تصاویر جدید
آمار بازدید
آخرین بروز رسانی 1395/10/15 2017/01/04

سعد بن ابی وقاص، شیر خروشان (صحابه شناسی)

تصویر کوچک شده
خبر هجوم و حمله ی سپاهیان فارس به مسلمانان و... جنگ جسر که تنها در یک روز چهار هزار نفر شهید و قربانی شدند و... پیمان شکنی مردم عراق، امیر المؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه را نگران کرده بود به همین دلیل تصمیم گرفت که خود بسوی میدان نبرد رفته و فرماندهی جنگی سرنوشت ساز علیه سپاهیان فارس را بر عهده گیرد. بدین منظور علی بن ابی طالب رضی الله عنه را به عنوان جانشین خود در مدینه تعیین و با تعدادی از یارانش راهی شدند. هنوز مسافت زیادی از مدینه دور نشده بودند که برخی از یارانش بهتر آن دیدند خلیفه به مدینه برگشته و یکی از اصحاب را به جای خود به این مأموریت مهم بفرستد. این پیشنهاد عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه بود. او گفت در حالی که اسلام روزهای سرنوشت سازی را پشت سر می گذارد درست نیست که امیر المؤمنین این گونه به خطر بیفتد. حضرت عمر رضی الله عنه دستور داد که مسلمانان جهت مشورت جمع شوند، بنابراین اذان نماز جماعت گفته شد و علی بن ابی طالب رضی الله عنه هم فرا خوانده شد، او نیز همراه با تعدادی از مردم مدینه به سوی محلی که امیر المؤمنین و یارانش در آنجا حضور داشتند رهسپار شد...

پیشنهاد عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه مبنی بر بازگشت امیر المؤمنین رضی الله عنه به مدینه و فرستادن شخص دیگری به عنوان فرمانده سپاهیان اسلام برای نبرد با فارس ها مورد تأیید عموم حاضران قرار گرفت، لذا امیر المؤمنین رضی الله عنه رأی جمع را پذیرفت و سپس پرسیدند: در این صورت چه کسی را به سوی عراق بفرستیم؟
برای مدت کمی سکوت جمع را فرا گرفت و به فکر فرو رفتند، تا این که عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه فریاد برآورد که: یافتم...! عمر بن الخطاب رضی الله عنه پرسید: چه کسی است؟ عبدالرحمن رضی الله عنه گفت: کسی که شیر آسا حمله می برد، سعد بن مالک زهری. مسلمانان نظر او را پسندیدند و امیر المؤمنین رضی الله عنه به دنبال سعد بن مالک که همان سعد بن ابی وقاص است فرستاد و امارت عراق و فرماندهی سپاه اسلام را بدو سپرد. به راستی کسی که شیر آسا حمله می برد، چه کسی باید باشد؟ این شخص چه کسی باید باشد که وقتی پیش پیامبر صلی الله علیه و سلم که میان یارانش نشسته بود، می آمد، پیامبر صلی الله علیه و سلم بر او سلام می کرد و با او شوخی می کرد و می فرمود: «این دائی من است... شما هم دائی خود را به من نشان دهید...!». این شخص سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه است... جدش اهیب بن مناف عموی آمنه مادر رسول خدا صلی الله علیه و سلم بود. او خیلی زود اسلام آورد. تنها هفده سال داشت که مسلمان شد. خودش در این باره می گوید: «... روزگاری بود که من یک سوم اسلام بودم»...!!. یعنی او سومین نفری بود که اسلام آورد.
در روزهای آغازین دعوت که پیامبر صلی الله علیه و سلم درباره ی خدای یگانه و یکتا صحبت می کرد و دین جدید را بشارت می داد، قبل از این که پیامبر صلی الله علیه و سلم خانه ی ارقم را به عنوان پناه گاه خود و یارانش انتخاب نماید، سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه مسلمان شد و با پیامبر صلی الله علیه و سلم بیعت نمود. کتابهای سیره و تاریخ بر این نکته تأکید دارند که سعد رضی الله عنه از جمله ی کسانی بود که به واسطه ی اسلام آوردن ابوبکر صدیق رضی الله عنه و به دعوت او اسلام آورد. احتمال دارد در روزی که عثمان بن عفان رضی الله عنه و زبیر بن عوام و عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه و طلحه بن عبیدالله رضی الله عنه ـ که همگی به دعوت و واسطه ی ابوبکر صدیق رضی الله عنه مسلمان شده بودند ـ مسلمان شده اندـ همراه با آنها مسلمان شده باشد و این مانع از آن نمی شود که قبلاً مخفیانه اسلام آورده باشد. سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه ویژگی های بسیاری دارد که می تواند به آنها مباهات و افتخار کند. امّا در این میان او تنها به خاطر دو چیز بر خود می بالد و مباهات می کند:
یکی آن که او نخستین کسی است که تیر انداخت و نیزه پرتاب کرد. دوم: او تنها کسی است که پیامبر صلی الله علیه و سلم پدر و مادرش را فدایش کرده باشد. در روز احد پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: (تیر بینداز ای سعد... پدر و مادرم فدایت...). آری... او همواره به واسطه ی این دو نعمت بزرگ خداوند را شکر می کرد و می گفت: به خدا سوگند من در میان عرب نخستین مردی هستم که در راه خدا تیر انداخته باشد. علی بن ابی طالب رضی الله عنه می گوید: هرگز نشنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و سلم پدر و مادرش را فدای کسی جز سعد کرده باشد. روز اُحد شنیدم که می فرمود: ای سعد تیر بینداز... پدر و مادرم فدای تو باد. به راستی که که سعد هم یکی از شجاع ترین جنگ جویان عرب و مسلمانان بود و دو اسلحه داشت. یکی نیزه و دیگری دعا. هرگاه در جنگ به سوی کسی نیزه پرتاب می کرد به او اصابت می کرد... و هر دعایی که می کرد خداوند آن را اجابت می فرمود. سعد رضی الله عنه و یارانش دلیل آن را دعای پیامبر صلی الله علیه و سلم در حق او می دانستند. روزی پیامبر صلی الله علیه و سلم چیزی از سعد دید که او را شاد و خوشحال نمود به همین خاطر این دعا را در حق او کرد که اجابت شد: «خداوندا تیر او را به هدف بزن... و دعایش را مستجاب بگردان».
در میان برادران و دوستانش چنین شناخته شده بود که دعای وی هم چون شمشیر برّنده اند و خود نیز در کار و بارش آن را احساس کرده بود، به همین خاطر کسی را دعا نمی کرد و او را به خدا می سپرد. عامر بن سعد در این باره نقل می کند که: سعد مردی را دید که علی، طلحه و زبیر رضی الله عنهم را لعن و نفرین می کرد، او را از این کار بر حذر داشت، امّا آن مرد قبول نکرد و به کارش ادامه داد. سعد رضی الله عنه به او گفت حال که چنین است تو را دعا می کنم. آن مرد گفت: طوری مرا تهدید می کنی گویا پیامبر هستی...!!. سعد رضی الله عنه رفت و وضو گرفت و دو رکعت نماز به جای آورد و سپس دست هایش را رو به سوی آسمان بالا آورد و گفت: خداوندا! اگر می دانی این مرد گروهی را دشنام داده است که تو به نیکی از آنان یاد کرده ای و دشنامش بدیشان، تو را به خشم آورده است، او را نشانه و عبرتی برای مردمان قرار بده. هنوز مدت کوتاهی نگذشته بود... روزی شتری از خانه ای بیرون آمد که به هیچ شیوه ای جلوش گرفته نمی شد و یکراست وارد جمعیت شدـ گویی دنبال چیزی می گشت ـ مرد نفرین کننده را یافت و او را زیر پاهای خود قرار داد و او را لگدمال کرد تا این که مرد کشته شد...!!. این رویداد در حقیقت از صفای روح و صدق یقین و عمق اخلاص او حکایت می کند. در حقیقت هم سعد دارای روحی آزاد... یقینی استوار... و اخلاصی عمیق بود.
او همیشه با لقمه ی حلال تقوایش را تقویت می کرد و هر نوع پولی را که اندکی شبهه در آن بود، کنار می نهاد. سعد رضی الله عنه آن قدر زیست تا ثروتمندترین فرد مسلمان شد و روزی که درگذشت ثروت و سامان نیکی از خود بر جای گذاشت... با وجود این که ثروت فراوان و حلال بودن خیلی کم قابل جمع اند، اما هر دو نزد سعد جمع شده بودند و خداوند مال بسیار و... حلال و پاک به او بخشیده بود. به راستی که سعد رضی الله عنه در هنر بذل و بخشش ثروت هم استاد بود هم چنان که در هنر کسب ثروت نیز استادی توانا بود. توانایی او در کسب و جمع آوری ثروت پاک و حلال با توانش در انفاق آن در راه خدا یکسان و حتی بیش تر هم بود. در حجة الوداع با پیامبر صلی الله علیه و سلم بود که بیمار شد. پیامبر صلی الله علیه و سلم به عیادتش رفت. سعد رضی الله عنه از ایشان صلی الله علیه و سلم پرسید: ای پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم من ثروت زیادی دارم... و تنها دختری دارم که وارثم شود... آیا می توانم دو سوم ثروتم را صدقه بدهم...؟ پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: خیر! سعد رضی الله عنه گفت: نیمی از آن را...؟ پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: خیر... سعد رضی الله عنه گفت: یک سوم آن را...؟ پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: آری... یک سوم آن هم زیاد است... تو اگر وارثانت را بی نیاز سازی و آنها را در حالی تنها بگذاری که ثروتمند هستند بهتر از آن است که ایشان را فقیر و نیازمند به کمک مردم تنها بگذاری. تو هر چیزی را که در راه خداوند انفاق کنی خداوند اجر و پاداش آن را به تو می دهد حتی لقمه ی غذایی که در دهان همسرت قرار می دهی. البته بعدها سعد رضی الله عنه تنها پدر دختری باقی نماند... خداوند فرزندان دیگری به او بخشید.
سعد رضی الله عنه از خوف خداوند بسیار می گریست. وقتی می شنید پیامبر صلی الله علیه و سلم برایشان موعظه می کند و آنها را نصیحت می کند، اشک از چشمانش جاری می شد تا جایی که اشک لباسش را خیس می کرد. در حقیقت سعد رضی الله عنه مردی بود که از نعمت «توفیق» و «قبول» بسیاری برخوردار بود. روزی رسول خدا صلی الله علیه و سلم با یارانش نشسته بود و نگاهی پر رمز و راز به دور دستها انداخت. گویی نجوا و سخن آهسته ای را گوش می دهد، سپس به صورت یارانش نگاهی کرد و فرمود: «هم اکنون مردی از اهل بهشت نزد شما می آید». یاران به هر سو نگاه می کردند تا با دیدن آن مرد خوشبخت و سر فراز، خوشبخت و شاد شوند... . اندکی بعد، سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه نزد آنان آمد. عبدالله بن عمر بن عاص رضی الله عنه خود را به او رساند و با اصرار و خواهش از او پرسید انجام چه کارها و عبادت هایی او را تا این اندازه به خداوند متعال نزدیک ساخته است و او را به پایه ای رسانده است که این سرانجام نیک و پاداش وافر را داشته باشد؟ سعد رضی الله عنه گفت: چیز بیشتری از آنچه که همه انجام می دهیم و می پرستیم نیست، جز آن که من هیچ کینه و نفرتی از مسلمانان به دل نمی گیرم. این کسی است که شیر غرّان در پنجه هایش اسیر است، همان گونه که عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه او را بدان صفت ستود. این همان مردی است که عمر بن الخطاب رضی الله عنه او را برای روز بزرگ قادسیه انتخاب کرد.
در حقیقت همه ی ویژگی های سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه باعث آن شده بود تا بصیرت امیر المؤمنین او را برای سخت ترین کاری که اسلام و مسلمانان با آن روبرو شده بودند انتخاب نماید. او مستجاب الدعوه است... اگر از خداوند درخواست پیروزی نماید، خداوند آن را به او عطا می کند. طعامش حلال... زبانش پاک... و ضمیر پاکی هم داشت. او یکی از بهشتیان بود... همان گونه که پیامبر صلی الله علیه و سلم به او خبر داد. او دلاور روز بدر... دلاور روز اُحد... و دلاور هر رویدادی بود که پیامبر صلی الله علیه و سلم با آن مواجه شده است. ویژگی منحصر به فرد دیگر سعد رضی الله عنه که عمر رضی الله عنه آن را فراموش نمی کند و از اهمیت و جایگاه آن برای کسی که مسئولیت های بزرگی را بر عهده می گیرد غافل نیست، صلابت ایمان اوست. همچنین عمر رضی الله عنه داستان سعد رضی الله عنه با مادرش را در روزی که اسلام آورد و از پیامبر صلی الله علیه و سلم پیروی کرد فراموش نمی کند.
روزی که مادر سعد از تمام وسایل و راههای باز گرداندن سعد از دین جدید ناامید شد... مادرش بر آن شد تا به راهی متوسل شود که مطمئن بود عزم سعد رضی الله عنه در برابر آن شکست خورده و می تواند او را به بت پرستی باز گرداند. مادر سعد رضی الله عنه بر آن شد تا زمانی که سعد رضی الله عنه از آئین جدید دست برندارد و به سوی دین آبا و اجدادی اش بر نگردد، اعتصاب غذا کند، او بر این تصمیمش استوار بود تا جایی که نزدیک بود در این راه به هلاکت برسد. ولی سعد رضی الله عنه اصلاً توجهی به این شرایط نداشت و ایمانش را با هیچ چیزی عوض نمی کرد، حتی اگر آن چیز زندگی مادرش هم باشد. هنگامی که در آخرین لحظات عمرش بود، برخی از نزدیکان سعد او را نزد مادرش بردند تا با او وداع کند، شاید با دیدن مادرش در دم مرگ دلش نرم شود و به بت پرستی برگردد. سعد رفت... او با صحنه ای روبرو شد که دیدن آن سنگ را هم نرم می کرد. اما ایمان او به خدا و پیامبرش صلی الله علیه و سلم از سنگ و فولاد هم سخت تر و محکم تر بود. سعد رضی الله عنه صورتش را نزدیک صورت مادرش برد و صدایش را بلند کرد تا مادر آن را بشنود و چنین گفت: مادر بدان که... سوگند به خدا اگر صد جان داشته باشی و هر یک از آنها را یکی بعد از دیگری از دست بدهی، هرگز دینم را برای هیچ چیزی رها نخواهم کرد، حال تصمیم با خودت است، اگر می خواهی غذا بخور و اگر نمی خواهی نخور! مادرش دست از اعتصاب غذا کشید... وحی نازل شد و موضع گیری سعد رضی الله عنه را تصدیق فرمود و در تأیید آن چنین نازل شد: «... وَ إِن جَاهَدَاکَ لِتُشرِکَ بِی مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ فَلاَ تُطِعهُمَا»(عنکبوت:8) «... و اگر آن دو تلاش کردند که برای من انباز قرار دهی ـ که کم ترین اطلاعی از آن نداری ـ از ایشان اطاعت مکن».
آیا به راستی این کسی نیست که شیر اسیر پنجه هایش است؟ حال که چنین است بگذار که امیر المؤمنین رضی الله عنه پرچم نبرد قادسیه را به او بسپارد و بگذارد که سپاه مجهز صد هزار نفری فارس را ـ مجهز به مخوف ترین سلاح عصر بودند و خردمندترین و در عین حال مکارترین فرد فرماندهی آنها را بر عهده داشت ـ مورد هجوم قرار دهد. آری... در آن شرایط خطرناک سعد تنها با سی هزار جنگجو به سوی لشکر مخوف فارس راهی شد... با سی هزار نفر مجهز به نیزه... تنها مجهز به نیزه... اما در قلوبشان اراده ی این دین جدید در نهایت ایمان و شوق و آرزوی مرگ و شهادت وجود دارد...!! دو گروه با یکدیگر روبرو شده اند... امّا... نه... هنوز به هم نرسیده اند... . سعد رضی الله عنه در آن شرایط در انتظار نصایح امیر المؤمنین عمر رضی الله عنه و راهنمایی های اوست... . این نامه ی عمر رضی الله عنه است برای او و به او فرمان می دهد خود را به قادسیه که دروازه ی ایران است برسانند و کلماتی را که همگی نور و هدایت اند به او القاء می کند: «ای سعد بن وهیب! مبادا مغرور شوی اگر گفتند دایی رسول خدا صلی الله علیه و سلم و صحابی او هستی؛ زیرا میان خداوند و بنده، نسبی جز اطاعت و بندگی وجود ندارد... مردم همگی در برابر خداوند یکسان اند... خداوند پروردگار آنان است و ایشان بندگان اویند... به سبب صحت و سلامتی و توانایی هایشان برتری می یابند و به واسطه ی اطاعت و عبادت پاداش خداوندی را به دست می آورند... آن چه را از پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم دیده ای ـ از وقتی که برگزیده شد تا آن هنگام که ما را ترک کردـ به پای دار و از آن پیروی کن، زیرا روش کامل همان است.... سپس در ادامه می گوید: درباره ی تمام کارهایتان برایم نامه بنویسید... چگونگی پائین آمدنتان..؟ نحوه و جایگاه قرار گرفتن دشمنتان... با نامه هایت کاری کن که گوئی شما را می بینم...!!». بدین سان سعد رضی الله عنه به امیر المؤمنین نامه می نویسد و وضعیت خود و دشمن را به طور کامل برایش شرح می دهد تا جایی که حتی جای هر یک از سربازان را هم در نامه برایش توضیح و مشخص می کند.
سعد رضی الله عنه در قادسیه فرود می آید، ایرانیان نیز سپاه خود را گرد می آورند به گونه ای که قبلاً سابقه نداشته است. رستم مشهورترین و خطرناک ترین فرمانده ایرانی، رهبری سپاه ایران را بر عهده می گیرد. سعد رضی الله عنه نامه ای به امیر المؤمنین می نویسد و ایشان رضی الله عنه در پاسخ می گویند: از آن چه از آنان می شنوی یا برایت می آورند، غمگین مباش و بیمی به دل راه مده، بر خداوند توکل کن و از او یاری بخواه، چند نفر از اهل رأی و نظر و شجاع را به سویشان بفرست و آنها را به سوی خداوند دعوت کن... . و هر روز برایم نامه بنویس... سعد رضی الله عنه بازگشته و نامه ای به امیر المؤمنین می نویسد و می گوید: رستم در (ساباط) اردو زده و اسب ها و فیل های بسیاری با خود آورده اند و در حال حاضر در آماده باش کامل به سر می برند... . حضرت عمر رضی الله عنه بدو اطمینان داده و او را راهنمایی می کند. سعد دلاوری جان فدا، دایی رسول خدا صلی الله علیه و سلم، از سابقین در اسلام و قهرمان جنگ ها و غزوات، کسی که نه شمشیرش خطا می کند و نه نیزه اش نیز به خطا می رود، در یکی از جنگ های تاریخی پیشاپیش سپاهیانش ایستاده است. هم چون سربازی عادی پیشاپیش سپاهیانش ایستاده است. نه مغرور شدن به قدرت سپاهیان و نه مقام رهبری سپاه باعث نشده اند که تنها به خود اطمینان داشته باشد، بلکه به امیر المؤمنین که در مدینه مستقر است و میانشان فاصله ی زیادی است پناه می برد، هر روز به او نامه می نویسد و با او مشورت می کند و نبرد بزرگ و سرنوشت ساز هم در شَرَف وقوع است.
سعد رضی الله عنه می دانست که عمر رضی الله عنه در مدینه به تنهایی فتوا نمی دهد و تنها دستور صادر نمی کند... بلکه با مسلمانان و یاران برگزیده ی رسول خدا صلی الله علیه و سلم مشورت می کند... سعد رضی الله عنه نیز با وجود شرایط جنگی نمی خواهد خود و سپاهیانش از برکت «شورا» محروم باشند، به خصوص در شرایطی که شخصیت با درایت و بزرگی هم چون عمر بن الخطاب رضی الله عنه در میان صحابه باشد. سعد رضی الله عنه توصیه حضرت عمر رضی الله عنه را به جا آورده چند نفر از یاران خود را به سوی رستم فرمانده سپاه ایران می فرستد تا او را به سوی اسلام دعوت کنند. گفتگو میان آنها به درازا کشید تا این که در پایان نماینده ی سعد رضی الله عنه به ایرانیان می گوید: خداوند ما را برگزیده است تا به وسیله ی ما هر کدام از بندگانش را که بخواهد از شرک و بت پرستی به توحید و یگانه پرستی... و از تنگنای زندگی به فراخنای آن و از جور و ستم حکام به سوی عدل اسلام باز گرداند... هر کسی که آن را از ما بپذیرد ما نیز از او می پذیریم و از او می گذریم و هر کسی که با ما بجنگد، با او خواهیم جنگید تا وعده ی خداوند فرا می رسد. رستم پرسید: خداوند چه وعده ای به شما داده است؟ فرستاده ی سعد رضی الله عنه پاسخ داد: بهشت از آنِ شهیدان ماست و پیروزی از آنِ زندگان ما. نمایندگان سپاه اسلام به سوی سعد رضی الله عنه برگشتند تا به او اطلاع دهند که جنگ روی خواهد داد. اشک در چشمان سعد رضی الله عنه حلقه می زند.
سعد رضی الله عنه دوست داشت این نبرد یا چند روز زودتر شروع می شد و یا این که چند روز به تأخیر می افتاد... آن روز بیماری سعد رضی الله عنه شدت گرفته بود و او را به شدت ناراحت و ناتوان کرده بود. دُمل های زیادی در بدنش ظاهر شده بود به طوری که توانایی نشستن هم نداشت چه برسد به این که روی اسبش نشسته و در این نبرد بزرگ و خونین شرکت کند...!!. اگر جنگ پیش از بیماریش آغاز می شد و یا این که به تأخیر می افتاد تا بهبود می یافت و می توانست روی اسب بنشیند آزمایش بزرگی را انجام می داد... اما حالا... اما نه، پیامبر صلی الله علیه و سلم به ایشان یاد داده است که هرگز نگویند: «اگر». زیرا «اگر» حکایت از ناتوانی و عجز دارد، و مؤمن نیرومند و قوی هرگز بدون حیله نیست و هرگز عاجز و ناتوان نمی شود... در این هنگام او که شیر اسیر سر پنجه هایش بود در برابر سپاهیانش ایستاد و برای آنها خطبه ای خواند، او خطبه اش را با این آیه شروع کرد: «وَ لَقَد کَتَبنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ أَنَّ الاَرضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ» (انبیا:105) «ما علاوه بر قرآن، در تمام کتب (انبیای پیشین) نوشته ایم که بی گمان زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد». پس از اتمام خطبه اش، نماز ظهر را به همراه سپاهیانش خواند و در حالی که در برابر سپاهیانش ایستاده بود چهار بار تکبیر گفت: (الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر). صدای الله اکبر آنها در فضا پیچیده بود، سپس در حالی که دستش را چون تیری به سوی دشمن نشانه رفته بود سربازانش را فرا خواند و گفت: با تکیه بر برکت خداوند حرکت کنید.
خودش هم با تمام درد و آزار ناشی از بیماریش به سوی کلبه ای که در آن می نشست و در واقع ستاد فرماندهی بود رفت... در گوشه ای از کلبه بالشی زیر سینه اش قرار داد و دراز کشید (چون نمی توانست بنشیند)، درِ کلبه باز بود... به گونه ای که کم ترین هجوم فارس ها کافی بود تا زنده یا مرده دستگیر شود... امّا او ترسی به دل راه نمی داد. دمل های بدنش بزرگ تر می شد و چرک و خونابه از آنها خارج می شد اما او سرگرم کار مهمی بود، در گوشه ای از کلبه اش بر روی سینه دراز کشیده و الله اکبر می گفت و فریاد می زد... به سپاهیانش دستور می داد: از سمت راست پیشروی کنید... محافظان سمت چپ مواظب باشند و شکاف را پر کنند... مغیره مواظب پیش رویت باش... ای جریر آنها را تعقیب کن... ای نعمان به آنها مهلت مده. ای اشعث حمله کن... قعقاع تو هم حمله کن... ای یاران پیامبر به پیش!!. صدایش سرشار از عزت و سربلندی و امید بود، به گونه ای که هر نفر از سربازانش را تبدیل به سپاهی می کرد. سربازان فارس هم چون مگس هایی گیج شده روی زمین می افتادند و با افتادن آنها بت پرستی و آتش پرستی نیز می افتاد...!!.
آنها وقتی می دیدند که فرمانده و بهترین جنگجویانشان کشته شدند روحیه ی خود را به کلی از دست دادند و سپاه مسلمانان آنها را تا نهاوند تعقیب کرد... سپس وارد مدائن شدند و تاج و تخت کسری را به غنیمت گرفتند. در جنگ مدائن سعد رضی الله عنه با مشکل بزرگی مواجه شد. جنگ مدائن نزدیک به دو سال بعد از جنگ قادسیه اتفاق افتاد ـ در طی این مدت هم چنان برخوردهایی میان سپاهیان اسلام و فارس روی می داد، تا این که باقی مانده سپاه شکست خورده فارس در مدائن گردهم آمدند... و خود را برای آخرین و سرنوشت سازترین نبرد آماده کردند... . سعد رضی الله عنه فهمید که زمان و شرایط به نفع دشمن است. به همین خاطر تصمیم گرفت که این فرصت و مزیت را از آنها بگیرد. اما چگونه می توانست به این هدف برسد در حالی که رودخانه دجله آن هم در فصلی که موج های خروشان دارد و آب آن در بالاترین سطح خود قرار دارد میان او و مدائن قرار گرفته است؟ موضع گیری سعد رضی الله عنه در این لحظه ثابت می کند که سعد رضی الله عنه هم چنان که عبدالرحمن رضی الله عنه گفت: «شیر آسا حمله می کند»... . ایمان سعد رضی الله عنه و جرأت او در رویارویی با خطر و... بر «محال» پیروز شد...!!. سعد رضی الله عنه به سپاهش دستور داد تا از دجله عبور کنند... برای این کار فرمان داد تا جایی از رودخانه را که عمق کمتری داشته و بتوان از آن گذشت، پیدا کند... سرانجام جایی پیدا کردند که عبور از آن بی خطر بود. قبل از اینکه سپاهیان شروع به عبور از رودخانه کنند سعد رضی الله عنه فهمید که لازم است در آن طرف رودخانه جای مطمئنی برای سپاهیانش فراهم نماید... او برای این کار دو گروه تعیین کرد.
گروه اول را (کتیبة الاهوال/ گردان وحشت) نامید و عاصم بن عمر را به فرماندهی آنها برگزید. گروه دوم را هم (کتیبة الخرساء/ گردان سکوت) نامید و قعقاع بن عمر را به فرماندهی ایشان منصوب کرد. وظیفه ی این دو گروه آن بود که با مواجهه با سختی ها و مشکلات جای مناسبی برای سپاهیانی که بعد از ایشان از رودخانه عبور می کنند و وارد منطقه ی دشمن می شوند، پیدا کنند. آنها با مهارت و توانایی کامل این وظیفه را به انجام رساندند. نقشه ی سعد رضی الله عنه در آن روز به چنان پیروزی ای رسید که مورخین را دچار حیرت و شگفتی نمود؛ پیروزی ای که خود سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه را هم به حیرت و شگفتی انداخت. سلمان فارسی رضی الله عنه هم به حدی دچار حیرت و شگفتی شده بود که با خوشحالی دستهایش را به هم مالیده و می گفت: اسلام آیین جدیدی است... بخدا سوگند دریاها هم برای آنها رام شده است درست همان گونه که خشکی ها برایشان رام شده است. سوگند به کسی که جان سلمان در دست اوست، همگی از آن (دجله) بیرون خواهند آمد درست همان گونه که همگی وارد آن شدند.
و همان گونه هم شد... درست همان گونه که وارد رود دجله شدند، به همان صورت هم از آن بیرون آمدند... یک سرباز هم آسیبی ندید... حتی لگام اسبی را نیز از دست نداند. کاسه ی یکی از سربازان در آب افتاد، بر او سخت آمد که در میان یارانش تنها او وسایلش را از دست داده باشد لذا از دوستانش کمک خواست تا او را یاری دهند کاسه اش را از آب بگیرد. در این هنگام موج بزرگی او را به سمت دیگری برد و یارانش او را نجات دادند...!!. یکی از روایات تاریخی صحنه ی عبور سربازان از دجله را به زیبایی هر چه تمام تر این گونه به تصویر می کشد: سعد رضی الله عنه به سپاهیانش فرمان داد بگویند: حسبنا الله و نعم الوکیل (خدا ما را کافی است و او بهترین وکیل می باشد) سپس با اسبش خود را به دجله زد... سپاهیانش نیز پس از او خود را به دجله زدند، چنان از آب عبور کردند گویی بر روی زمین گام بر می داشتند، صف سربازان درون آب دو طرف رود دجله را به هم وصل کرده بود، به گونه ای که به خاطر کثرت سربازان و سواره نظام روی آب دیده نمی شد، آنها به هنگام عبور از دجله چنان با هم سرگرم گفتگو بودند که گویی در حال حرکت بر روی خشکی اند. دلیل آن نیز اطمینان و آرامش و باور به وعده ی نصرت و پیروزی و یاری و تأیید خداوند متعال بود.
روزی که عمر رضی الله عنه امارت عراق را به سعد سپرد، سعد شروع به آباد نمودن آن و ساخت خانه برای مردم نمود، او شهر کوفه را بنا نهاد و اصول و قواعد اسلام را در آن سرزمین پهناور بپا داشت. سرانجام روزی مردم کوفه شکایت سعد رضی الله عنه را پیش امیر المؤمنین رضی الله عنه بردند... سرشت متمرد و مذبذبشان بر آنها غلبه کرده بود، تهمت خنده داری را به او نسبت دادند، گفتند: سعد نمی داند نماز را نیکو به جای آورد...!! سعد رضی الله عنه در حالی که به شدت می خندید گفت: بخدا سوگند من هم چون رسول خدا صلی الله علیه و سلم با آنان نماز می خوانم... دو رکعت اول را طولانی می خوانم و دو رکعت دوم را کوتاه می نمایم. عمر رضی الله عنه او را به مدینه فرا خواند، سعد اصلاً ناراحت نشد و فوراً دعوت او را اجابت نمود. بعد از مدتی عمر رضی الله عنه قصد دارد دوباره او را به کوفه بفرستد، سعد رضی الله عنه با خنده به عمر رضی الله عنه پاسخ داد: آیا می خواهی به میان قومی برگردم که گمان می کنند من نماز را نیکو به جای نمی آورم...؟!!. سعد رضی الله عنه بهتر دید در مدینه باقی بماند...
هنگامی که امیر المؤمنین عمر رضی الله عنه مورد سوء قصد قرار گرفت و زخمی شد، از میان یاران پیامبر صلی الله علیه و سلم شش نفر را انتخاب کرد تا امور انتخاب خلیفه جدید را بر عهده گیرند، درباره علت انتخاب آنها فرمود: شش نفر را انتخاب کرده ام که پیامبر صلی الله علیه و سلم هنگامی که از دنیا رفت از ایشان راضی بود... سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه یکی از این شش نفر بود. حتی از آخرین سخنان حضرت عمر رضی الله عنه چنین استنباط می شود که اگر او یکی از این شش نفر را به عنوان خلیفه انتخاب می کرد، آن شخص سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه می بود... به همین خاطر وقتی که آخرین نصایحش را به یارانش گفت و از ایشان خداحافظی کرد گفت: اگر سعد رضی الله عنه خلافت را پذیرفت چه بهتر... و اگر شخص دیگری را به خلافت برگزیدید او از سعد رضی الله عنه یاری و کمک بگیرد. عمر سعد رضی الله عنه طولانی می شود... فتنه ی بزرگی روی می دهد... سعد رضی الله عنه خود را از آن برحذر می دارد و گوشه گیری انتخاب می کند... حتی به خانواده و اطرافیانش دستور می دهد که هیچ خبری از آن فتنه را به او نرسانند... روزی اقبال مردم به سوی سعد رضی الله عنه جلب شد، هاشم بن عتبة بن ابی وقاص رضی الله عنه برادرزاده اش پیش او رفت و گفت: عموجان این جا یک صد هزار شمشیر تو را شایسته ترین شخص برای خلافت می دانند. سعد رضی الله عنه در پاسخ گفت:
از آن یک صد هزار شمشیر... تنها شمشیری می خواهم... که اگر بر مؤمنی فرود آمد کاری نگردد و... اگر بر کافری فرود آمد آن را قطع کند...!!. برادرزاده اش قصد او را دریافت و او را به حال خودش رها کرد. وقتی که کار خلافت به دست معاویه افتاد و قدرت را به طور کامل در دست گرفت، از سعد رضی الله عنه پرسید: چرا به همراه ما نجنگیدی...؟؟ سعد رضی الله عنه گفت: من از گردباد سختی گذشتم، به مرکب اخ... اخ... گفتم، شترم خوابید و من در کنارش پناه گرفتم... معاویه گفت در کتاب خدا اخ... اخ... نیست، بلکه خداوند متعال می فرماید: «وَ إِن طَائِفَتَانِ مِنَ المُؤمِنِینَ اقتَتَلُوا فَأَصلِحُوا بَینَهُما فَإِن بَغَت إِحدَاهُمَا عَلَی الأُخرَی فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبغِی حَتَّی تَفِئَ إِلَی أَمرِ اللهِ فَإِن فَاءَت فَأَصلِحُوا بَینَهُمَا بِالعَدلِ وَ أَقسِطُوا إِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُقسِطِینَ» (حجرات:9) «هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند، در میان آنان صلح برقرار سازید، اگر یکی از آنان در حق دیگری ستم کند و تعدی ورزد، با آن دسته ای که ستم می کند و تعدّی می ورزد بجنگید تا زمانی که به سوی اطاعت از فرمان خدا بر می گردد و حکم او را پذیرا می شود». اما تو نه با گروه ستم کار علیه گروه عادل جنگیدی و نه با گروه دادگر و عادل علیه گروه طاغی و سرکش. سعد رضی الله عنه در پاسخ گفت: نمی توانستم با مردی بجنگم ـ منظورش علی بن ابی طالب رضی الله عنه بود ـ که پیامبر صلی الله علیه و سلم به او فرمود: تو برای من به منزله ی هارون هستی برای موسی، جز آن که بعد از من پیامبری مبعوث نخواهد شد...».
در یکی از روزهای سال پنجاه و چهار هجری، در حالی که سن سعد رضی الله عنه از هشتاد سال تجاوز کرده بود در خانه اش در عقیق خود را برای دیدار خداوند آماده می ساخت... فرزندش آخرین لحظات عمر پدرش را این گونه توصیف می کند: به هنگام مرگ سر پدرم در آغوشم بود، گریه کردم، گفت: پسرم چه چیزی باعث می شود گریه کنی؟ خداوند متعال هرگز مرا عذاب نمی دهد و... من جزو بهشتیانم...!! هیچ چیزی صلابت ایمانش را سست نمی نماید حتی ترس مرگ نیز.... . رسول خدا صلی الله علیه و سلم قبلاً به او بشارت داده بود، و او به راستگویی و صداقت پیامبر صلی الله علیه و سلم ایمانی یقینی داشت... پس دیگر از چه چیزی بترسد؟ «إن الله لا یعذبنی أبداً، و انی من أهل الجنة» «خداوند متعال هرگز مرا عذاب نمی دهد و من از بهشتیانم...!!». با این وصف او بر آن بود که به هنگام دیدار خداوند متعال، حامل بهترین و زیباترین یادگاری باشد که آن را همراه با دینش جمع کرده و به پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم رسانده است... سپس به صندوقش اشاره کرد تا آن را باز کنند، صندوق را گشودند، پیراهن کهنه و وصله داری را از آن بیرون آوردند، به خانواده و نزدیکانش فرمان داد که او را در آن کفن کنند و گفت: روز بدر در این لباس با مشرکان به مقابله پرداختم و آن را برای چنین روزی نگه داشته بودم...!!.
آری... آن لباس کهنه و مندرس، تنها لباسی نیست و بس... بلکه پرچمی بود که بر روی زندگی طولانی و سرافرازی در اهتزاز بود که صاحبش آن را با ایمان و صداقت و شجاعت سپری نموده است. جسد آخرین مجاهد از مهاجرین بر روی شانه های مردان به سوی مدینه رهسپار شد تا در کنار گروهی از یاران پاک و طاهرش که قبل از او به سوی خداوند متعال عروج نموده بودند و در قبرستان بقیع آرام گرفته بودند، آرام گیرد. خداحافظ، ای سعد... خداحافظ ای قهرمان قادسیه و فاتح مدائن، ای کسی که آتش آتش پرستی فارس را برای همیشه ی تاریخ خاموش کردی...!! .

منبع: مردان گرداگرد پیامبر صلی الله علیه و سلم صفحات111 الی 123
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
تصویر اتفاقی
مرقد عالم ربانی استاد مرحوم مقصود آخوند یزدانی ـ باغلق ـ جرگلان

مرقد عالم ربانی استاد مرحوم مقصود آخوند یزدانی ـ باغلق ـ جرگلان

فارغ التحصیلان جدید و دعای خیر اساتید منطقه برای ایشان

فارغ التحصیلان جدید و دعای خیر اساتید منطقه برای ایشان

اعضای دارای بیشترین پیام
1 mohammad2
mohammad2
172
2 elyas 130
3 SAHABI 111
4 sahneh 91
5 gapist 56
6 neghab
neghab
30
7 nurahmed
nurahmed
25
8 alten 21
9 men 19
10 IBB
IBB
19
جدول اوقات شرعی