حکمت و وقار

تاریخ 2010/5/16 12:40:00 | عنوان: روایات و حکایات منتخب

تصویر اصلی
حکمت و وقار
روزی جوانی نزد رسول صلی الله علیه و سلم آمد و آثار شهوت در چهره اش پیدا و خون وی در رگهایش به غلیان افتاده بود. در حالیکه حضرت با اصحابش نشسته بوند جوان با صدای بلندی گفت: مرا اجازه بده تا زنا بکنم! اطرافیان و اصحاب بی نهایت متحیّرشدند و کرب و غضب سراسر وجودشان را فرا گرفت.
حضرت در حالیکه نشسته بودند و آثار حکمت مثل تابش مهتاب از جبینش می بارید به اصحاب امرکردند که بنشینند و جوان را به نزد خود دعوت نمود. جوان در حضور نبی کریم نشست مانند نشستن شاگرد در مقابل استاد یا مانند مریض با دکتر معالج. رسول گرامی گفت: ای جوان تو چه میخواهی؟ در جواب گفت: مرا ترخیص بفرمائید تا زنا بکنم نبی بزرگوار فرمودند: آیا تو دوست داری با مادر تو زنا بکنند؟ جوان گفت: خیر جانم فدای تو باد یا رسول الله. دوباره حضرت تکرار کردند: آیا دوست داری کسی دیگر این عمل را با خواهر تو انجام دهد؟ یا راضی هستی با عمه ی تو یا خاله تو این عمل فحش بشود؟ جوان که واقعاً پشیمان شده بود بلند شد در مقابل پیغمبر قرار گرفت و گفت: یا رسول الله شما برای من دعا کرده و از خداوند طلب مغفرت کنید، نبی گرامی رو به درگاه خداوند کرد و این سه دعا را برای جوان از خدا درخواست کرد. خداوندا فرج این جوان را حفظ کن و قلبش را پاک گردان و گناهانش را بیامرز. جوان برخواست و خارج شد در حالیکه این جمله را بر زبان می آورد «قسم به خدای بر روی زمین احدی را به اندازه ی رسول الله دوست ندارم». آن جوان از آن به بعد مرتکب گناه نشد.

حکایت های حکمت آمیز ص 12



نوشته‌ای از erfanabad.org
http://www.erfanabad.org/fa

نشانی این صفحه :
http://www.erfanabad.org/fa/modules/news/article.php?storyid=360