز دانشمندی فرزانه و سخنوری گرانمايه بود، و در زبانهای فارسی و کردی و عربی مهارت داشته و تخلص وی «فوزی» و «ضياء» هر دو بوده است. گويند هنگامی که ناصرالدين شاه برای او مقرری تعيين می نمايد، از قبول آن امتناع می ورزد و در جواب چنين می نگارد: ما آبروی فقر و قناعت نمی بريم با پادشه بگوی که روزی مقرر است اين عارف بزرگوار در سال 1312 هجری به سنندج سفر می کند و از سروده های او غزلی است شورانگيز که همزمان با ورود خويش بدين شهر به رشته ی نظم کشيده است. تاريخ در گذشت وی شب دوشنبه ی 22 شوال 1318 هجری است و آرامگاهش در نزديکی خانقاه «بياره» مطاف اهل راز است.
شيخ احمد شمس الدين نقشبندی قدّس سرّه
وی کوچکترين پسر شيخ عثمان سراج الدين است که در ششم جمادی الثانی سنه ی 1266 هجری قمری ولادت يافته و مادرش «نورشرف خاتون» نام داشته و از خاندانی اصيل و شريف بوده است. شيخ احمد چون ساير برادران در محيط عرفانی و کانون گرم خانواده پرورش يافته و علوم متداول و فقه و اصول را در نزد ملا احمد نوتشه ای و ملا حامد کاتب و ملا عبدالرحيم مولوی فرا گرفت و نيز از محضر پدر بزرگوار و برادر ارشد خويش شيخ محمد بهاءالدين به کسب طريقت پرداخت. وی تمام زمان حيات پدرش در قريه ی ته ويلی اقامت داشته و پس از رحلت وی در احمد آباد که در ناحيه ی قره داغ بر دامنه ی کوهستانهای اورامان و دشت شهرزور واقع شده است، سکنی گزيد. شيخ احمد شمس الدين در سال 1299 به استانبول سفر کرد و چندی هم در آنجا به ارشاد پرداخت و به سال 1302 راهی سفر حج شد. وی سرانجام در سال 1307 هجری قمری در احمد آباد وفات يافت. جنازه اش را به ده ته ويلی حمل کرده، و در کنار آرامگاه والد ماجدش به خاک سپردند.
شيخ علی حسام الدين نقشبندی قدّس سرّه
اين پير حقيقت بين قطب عارفان و فرزند ارشد شيخ محمد بهاءالدين است. چنانکه گذشت مادرش «طيبه خاتون» از سادات چور مريوان بوده است. اين پير بزرگوار در سال 1278 در قريه ی ته ويلی چشم به جهان گشود. و هنوز دوران کودکی را پشت سر نگذاشته بود که نيای بزرگوارش شيخ سراج الدين به سرای باقی شتافت. وی قرآن را در کودکی فرا گرفت و همزمان با آموختن علوم دينی مراهل طريقت را پيموده، مقامی والا يافت و چون به سن بيست سالگی رسيد پدر بزرگوارش شيخ بهاء الدين به رحلت ايزدی پيوست، وی به جانشينی پدر برگزيده شد و در خانقاه ته ويلی به ارشاد پرداخت و تا شصت سال اين کار را بر عهده داشت و خانقاهش نيز در دهکده های «خورمال» و «باخه کون» برپا و مرکز اجتماع صوفيان و عارفان بود. اين شيخ بزرگوار طريقت دانشمندی پرمايه و محضرش همواره مرکز اجتماع فضلا و نام آوران جهان اسلامی بود و مسائل دشوار علمی را که حل آن برای ديگران دشوار می نمود، به آسانی پاسخگو و مشگل گشا بود. وی تابستانها را گاه گاهی به ايران می آمد و در محل ييلاقی و خوش آب و هوا «کراويه دول» از کوهستانهای اورامان که ملک شخصی او بود، اقامت می گزيد و به ارشاد می پرداخت. اين وجود گرامی يگانه فرزند مادر پارسايش بود، همسرش « فيروزه خاتون» نام داشت و سرانجام شمع وجودش در بهار سال 1358 هجری (1318شمسی) به خاموشی گرائيد و با رحلت او که از اقطاب بزرگ طريقت بود، جهان اسلام در ماتمش سوگوار شد و تربت پاکش در باخه کون توتيای چشم اهل دل است.
شيخ نجم الدين نقشبندی قدّس سرّه
وی فرزند شيخ عمر ضياءالدين بن شيخ عثمان سراج الدين نقشبندی است که به سال 1280 هجری در قريه ی ته ويلی چشم به جهان گشوده و مادرش «سلمی خاتون» دختر محمود بيگ صاحبقران از امرای مشهور بابان و اهل سليمانيه بوده است. شيخ نجم الدين چون ساير فرزندان خانواده در کودکی به خواندن قرآن و ساير علوم متداول پرداخت و از ملا حامد آموزش گرفت و به اتفاق برادرش شيخ علاءالدين در خدمت عموی بزرگوار خويش شيخ محمد بهاءالدين به کسب آداب سلوک و طريقت مشغول شد و چون عمويش چشم از جهان فرو بست به همراه برادرش راهی بياره شد و در آنجا از محضر پدر بزرگوار خويش بهره مند گرديد و پس از درگذشت او بر مسند ارشاد نشست. شيخ نجم الدين دل از بند تعلقات جهان گسسته داشت و همواره با رجال علم و ادب مصاحبت و همنشينی می کرد و خود نيز شاعری توانا بود و «کوکب» تخلص می کرد. از اوست: جهان بی مهر و عالم در تلاطم يار مستغنی مرا بر آرزوهای دل خود خنده می آيد وی در سال 1337 يا 1338 هجری بيمار شده، پس از چند روز روی در نقاب خاک کشيد و در بياره نزديک آرامگاه پدر بزرگوارش به خاک سپرده شده است.
شيخ علاءالدين نقشبندی قدّس سرّه
شيخ علاءالدين فرزند شيخ عمر ضياءالدين است. مادرش اسماء خاتون دختر ميران آقا برادر زاده ی شيخ عثمان سراج الدين بود که نيای بزرگوار اوست. شيخ علاءالدين در روز جمعه 12 ربيع الاول سال1280 هجری در قريه ی ته ويلی متولد شد و شش ماه از برادرش شيخ نجم الدين کوچکتر بوده است. چنانکه گذشت وی به اتفاق برادرش شيخ نجم الدين قرآن و علوم اسلامی را در محيط خانواده فرا گرفت، همزمان با تحصيلات مراتب سير و سلوک را در محضر پدر پيمود. سپس در سال 1311 هجری همراه وی به سنندج سفر کرده و مدتی در اين شهر ماندگار شد. پس از بازگشت به بياره در سال 1318 هجری چون پدر بزرگوارش دعوت حق را لبيک گفت و برادرش شيخ نجم الدين در بياره بر مسند ارشاد نشست، شيخ علاءالدين به ايران آمد در دهکده ی «درود» ساکن شد و در آنجا تکيه و خانقاه ساخته به امر ارشاد پرداخت و چون شيخ نجم الدين وفات يافت، شيخ علاءالدين به بياره باز گشت و در آنجا به ارشاد مشغول شد و سرانجام در سنه ی 1372 هجری مطابق با نوروز سال 1333 شمسی وفات يافته، در کنار مزار پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.
شيخ محمدعثمان سراج الدين قدّس سرّه
آخرين پير نقشبندی شيخ محمد عثمان سراج الدين فرزند شيخ علاءالدين است. وی در سال 1314 هجری قمری مطابق با سال 1275 شمسی و 1896 ميلادی در صفی آباد جوانرود کرمانشاه از عفيفه زنی به اسم «نوريجان خانم» که دختر «حاج شيخ محمد صادق وزيری سرو آباد ملقب به نايب الحکومت» بود متولد شد. وی در همان سنين کودکی به همراه برادرش مولانا خالد به تحصيل علوم دينی پرداخت و از پنج سالگی در حلقه ی ختم صوفيان نيز حاضر بود. ادبيات عرب و فارسی را در مدارس دينی بياره و درود شريف آموخت و قرائت قرآن را از قاری مشهور مصری، شيخ مصطفی اسماعيل و تفسير قرآن را از علامه سيد حسين طاربوغی ساوجبلاغی فرا گرفت. از اساتيد بنام و مشهور شيخ می توان به ملا عبدالکريم خانه شوری اشاره نمود که مدتی نزد ايشان تلمذ نمود. محمد عثمان، در عرفان، بيشتر تحت نظر والد خويش بوده، اما چنانکه خود گفته است، شيخ حسام الدين هم به او نظری داشته و شيخ، بودن خود را در يک ماه رمضان با حسام الدين، از بهترين اوقات عمرخود دانسته است. شيخ پس از اتمام دوران تحصيل، به دستور والد ماجد، پدر بزرگوار خويش حضرت شيخ علاءالدين نقشبندی قدس سره به اداره ی امور خانقاه ها مشغول شد. تا اينکه شيخ علاءالدين بعلت ناتوانی و کسالت، در سال 1332شمسی او را به بياره شريف باز خواند. پس از مدتی شيخ علاءالدين در روز يکشنبه 15 رجب سال 1333 شمسی دار فانی را وداع گفت و بنابر وصيت ايشان، شيخ محمد عثمان سراج الدين بر مسند ارشاد نشست. در سال 1378 هجری قمری مطابق 1337 هجری شمسی و 1958 ميلادی بعلت آشفتگی اوضاع سياسی عراق، شيخ دوباره به دورد ايران باز گشت و تا سال 1400 هجری قمری در کمال محبوبيت به ارشاد و راهنمائی مردم پرداخت. شيخ محمد عثمان در اين مدت، مسافرت های متعددی به اطراف داشت که يکی از آنها، سفر پرخير و برکت ايشان در پائيز سال 1356 هجری شمسی به طوالش و ترکمان صحرا و ديدار وی از مريدان و دلباختگانش بود. پس از انقلاب اسلامی ايران و به سبب آشفتگی مرزهای غربی کشور شيخ در سال 1358 هجری شمسی دوباره به بياره بازگشت. با شروع جنگ ايران و عراق، به بغداد و سپس به عمان نقل مکان کرد. مدتی مهمان اردن هاشمی بود. سپس به استانبول ترکيه هجرت کرده و تا زمان رحلت، همانجا مشغول ارشاد و راهنمائی مردم شد. وی، در ايام عمر، چند بار توفيق سفر حجاز و ادای فريضه ی حج را نيز يافته است. شيخ محمد عثمان سراج الدين ثانی، سرانجام پس از عمری طولانی در راه ارشاد و تربيت مريدان، در نخستين ساعات بامداد روز پنجشنبه 21 رمضان المبارک به سال 1417 هجری قمری مطابق11بهمن 1375 و 31 ژانويه 1997 ميلادی در کمال آرامش جان به جان آفرين تسليم کرده و دار فانی را وداع گفت. وفات او ضايعه ای جبران ناپذير و حادثه ای دردناک در قلبهای مشتاقان و مريدان و علاقمندان وی بود. روحش شاد و يادش گرامی باد. در مه روزه، ببردش سوی خويش قلب دلداران عرفان کرد ريش وا اَسَفا! سر رشته ی اظهار، رفت شيخ ما، علامه ی اعصار، رفت از تأليفات و آثار وی می توان به تفسير سوره ی تين، سراج القلوب و دو ديوان شعر به زبانهای کردی و فارسی اشاره کرد. شيخ در طب سنتی يد طولايي داشت و برای بيماری های صعب العلاج نسخه های ابتکاری تجويز می نمود. شيخ، پير مرد و در عين حال شاداب، خوش ذوق، عالم، اديب، شاعر، نويسنده و عارف بزرگی بود. میگويند: در ايام سلوک، در طول يک سال جز آب و نان چيز ديگری بر لب نمی نهاده است. ايشان در غير از کردستان ايران و عراق و ترکمان صحرا، در لبنان، ترکيه، مصر، عربستان سعودی، اردن، سودان و ديگر کشورهای آسيايی، اروپايی و آفريقايي مريدان و منسوبان فراوانی دارد. «والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته» حوزه علميه عرفانيه عرفان آباد هيئت مديره جلسه رضوان 9/12/85
|