طالوت و جالوت

تاریخ 2009/6/26 1:48:10 | عنوان: روایات و حکایات منتخب


يهودیان به سرزمين موعد، بخشي از فلسطين كه محل زندگي ابراهيم و اسحاق و يعقوب بود برگشته بودند. اما چون از شريعت خود منحرف شده و روحيات خود را تغيير داده بودند خداوند بوميان فلسطين را بر آنان مسلط نمود تا اینکه آنان را از سرزمین موعودشان راندند. يهودیان از اين بار سنگين شكست، شب و روز را در نهايت رنج روحي به سر ميبردند چرا که توان رو در رويي را با فلسطينيان در خود نميديدند. ناچار براي يافتن راه چاره، به پيامبر زمان خود «سموئيل» دست به دامان شدند. سموئيل جواب آنان را موكول به الهام از جانب خداوند بزرگ نمود. بزرگان و متدينان يهود در انتظار فرمان الهي بودند.

در كنار دره ی رود اردن، كشاورزي يهودي مذهب مي زيست. پسري دلاور و تنومند به نام شائول كه در قرآن طالوت ناميده شده است، داشت. روزي گاوهايشان از طویله بيرون رفته و در صحرا گم شدند. پدرش او را بهمراه غلامشان دنبال گاوها به صحرا فرستاد. شائول و غلام چند شبانه روز در حال جستجو بودند اما آنها را نيافتند. پسر به غلام پيشنهاد كرد كه به خانه برگردند. غلام گفت: ما از خانه بسيار دور شده ايم و به جايي آمده ايم كه به محل زندگي سموئيل پيامبر، خيلي نزديك شده ايم. نزد او برويم شايد براي يافتن گاوها، ما را راهنمايي كند.


پسر (يا همان طالوت) سخن غلام را پسنديد و نزد سموئيل رفتند و جريان سفر خود را به او گفتند. از قبل خداوند به سموئيل الهام كرده بود كه طالوت را به عنوان فرمانده و فرمانروا به قوم يهود معرفي كند. از حسن اتفاق آن روزکه طالوت (شائول) بحضور سموئيل شرفياب شد سران قوم يهود نیز براي مشورت در مورد تشكيل سپاه و فرمانده براي جنگ با فلسطينيها نزد سموئيل آمده بودند. سموئيل به طالوت گفت: گاوها هم اكنون در راه هستند و به خانه برميگردنند. اما من كار بزرگتر و مهمتري را برایت سراغ دارم.

تو بايد فرماندهي سپاه يهود را بپذيري و با فلسطينيها داخل جنگ شوي و اين سرزمين را از اشغال آنان آزاد سازي. اين غلام نیز به خانه برمیگردد و پدر تو را از جريان آگاه میسازد. سموئيل پيامبر طالوت را بعنوان حاكم و فرمانده سپاه يهود به مردم معرفي نمود. اما قوم يهود بيشترشان از پذيرش او در شك و ترديد بودند. زيرا عقيده داشتند كه حاكم و فرمانده بايد از ميان ثروتمندان انتخاب شود. سموئيل گفت اين انتخاب خداوند است و بايد او را پذيرفت. قوم يهود ناچار اطاعت نمودند. طالوت حكومت را به دست گرفت و در آن لياقت و دانايي خود را نشان داد و به سپاهيان گفت كساني ميتوانند در سپاه من باشند كه خيالشان از گرفتاري و فكرشان از آلودگي خالي باشد.

مدت زيادي طول نكشيد كه طالوت سپاه نيرومند و منظمي را به وجود آورد. و براي آنكه سپاه را امتحان كند كه مبادا در ميدان جنگ مسامحه كرده و او را تنها بگذارند، گفت: سر راهمان به نهري ميرسيم هر كس از آن نهر زياد آب بخورد جزو سپاهيان من نيست و بايد خارج شود. و هر كس فقط يك مشت آب بخورد جزو سپاهيان من بوده و باقي ميماند.

وقتيكه به نهر رسيدند پيش بيني او درست از آب در آمد و بجز تعداد محدودي از سپاهيان كه داراي ايمان و صبر بودند بقيه نتوانستند جلوی خود را بگیرند و از آن آب نوشيدند و از سپاه طالوت خارج شدند. وقتي جنگ نزديك شد، سپاهيان طالوت دو دسته شدند. يكدسته روحيه ي مقابله با سپاهيان جالوت را نداشتند و دسته ي دوم با قدرت ايمان و بردباری و مقاومت، پابرجا ماندند و در برابر سپاه دشمن محكم و استوار ايستادند.

سرانجام دو سپاه يهود و فلسطيني ها در برابر هم صف آرايي كردند. جالوت سردار سپاه فلسطين كه سرداري مدبر و پهلواني دلاور بود مانند شير غران به ميدان آمد و رجز خواند و مبارز و مرد ميدان طلبيد اما از پهلوانان سپاه يهود كسي جرأت نكرد به ميدان برود. هر چه طالوت تشويق ميكرد تا كسي به ميدان رود جواب مثبتي را نميشنيد.

مردي در بيت لحم ميزيست، بقول عده اي پيامبر بود. سه پسر داشت هر سه شجاع و دلاور هر سه را به ياري طالوت فرستاده بود. پسر چهارم او به نام داود پيام آور بين پدر و برادران شده بود. هر روز به ميدان جنگ مي آمد و سر شب خبر وقايع جنگ را به پدر ميرساند. در يكي از روزها كه جالوت به ميدان جنگ آمده بود و مرد ميدان مي طلبيد، داود به طالوت پيشنهاد داد كه حاضر است به ميدان جنگ برای مبارزه با جالوت برود و اطمينان دارد كه حتما پيروز هم ميشود. طالوت تصور كرد كه اين پسر نوجوان و خام است و شايد بدست جالوت كشته شود. داود دوباره پيشنهاد خود را تكرار كرد و گفت من در كوهستانها چوپان بوده ام يكبار گردن گرگي را گرفتم و از پايش در آوردم و بار ديگر خرس بزرگي را با فلاخن كشتم اطمينان دارم كه جالوت را خواهم كشت. طالوت وقتي كه متوجه شد كه نوجوان خيلي مصمم است اجازه رفتن به ميدان جالوت را به او داد. داود وقتي شنيد که طالوت وعده داده است، هر كس جالوت را از پاي در آورد دختر زيبا روي خود را به ازدواج او در خواهد آورد، بيشتر مصمم و جدي تر شد. از ابزار رزم بجز چوب دستي چوپاني و فلاخن و چند تا سنگ فلاخن چيزي را با خود بر نداشت و به همان سادگي به ميدان جالوت، يگانه پهلوان زمان رفت.

جالوت وقتي مرد ميدان خود را ديد قهقهه خنديد و شروع به مسخره كردن او كرد. اما داود سنگي را در فلاخن خود گذاشت و دو بار آن را به دور سر خود چرخاند و رهايش كرد. و دقيق به سر جالوت خورد و خون فوران كرد. جالوت به تير و كمان دست برد ولی داود، فوري سنگ فلاخن دوم را رها كرد و آن هم به سرش اصابت كرد. جالوت ديگر نتوانست دوام بياورد يك دور به دور خود چرخيد و بر زمين افتاد. ولوله و هلهله سپاهيان طالوت بلند گرديد و سپاهيان جالوت اين وضع را ديدند بجاي اينكه حمله كنند تا انتقامي بگيرند عقب نشيني كردند.

طالوت، داود نوجوان را بعنوان سردار سپاه خود منصوب نمود و دختر خود را به عقد ازدواج او درآورد. محبوبيت داود در بين قوم يهود روز به روز افزون ميشد و مردم روي او بيشتر حساب ميكردند. اين محبوبيت در بين مردم سبب شك و ترديد و كينه توزي و خشم طالوت نسبت به او شد. مخصوصا داود توانسته بود بيشتر سرزمينهاي متعلق به يهود را از دست فلسطينيان بيرون آورد و يهوديان آواره را به سرزمين خود برگرداند.

طالوت تصميم به كشتن داود گرفت. همسرش از اين قضيه اطلاع يافت و داود را از تصميم طالوت (پدرش) آگاه ساخت و او را وادار کرد كه به جاي ديگری برود. داود مدتي با سپاهيان خود از مركز فرمانروايي دور شد. پس از مدتي داود را دلنوايي كرد و به جنگي ديگر با فلسطينيان وادارش نمود چون يقين حاصل كرده بود كه در اين جنگ داود شكست ميخورد و حتما كشته مي شود. اما اراده ي خداوند آنچنان بود كه داود در جنگ پيروز شد و دشمن را منهدم ساخت. طالوت از اين خبر ناخرسند شد. ميگويند بعدها طالوت از تصميمات خود در مورد داود منصرف گرديد و از او معذرت خواست. و كارهاي ناروايي كه نسبت به داود مرتكب شده بود در قلبش تأثير گذاشته و پريشان حالش كرد بود و سرانجام سر در بيابانها نهاد و تا زمان مرگش از خداوند پوزش ميخواست.

مأخذ: توشه راه نجات ص 211




نوشته‌ای از erfanabad.org
http://www.erfanabad.org/fa

نشانی این صفحه :
http://www.erfanabad.org/fa/modules/news/article.php?storyid=242